کوچه ی بن بست


[گُل یا گُل]

 

دستان ِ تو،

پوچشان هم

گـُل است...

.....

 

 

 

 

 


بابالنگ دراز

[ به شبهای پر از قصّه رسیدیم... 2 ]

 

یکی بود یکی نبود.
غیر از خدا هیشکی نبود.

زیر گنبد کبود، توی یه گوشه از یه شهر بزرگ و شلوغ مردی زندگی میکرد که مثل همه مردای دیگه واسه خودش آرزوهایی داشت. اما هیچکدوم از اون آرزوها به اندازه آرزوی داشتن یه دختر کوچولو و شیرین واسش خواستنی نبود. اصلا اگه آرزوی دیگه ای هم داشت واسه رسیدن به این آرزو بود. اگه کاری میکرد، جایی میرفت، زحمتی میکشید و یا حتی ناراحتی و سختی های مختلفی رو تحمل میکرد واسه این بود که یه روز به این آرزوش برسه. همیشه از ته دلش میخواست که یه دختر ناز داشته باشه که هر روز خدا ببرش پارک، هر روز خدا واسه ش شکلات و بستنی و چیپس و پفک و اسمارتیز بخره، هر روز خدا باهاش بازیهای جور واجور بکنه و اینقدر اونو بخندونه و خسته ش کنه که همون سر شب خوابش بگیره! بعد بغلش کنه ببرش توی اتاقش و قصّه های عجیب غریب، قصّه های عشقی دختر شاهزاده-پسر فقیر، قصّه هایی که توش حیوونا حرف میزنن و لباس میپوشن و... واسه ش تعریف کنه که  روی تخت پر از عروسک و بالشای رنگارنگش آروم بخوابه. بعد یکم کنار تختش بشینه و وقتی توی خوابه نازه نگاش کنه و کم کم بلند شه، چراغو خاموش کنه و بره بیرون و پشت سرش درو آهسته ببنده و خودشم بره بخوابه. قبل از خواب فکر کنه که فردا چه کارایی بکنه که بیشتر از امروز به دخترش خوش بگذره و شاد باشه، فقط همین... فکر و ذکر زندگیش همین باشه. تا دخترش بزرگ بشه و همونطور که قبلا بوده براش پدر باشه... پدر... خودش میدونست که برای رسیدن به همچین روزی و رسیدن به همچین آرزوی بزرگ و قشنگی باید تلاش و کوشش زیادی بکنه و همین کارو هم میکرد و چشم به آینده داشت که روزی همه چیز برای داشتن دختر رؤیاییش مهیا بشه. روزی که خوشبخت ترین مرد روی زمین بشه و دیگه هیچی از زندگیش نخواد. روزها و سالهای زیادی گذشت... تا اینکه بالاخره روزی از روزای خدا، توی یه گوشه از یه شهر بزرگ و شلوغ، مرد که دیگه حالا پیرمرد شده بود، تنهاتر و غمگین تر از تمام عمرش، در حالی که روی تخت خودش دراز کشیده بود، آروم چشماشمو بست، مُرد و به آرزوش هم نرسید.

قصهء ما به سر رسید، کلاغه به خونه ش نرسید...

 

 

 


بابالنگ دراز

[ سنگِ تمام ]

 

 

از قلبِ تمامْ سَـنگت،

برایم "سنگِ تمام" گذاشتی...

....

 

 

 

 


بابالنگ دراز

[ مهر آن سال... 2 ]

  

   سلام رفیق.

   چند روزه تو فکر این ماهم. البته راستشو بخوای یه ماهی میشه که تو فکرم... خب... راست راستشو میخوای؟ از اول امسال! چند روز پیش با بابائینا رفتم بازار. اما این بار بجای اسباب بازی، مداد و پاک کن و دفتر و خط کش و از این چیزا خریدم... کیفمو ببین، همشو بار زدم با خودم آوردم. کیفم سنگین شده، شونه هام کلی درد گرفته ولی خب نمیدونستم کدومش لازمم میشه. تازه کتابام جا نشد وگرنه اونارم میاوردم. وقتی اومدم تو حیاط و این همه بچه و شلوغی دیدم یکم هول شدم... نمیدونستم کدوم وری باید برم... حس کردم این بچه ها همه با هم دوستن فقط من بینشون غریبم. اما وقتی تو رو دیدم که عین خودم هاج و واجی یکم اوضام بهتر شد. واسه من، هم تو جدیدی هم اینجا هم همه چی. حتی همه لباسامم جدیده. یه حس عجیب غریبی دارم. وقتی اون زنگ کشدارو زدن که دیگه نگو... همه یهو دویدن اینور اونور و صف بستن من مونده بودم چیکار کنم. قبل اینکه بیام، از بس دلشوره داشتم یازده بار رفتم دستشویی، زنگو که زدن باز شاشم گرفت. تا حالا توی صف واینستاده بودم، پا جفت نکرده بودم، وقتی هم اون آقاهه گفت "از جلو نظام" بلد نبودم چیکار کنم. فکر کنم تو یه چیزایی بلد بودی اما نه خوب،  چون دستت در رفت زدی تو سرم. عیب نداره، ولی دیگه تا آخر مدرسه نمیذارم تو صف پشت سرم وایستی. اولین بار که اومدیم سر کلاس داشتم دق میکردم، هیچکس یه کلمه حرف نمیزد. همدیگه رو نمیشناختیم یه طرف، اون مبسر سال بالاییه رو هم که گذاشته بودن رو سرمون یه طرف. یه جورایی اونم ضایع شده بود اون وسط؛ روی تخته سیاه دوتا ردیف خوب و بد درست کرده بود، نه کسی بد بود که اسمشو زیر بدا بنویسه، نه میشد اسم همه رو زیر خوبا بنویسه. معلمه که اومد و مبسره زد رو میز گفت برپا، یه تکونی خوردم که زانوهام از زیر محکم خورد به میز آخم دراومد. به ترتیب قد نشستیم که افتادیم ته کلاس، بهتر شد. کی میشینه اون جلو زیر گوش معلمه... شنیدم ردیف جلویی ها رو بیشتر میبرن پای تخته. بوی مداد پاک کن، کتابا و دفترا... بوی نیمکت تازه و فلز سرد زیرش آدمو یه جوری میکنه. زنگای تفریح بعضیا کیفاشونو میذارن این زیر، من که خودم جز اون بعضیام که همیشه کیفمو با خودم میارم بیرون. میدونی، هم خوراکیام توشه، هم مامان گفته بچه ها وسایلتو میدزدن مواظب باش. سه نفر پشت یه نیمکت یکم ظلمه ولی بدک هم نیست. بین خودمون سه تا نصف نصفش میکنیم، دستت از این خط بیاد اینطرف با خط کش میزنم روش، حواست باشه. نوبتی هم سر میشینیم، اولم نوبت منه. واسه زنگ ورزش هم تو تیم هم باشیم من فوتبالم خوبه. این هفته گروه باهنریم... واقعا بده اصلا حال ندارم صبحا ساعت 7 بیدار شم ولی از اونطرف همهء بعدازظهر واسه خودمونه اینش خوبه... بابا میگه تا از مدرسه میای باید تکالیفتو زود انجام بدی که رو هم جمع نشه، نمیدونم تکالیف خودش وقتی کلاس اول بوده چی بوده که میترسه رو هم جمع بشه... مال ما که همش خطای کج و راسته و موج داره، یکم مداد دست گرفتن سخته وگرنه همش کار یه ساعته. درسا هیچی نیست، بمونه واسه وقت امتحان... زنگ آخر، تعطیل که شدیم، تا شب همش بازی و بازی و بازی...

   من هستم... کچل و با لباسای نو... تو هم که هستی... معلمم که هست...
   کلاس و نیمکت و تخته و گچ هم که هست...
   تخته پاک کن که هیچوقت نداریم، از کلاس بغل کش میریم...
   اینم کتاب و دفتر و مداد و پاک کن و تراش...
   خوبه... بزن بریم...

 

 

 


بابالنگ دراز

[ زدگی زیبا نیست ]

 

"ن"

زَدِگی ِ زندگی است...

....

 

 

 


بابالنگ دراز

[ منو که می بینی... ]

 

 



   منو که می بینی... درسته...
   اینجا، همین حالا... همین حالاها... خب...

   من... من که یه هوا بهم ریختم؛ شایدم بیشتر از یه هوا. آسمون روزگارم ابر سنگین داره... سرتاسر. صبحام از ظهر شروع میشه و روزام از شب. دیگه یادم رفته، نمیدونم خواب خوب دیدن یعنی چی؟ آره... بد میارم، بد میبرم، بد هم میبازم. تنگ غروب میزنم بیرون، نخ و سوزن میشم تو دل شهر و کوچه های باریک و تو در توشو بهم میدوزم، کلاف میشم، کلافه میشم... گم میشم. آدما که به اندازه خودشون نیستن، همیشه یا کوچیکترن یا کوچیکتر. سرم تو لاک خودمه. می بینمت، ولی نگام ازت رد میشه، پرت میشه میره یه جایی که خودمم وا میمونم کجا رفت، چی شد. شهرم نه بالا داره نه پایین، نه چپ و نه راست. قبوله که نمیدونم چرا باید چیکار کنم. قبوله که دوتا قناری داشتم و نزدیک بود خودم از غصه قفسی بودنشون دق کنم؛ پرشون دادم رفتن... دوتایی باهم... آزاد آزاد. هم تنهاییش واسه من موند، هم شوقش. میدونم که سقف اتاقمو از هر جای دیگه توی این دنیا بیشتر میشناسم، بیشتر دیدم. اینکه عصبی میشم، فحش میدم، داد میزنم... پر شده، لبریز؛ یه تلنگر بزنی سرریز میشه. خسته م، نمیخندم، گریه هم نمیکنم، اما بغض تا دلت بخواد. حسابی دست دنیا واسم رو شده، دنیای خودم نه هنوز. حس این بازی رو که هیچ، اصلا ندارم. درسته... سرم درد میکنه، روحم بیشتر. مقصدم دور نشده ولی راهم چرا، خوابم بیشتر نشده ولی کابوسام چرا، زندگیم سخت نشده ولی زنده بودنم چرا. درسته که می پیچی و رد میشی، سرم پایینه، فکر میکنی ندیدمت. اینم درسته که روزم میگذره ولی روزگارم همونه که بود... همهء اینا درست...

   اما میدونی... یه چیزی بهت بگم...
   منو که...
   اینجا، همین حالاها... همین جاها...

   میذارم بره، اما اگه نخوام... شک نکن دنیا رو هم با خودم نگه میدارم. توی همین کوچه های باریک، زیر رگبار بارون... هم خودتو دیدم هم دلتو... اون بالا پشت پردهء پنجرهء اتاقت قایم میشی، قدم میزنم، سرم پایینه فکر میکنی نمی بینمت. ضعیف چیزی نیست که هستم، حتی چیزی نیست که بنظر برسم. ظریف شاید... اینقدر ظریف که آروم و رها رد میشم و اگه تنت به تنم بخوره، محکم پرت میشی میفتی یه جایی که خودتم وا میمونی چی شدی، کجا رفتی. اینقدر که با یه لایه نازک از غبار رذالت، کامل دفن میشم، رذالت تو که یه کویر شن داغ بود؛ جای خود داره. این گرداب بزرگی رو که میبینی همه چی رو تو خودش میکشه، میبلعه و نیست و نابود میکنه، با یه اشاره می ایسته، سطح میشه، آروم میشه. طوفان همیشه از دل آرامش بیرون میاد. بدون که روشنم... این خودمم که حائل شدم بین تو و نورم، دیگه نمیذارم ببینیش... حتی خوابشو. بدون اگه راهش بندازم، دیگه راهش انداختم، برگشتی توش نیست. بدون چشمامو که ببندم تازه دیدن شروع میشه. بدون هنوز توی این سینه یه دل قوی هست... آروم زدنش دلیل بر آروم بودنش نیست. یه اشاره بهش بکنم زمین زیر پات میلرزه، متلاشی میشی. من که دیگه هیچ، میبینم و فکر میکنم و رد میشم. برای تو ندیدن دلیل نبودنه، واسه زندگی اصلا اینجور نیست. بدون این قدم زدنای گیج  آدرس داره، هدف و مبدأ و مقصد داره... چیزی که تو می بینی، میتونی ببینی، یه لحظات کوتاهی از وجود یه سایهء مبهمه که سرش تو لاک خودشه. دم دمای غروب میفته رو دیوارای شهر، میلغزه و دور میشه... لنگاش دراز و درازتر میشه... میپیچه... میره... ناپدید میشه.

 

  
   رد میشم، اما نمیگذرم... خیالت راحت...
   منو که... نمی بینی...
   همین حالاها... همین جاها... آره...

   من سر به آسمونم،
   نه سر به هوا...

 

 

 

 


بابالنگ دراز

[ زیبایی... ]




آرامش لحظاتم،

تماشای تصوّری از توست

بر شاهْ نشین ِ خیالم؛

چشم چشم، دو ابرو...

.....

 

 

 

 

 


بابالنگ دراز

[تماماٌ این]

 

   اینکه معلوم نیست از کجا و کی شروع شده به اینکه معلوم نیست در کجا و کی تمام می شود، در. بیهوده است، بگذریم.

   اما این که نمی شود... و می بینی هم که نشده. یک بقیه ای دارد؛ بین این دو تا. دو تایی که تکلیف خودشان هم معلوم نیست. روی هوا هستند. چیزی هست که همیشه بقیه است. بقیه از چیزی که... راستش را بخواهید... چیزی که خودش تمام شده است. مثل یک راه که طی نشده، طی شده. بله، گفتم راه... در واقع بحث اصلی سر همین است. متوجه هستید که چه می گویم. البته هنوز که چیزی نگفتم...

   می دانید... چشم باز کردم فهمیدم کورم. بعد فهمیدم که کوری از نبودن دیدن است نه از نبودن چشم. در یک مکعب از جنس دیوار بودم... یادش بخیر... گذشته های آرام و دوری بود. دور...؟ بله دور... دلیل اینکه نزدیک به نظر می رسد این است که همراهم می آید... و گرنه خودش که... شاید بگویم لحظه ای... تصمیمی در لحظه ای بود... یک روزی، یک جایی در همین دو بُعد اتفاق افتاد، بعد از آن شب شد، بعد روز شد و... هیچ، انگار نه انگار. زمان روی زمانش نشست و گذشت، اما نگذشت. می دانید مثل چه بود... مثل کسی که در قبر دفنش کنند، خروارها خاک رویش بریزند، حتی سنگ مزار هم برایش نصب کنند؛ اما چه...؟ زنده باشد... زنده به گور. متوجه هستید که... بهر حال... کجا بودیم؟ البته از بحث اصلی منحرف نشده ایم... بدبختی یک زندگی از همان جایی آغاز می شود که چندین بحث اصلی داشته باشد. بله... در آن مکعب که از جنس دیوار بود به ندیدن پی بردم... خب همچون چیزی واکنش دارد: دست زدم به ساختن پنجره. برای دیدن، گفتم که... بله... اولین بار بود که همچین کاری می کردم. برای مکعب هم همینطور. می توانم آن را مکعب من صدا کنم. البته الان که نه... آن مکعب و آن من. حالا جالب اینجاست که از هر دو  فقط چیزی بجا مانده که به آن می گویم «یاد». یاد یک چیزی است که همراه آدم می آید، تکلیفش معلوم نیست و هم می شود از نو سراغش رفت و هم نمی شود. چرا فقط یادشان ماند؟ چه شد؟ ساختن پنجره، خرابی مکعب را بدنبال داشت. گفتم که اولین بار بود که همچون کاری انجام می دادم اما خب دلیل نمی شود... می دانی چرا... برای دانستنش کافی است کمی به دور و بر خودت نگاه کنی و آدم هایی را ببینی که آنها هم پنجره ساختند، برای اولین بار هم ساختند، اما این نشد که الان می بینی. یعنی من. «این» یعنی تمام مفهوم من. آنها فهمیدند یا شانس داشتند یا می دانستند که مکعب مهمتر از پنجره است. مکعب چیزی است که وجودش به «من» وابسته است و بر عکس. مکعب نباشد پنجره هم نیست، دیدن هم مختل می شود، از بین می رود. مکعب چیزی است که باید بماند، تا من بماند... تا دیدن بوجود آید و بماند. برای من چرا اینطور نشد؟ چرا نفهمیدم؟ چرا ندانستم؟ چون من شوق داشتم... شوق خالص و زیاد... برای ساختن پنجره... برای دیدن. شوق نابودم کرد و حالا من دارم شوق را نابود می کنم. گمان نمی کنم دقیق اینجایش را بفهمی... اما خب گفتم. بله... اما شوقم؛ شوقم چرا نابود شد؟ ساده است... از منظرهء بدی که پیش رویم گذاشتند... گذاشت. اینقدر نا روا و ظالمانه، اینقدر پست و کثیف که... که چه... کلمه ندارم. بله... منظرهء بد دیدنم را نابود کرد... و بنجره ام را... و مکعبم را. وگرنه هر کاری را که بقیه کردند من هم کردم، پنجره ساختم... همین؛ اما این شد. این. و همهء این اینها بخاطر این بود که شوق، تنها چیزی بود که من داشتم.

   من شوق هستم.
   من قلب هستم. تماماً قلب.

   گفتم... مکعب چیزی بود که باید می ماند. برای چه؟ این هم دلیلش ساده است و برای فهمیدنش هم باید همان کار قبلی را انجام داد. یعنی به اطراف خود نگاهی بیاندازی... دیگر نمی پرسی برای چه. چون آشکار و نهان می بینی که هرکسی که مکعبش را حفظ کرده، خودش حفظ شده، وجود دارد. چون می فهمی جایی است اگرچه تنها و خالی، اما هست. برای وقتی که آدمها زخمت زدند، آدمها دلت را نشانه گرفتند... روی برگردانی، بر نتابی... و مستقیم بروی و در آن بنشینی؛ با خودت... خودت باشی و خودت... گرچه تنها اما امن، امان... پناه بگیری. پناه... می دانی پناه یعنی چه؟ برای دانستنش باید اول بدانی بی پناهی چیست. دقیقاً باید اول بی پناهی را بفهمی و نه چیز دیگر. حالا اینجاست... درست جایی که همه چیز پایان می یابد و یک مشت هیچ چیز، همه با هم شروع می شوند. بحث اصلی که یادت هست... بله... «راه». کمی که به آن فکر کنی می بینی بحث اصلی راه نیست. راه یک نتیجهء اصلی است. یا بهتر بگویم یک بی نتیجهء اصلی. بحث اصلی همهء این اینهایی بود که حرفش رفت و به این بی نتیجهء اصلی ختم شد. به این بی نتیجهء اصلی آغاز شد. آن منظرهء بد، آن زخمها... و حالا می خواهم بروم و با خودم باشم و خودم را ببینم و بسازم و من شوم... اما کجا...؟ بله، اما کجا؟ مکعبی که متلاشی شد؟ دیگر مکعبی، دیگر خودی وجود ندارد. چیزی که باید باشد. چیزی که باید به درون آن رفت و فقط سالها از خود پرسید که: چه شد؟ چرا؟... و حل کرد و جواب پیدا کرد... یا اصلا بیخیالش شد. جایی که درون آن رفت و تکلیف روشن کرد. مقصدی باید باشد تا راه معنی داشته باشد. یک خود ساده... خودی باید باشد. خودی باید مانده باشد که به درون آن رفت و زمین و زمان و تمام موجوداتش را به هیچ گرفت... ماند، منفجر شد و نو بیرون آمد. ولی ببین مرا... از نقطه ای که هستم به هر جا، هر راهی هست... راه هایی که من در آن معنایی ندارد. می فهمی وِل شدن یعنی چه؟ رها شدن نه... وِل شدن.  برای کسی که سرگردانش کرده اند، چیزی که زیاد است راه. و چیزی که زیادتر است، نرفتن. بله... تو... ای منظرهء بد. ای منظرهء ذاتاً بد... چه...؟ کلمه ندارم.

   دور و برم کمی که به من نگاه می کند... می بیند که حوالی بودن من، نور هست، اما مزه نمی دهد. هوای پس از باران هست، اما در سینه سنگین می شود، بغض می شود. روز، به زور هست. پا هست، قدم نیست. ببین... ساده است... وقتی دیگر خودی برایت باقی نگذاشته اند که به درون آن بروی، از آن بیرون هم نمی توانی بیایی... پس چه... می دانی از خود بیخود شدن یعنی چه...؟ بدان ولی به کسی نگو... حتی یک کلمه.

   ... بله؟ چه پرسیدنی دارد؟ شما که نمی فهمید چرا می پرسید...؟
   من...؟ به تمام بلاهت تو می خندم و می گویم: بله آقا... ما به «این» می گوییم زندگی...

 

 

   جایی همین اطراف هست... نزدیک یا دورش را نمی دانم...
   جایی که در آنجا می شود...

   باد شد...
   و رفت...

 

 

 

 

 


بابالنگ دراز

[تو رو باید میشناختم...]

 

 

چشمانت را که دیدم،

به خودم گفتم: "سیاه ترین هاست..."

 

قلبت را که دیدم...

....

 

 

 

 

 


بابالنگ دراز

[نامهندسی جنگ]

  

 

 


   نمی دانستم وقتی برمی گشتم چه لقبی بهم می دادند. نه مفقودالاسر بودم نه اسیر، جانباز را هم دوست نداشتم. احساس نمی کردم چیزی را باخته ام، حال چه جان باشد یا هرچیز دیگر؛ دیگر چه... مثلا قهرمان، وطن پرست، آزاده... چه می دانم؛ هیچکدام از آنها برایم مهم نبود و بخاطر هیچکدام از آنها جنگ را اختیار نکرده بودم. امّا حالا چیزی که هستم، یا بهتر است بگویم چیزی که از من باقی مانده این است: جوانی بیست و چهار ساله که چهار سال پیش سرنوشتش را خودش با دستهای خودش برای همیشه دگرگون کرد.

   دو سال از جنگ گذشته بود و در یک شب بهاری در رختخوابم غلت می زدم. فکر خبیثی که مدتی پس از شروع جنگ در پس ذهنم جوانه زده بود و در این دو سال کم کم ریشه دوانده و بر مغزم مسلط شده بود، امانم را بریده و خواب را از چشمانم ربوده بود. دو سال بود که شبهایم با این افکار موذی به صبح می رسید که اگر نشود و نتوانند دشمن را پشت مرزها نگه دارند... اگر دشمن تا پشت در خانه هایمان برسد... اگر دشمن به خانهء وفا برسد... اگر در آن لحظه من نباشم... من بجز وفا کسی را نداشتم و همین مسئله عزمم را برای رفتن به جنگ بیشتر می کرد. مادرم سر زا رفته بود و پدرم چاه کن بود. ده ساله بودم که چاه روی سر پدرم فرو ریخت و خدا او را هم از من گرفت تا من بمانم و یک عموی ناتنی و یک زندگی سخت. وفا تنها امید من برای زندگی بود و به هیچ وجه حاضر نبودم او را از دست بدهم. رشتهء ناموزون افکارم از آن روزگاران سخت قبل از دیدن وفا شروع می شد و به اینجا که می رسید عصبی می شدم، از حرص دست توی موهایم می بردم و غلت می زدم و دوباره از نو. آن شب بالاخره زیر فشار زیاد طاقتم طاق شد، بلند شدم رفتم توی حیاط روی پله های ورودی ایوان، زیر نور ماه نشستم. می خواستم یکبار برای همیشه سنگهایم را با خودم وا بکنم و از این شبها و روزهای پر از تردید خلاص بشوم. به این فکر نمی کردم که من یک نفرم و بود و نبودم در جنگ چه تاثیری دارد، به این فکر نمی کردم که اصلا این جنگ برای چیست و یا اینکه شاید همین فردا یا تا پایان همین بهار تمام شود. حتی به مرگ هم فکر نمی کردم. فقط و فقط فکرم پیش وفا بود و احتمال آن اتفاقات ناگوار. و تمام این فکر کردن ها و فکر نکردن های عذاب آور دو ساله با ثبت نام داوطلبانه ام برای اعزام به جبهه که فردای همان شب ترتیبش را دادم، از بین رفت و یکسره شد. زودتر از آنچه فکرش را می کردم موعد اعزام فرا رسید و در یک اتوبوس گِل اندود به همراه عده ای دیگر -که همه سن و سالشان از من بیشتر بود-  در میان دود اسپند و دعا و صلوات راهی جایی شدم در میان توپ و تانک و گلوله.

   تا رسیدن به اردوگاه پشتیبانی راه نسبتاً درازی را طی کردیم و بخاطر خطرات موجود یکبار بیشتر توقف نداشتیم و من در تمام طول راه فقط به وفا فکر می کردم. نیروی نامعلومی مرا به قعر زمان می برد. به هجده سالگی و به وفا. به باغ، که در واقع همان حیاط بسیار بزرگ و پر از درختان میوه خانهء وفا بود که بهش می گفتیم باغ. درش به کوچهء پشت خانه باز می شد که خلوت بود و محل همیشگی قرارهایمان. به هجده سالگی مان و  لحظه ای که در یک نظر وفا را از لای در نیمه باز باغ در حال چیدن سیب دیدم و عاشقش شدم. به نظربازی های روزهای بعدمان. به آن روز که دزدکی رفته بودم روی دیوار باغ و وفا سیبی برایم پرت کرد و جست زدم بگیرمش که افتادم و دست چپم شکست. به آن روز که وفا دستم را در گچ دید و چقدر گریه کرد و اینکه می گفتم: «دست چب به قلب نزدیکتر است.» و اینکه می گفت: «قلبت نشکند.» به آن روز که بر تنهء درختی که وفا را برای اولین بار در حال چیدن سیب از آن دیدم دوتا قلب کندیم. به روزی که بوسیدمش و به روزی که عهد بستیم. و به آن روز که حاج حسین زرگر، پیرمرد معتمد محله شان، ما را با هم دید و ما هم چه به بهانهء عهدمان و چه به بهانه چرب کردن سبیل حاجی دو تا حلقهء بدلی از او خریدیم و با زبان بی زبانی به او فهماندیم که فعلا شتر دیدی ندیدی؛ گرچه او پیرمرد اهل دلی بود و احساسی پدرانه و دلسوزانه نسبت به ما داشت و آن روز گفت که مدتهاست از رمز و راز بین ما خبر دارد و شاید هیچوقت هم ما را لو نمی داد. چه وقت خریدن حلقه ها با لبخندی روی لب، زد روی شانهء من و گفت: «عشق رسواست پسرجان، رسوا...» و به روزی که برای خداحافظی یک ساعت جلوی در باغ منتظر ماندم و وفا نیامد. گفته بود نمی آید. گفته بودم برای اوست که می روم و گفته بود که برای او بمانم. وفا هرگز نیامد و این شد که پیش تنها رازدار عشقمان حاج حسین رفتم و به او سپردم که به وفا بگوید که چه برگردم چه نه، دوستش دارم. و وفتی حاجی گفت که وفا هم سپرده همین جمله را به من بگوید قلبم پر شد، نفسم باز شد و عازم شدم.

   تا سال ششم جنگ و در طول مدت حضورم در جبهه های مرزی بارها به وفا نامه نوشتم و بارها از او نامه دریافت کردم. این نامه ها برای من مثل یک نیروی دوباره بود برای ماندن و جنگیدن. نیرویی که با دریافت هر نامه سیر صعودی می گرفت، مدتی در اوج می ماند و سپس کم کم در اثر زخمهایی که دوری از وفا و نبودنش به روحم وارد می کرد تحلیل می رفت و کمتر و کمتر می شد. آنجا همه مثل من نبودند و برای سینه سپر کردن جلوی توپ و گلوله انگیزه های مختلفی عنوان می کردند. اما برای من همهء آن انگیزه ها در یک کلمه وحدت می یافت: وفا. چهار سال بود که جانم در خدمت جان وفا بود و هر لحظه اش در نظرم غرور انگیز و پر افتخار می نمود تا اینکه در یک شب بهاری از سال ششم جنگ در یک عملیات وحشتناک، در آن کوهستان جهنمی بشدت مجروح شدم. آن شب من قیامت را دیدم. در زیر بارش بی امان خمپاره ها و تکه تکه شدن بدن های سایه واری که در اطرافم به پرواز درمی آمدند و به گوشه ای پرت می شدند. و در میان تمام آنها پرواز خودم، واضح تر از هرکدام، چنان در خاطرم ثبت شده است که به محض بستن چشمهایم جز به جز لحظاتش مثل یک فیلم هراس انگیز برایم تکرار می شود. بعد از آنکه به گوشه ای پرت شدم با تمام توان خودم را به پشت تخته سنگ بزرگی رساندم و به محض آنکه کمی احساس امنیت کردم خمپاره ای در چند متری ام فرود آمد و جسم سختی که احتمالا پاره سنگی بود به سرم خورد و دیگر چیزی به یاد نمی آورم. و یقین دارم که زنده ماندنم و تمام حوادثی که بعد از آن لحظه تا لحظه ای که چشمانم را در آن بیمارستان صحرایی گشودم برایم اتفاق افتاده چیزی بجز یک سری معجزات حیرت انگیز نمی توانسته باشد. عملیات از پیش لو رفتهء ما در نقطهء صفر مرزی و فرسنگها دور از اردوگاه پشتیبانی، شروع نشده به خاک و خون کشیده شد و از آن شب مرگبار تنها من جان سالم بدر بردم. وقتی که درازکش روی تختم آهسته آهسته به دنیا بازگشتم و چشمانم را به زحمت گشودم و صداهای مبهمی را که ترکیبی از فریادهای دلخراش و ناله های سوزناک بود در اطرافم تشخیص دادم، سعی کردم تکانی بخورم که روی شانهء چپم غلتیدم و از سوزش کتفم و تقلاهای ناهمگون و غریبی که برای حفظ تعادلم انجام می دادم متوجه شدم که دست چپم از شانه قطع شده و فقط خودم می دانم که در لحظات آغازین این کشف غم انگیز چه حالی شدم و چه بر سرم آمد. اما لحظاتی بعد با حس ناشی از این فکر که دستم فدای وفا شده سرشار از حس ایثار و غرور به بررسی دیگر اعضای بدن آش و لاشم پرداختم و در برگشت به وضعیت قبلی بدنم تکان محکمی که به پای راستم دادم دود از کله ام بلند کرد. کمی مکث کردم و بعد غرق در ناامیدی روی آرنج دست راستم تکیه کردم، سرم را بالا آوردم و همین که هر دو پایم را -گرچه ورم کرده و در آتل- سرجایشان دیدم انگار روح تازه ای در من دمیده شد و فارغ و رها روی تختم افتادم. چند دقیقه بعد با چرخاندن سرم به چپ و راست به شناسایی محیط اطرافم پرداختم. بیمارستان صحرایی محفظهء بتنی نسبتاً درازی بود که در طول آن دو ردیف تخت چیده شده بود و از میان آنها پزشکان و پرستاران با روپوشهای آغشته به خون در رفت و آمد و تکاپو بودند. و این مکانی بود که من دو روز در آن بستری بودم و در سحرگاه روز سوم به همراه عده ای دیگر در یک آمبولانس قراضه به بیمارستانی در یک شهرستان مرزی منتقل شدم. دو هفته ای که در آن بیمارستان بودم برایم به اندازهء دو سال گذشت. دو هفته بدون حتی کوچکترین خبری از وفا. در آن مدت با آن حال نزار و وضعیت جسمانی نامناسبی که داشتم تلاشهای نسبتاً پیوسته ای را برای برقراری ارتباط با وفا انجام دادم که هر کدام از آنها یکبار بدلیل قطع خطوط تلفن، یکبار بدلیل تعطیلی پست و... بی نتیجه ماند و دو هفته را در بی خبری کامل از زمین و زمان یعنی وفا سپری کردم. در طول این دو هفته در رفتگی پاهایم که قبلاً گمان می کردم شکستگی بوده نسبتاً خوب شده بود اما هنوز باید با عصایی در زیر بغلم راه می رفتم. سرم پانسمان بود و آستین چپ پیراهنم را با یک سنجاق کوچک به پهلوی پیراهنم وصل می کردم و تمام اینها علاوه بر اعصاب و روان خورد و نابودم سیمای بیرونی و درونی مرا برای اولین ملاقات با وفا، بعد از چهار سال دوری تشکیل می داد. هفته ای یکبار تعدادی اتوبوس برای بازگرداندن مجروحان جنگی به شهرهای خودشان جلوی بیمارستان صف می کشیدند و دو هفته که سپری شد من نیز با اشتیاق و دلهرهء فراوان، در یک صبح بهاری اما غمگین سوار بر اتوبوسی، راهی شهر خود شدم، شهر وفا. به هنگام سوار شدن عده ای بی توجه به وضع جسمی و روحیشان شاد بودند و می خندیدند. عده ای هنوز روی تخت بودند و بمنظور استفاده از امکانات بهتر درمانی به بیمارستانهای مجهزتری در شهر خودشان فرستاده می شدند و عده ای هم مثل من با احساسی گنگ و چهره هایی مبهوت، نه غمگین، نه عصبانی و نه هر چیز دیگر، فقط مبهوت، با حرکاتی شمرده و آهسته و چشمهای بی حالتی که معلوم نبود کجا را نگاه می کنند سوار اتوبوسها می شدند.

   از بیمارستان تا شهر وفا راه درازی بود و بدلیل خطرات موجود یکبار بیشتر توقف نکردیم. انتظار، زمان طی کردن این راه دراز را دو برابر می کرد. در تمام طول آن راه کشدار فکرم پیش وفا بود. تصور گفتگوها و اتفاقاتی را که در اولین دیدار ما رخ می دهد بارها و بارها به اشکال مختلف در ذهنم بازسازی می کردم و این تصورات بی سر و ته بدون آنکه مرا به نتیجهء خاصی برساند یکی یکی می آمدند و محو می شدند و باز می آمدند. چند ساعتی از ظهر گذشته بود و می دانستم تا شب به شهر وفا نمی رسم. سرم گاه به گاه تیر می کشید، درد در پاهایم کم کم خودنمایی می کرد و روی آن صندلی ناراحت آنقدر خودم را جابجا کردم دیگر کلافه شده بودم. به زور هم که می شد سعی می کردم با منحرف کردن فکرم از درد و انتظار، شرایط را برای خودم کمی قابل تحمل تر کنم... سرم را به عقب تکیه می دادم چشمانم را می بستم و سعی می کردم به چیزی جدای حال و آینده فکر کنم. اما اوضاع بدتر می شد؛ چراکه گذشته ای به افکارم حمله می کرد از جنس خون و آتش و تصاویری از جنگ جلوی چشمم زنده می شد که با تصورات قبلی ام و آنچه از تلویزیون و رادیو دیده و شنیده بودم زمین تا آسمان فرق داشت. جنگ از بیرون چیزی بجز تقابل دو سپاه عظیم، خبر پیروزیها و شکستها، سربازانی که در یک روز از بین می روند و یا نیروهای جدیدی که به جبهه ها اعزام می شوند در قالب اعداد و ارقامی معمولی، گاه کم و گاه زیاد، افتخارها، شعارها، عملیات هایی که انجام می شوند، اخبار اسیر شدن ها و اسیر گرفتن ها... بله، جنگ از بیرون چیزی بجز اینها نیست. اما جنگ از درون فقط دو وجه داشت: زنده ماندن، مردن. پیروزیها و شکستها با خون رقم می خورد. اعداد و ارقامی که کم و زیاد می شدند جان بودند... جان هایی که از بین می رفتند و یا می آمدند و در مسیر از بین رفتن قرار می گرفتند. افتخارها از دل وحشت بیرون می آمد. در جنگ گلوله بود که فرمان می داد، گلوله بود که قضاوت می کرد. در جنگ مرز بین شجاعت و وحشت از بین می رفت و در آن لحظه که یکه و تنها با مرگ چهره به چهره می شدی همه چیز رنگ می باخت.
   بیشتر این مقایسه ها و توجه به این ضد و نقیض ها وقتی به فکرم حمله کرد که در ترمینال پیاده شدم و چراغهای روشن، رفت و آمد نسبتا بی خیال آدمها، داد و بیداد شاگرد شوفرها برای جذب مسافران بی بلیط و ده ها منظرهء غیرمنتظرهء دیگر را دیدم. این صحنه ها چنان در نظرم غیر عادی می نمود که پس از آنکه مدتی خیره به اطرافم نگاه کردم اندک توانی را که در پاهایم مانده بود از دست دادم و می رفت که نقش زمین شوم که راننده تاکسی پیری ساکم را از دستم گرفت و با احترامی خاص و کلمات تعارف گونه ای که بصورت زمزمه از بین لبهایش بیرون می داد مرا به سمت تاکسی خود برد و من هم از خدا خواسته جثه بی رمقم را داخل ماشینش انداختم، آدرس محلهء وفا را بهش دادم و راه افتادیم.

    از ترمینال که زدیم بیرون اوضاع بدتر شد. شهر آرام آرام در شب فرو می رفت. اما شبی با چراغهای روشن و سر و صداهای مختلف از قهقهه عابران گرفته تا بوق اتومبیلها و... سرم را به شیشهء پنجره تکیه داده بودم و مات و مبهوت اطرافم را نگاه می کردم. انگار که زندگی دوباره یادم آمده باشد. من هم روزگاری ساکن همین آرامش بودم و از همین آرامش بود که رهسپار آن جهنم وحشتناک شده بودم. ولی آن روزها این جریان عادی زندگی و روزمرگیهای بی خاصیت آدمها در نظرم اینقدر جلوه نداشت که هیچ، اصلا توجهی به آن نداشتم. تاکسی بسوی محله وفا در حرکت بود و من محو در این دنیای فراموش شده ام نه چیزی می دیدم نه می شنیدم، دلم نمی خواست ببینم و بشنوم. سعی می کردم به هیچ چیز فکر نکنم. حتی به آن ماشین عروسی که بوق زنان و چراغ زنان از کنارمان گذشت و اینکه در آن لحظه که آن عروس زیبا غرق در نور و سرور در جواب عشق می گوید «بله» چند نفر دارند در تاریکی و وحشت مطلق در جواب به مرگ همین کلمه را می گویند. حتی به آن کودک شیرین که روی یک پا می پرید و لی لی بازی می کرد و قطعاً نمی دانست که در همان لحظه پای کسی فرسنگها دورتر و در بیابانی پرت و تاریک روی مین می رود و متلاشی می شود. به هیچکدام از اینها و هزاران فکر مشوش دیگر. چند ثانیه چشمانم را بستم و بعد به جلو خیره شدم. راننده تاکسی گاه به گاه از آینه نگاهی به پشت می انداخت و همین که چشمش به چشم من می افتاد دوباره از روی احترام سرش را کمی خم می کرد، زیر لب چیزهایی می گفت، لبخندهای مضطربی می زد و دوباره به جلو نگاه می کرد. احساس می کردم که مسیر کمی طولانی شده اما زیاد مطمئن نبودم و از طرفی برایم مهم هم نبود؛ از هرکجا که می رفتیم در نهایت تمام راهها برای من به محله وفا ختم می شد. فکر وفا که می آمد تمام افکار پریشان دیگر را از سرم جارو می کرد و می برد. از اینکه گاهی در افکاری چنین بی نتیجه و حاشیه ای غرق می شدم از خودم بدم می آمد. هرچه بود و نبود دیگر حداقل برای من تمام شده بود و حالا بازآمده بودم تا دوباره به اصل زندگی ام یعنی وفا بپیوندم و این چیزی بود که در متن قرار داشت و در برابرش هر فکر و مسئله ای رنگ می باخت. به نزدیکیهای محلهء وفا که رسیدیم خیابانها را شناختم و تمام بدنم مور شد. انرژی ناشناخته ای در تنم دوید و خودم را جمع و جور کردم. تمام رؤیا پردازیهایی که برای اولین ملاقات با وفا در ذهنم پرورانده بودم پاک شد و آینده ای مبهم و احساساتی مضطرب و مشتاق جایش را گرفت. تاکسی چند پیچ آخر را زد و سر کوچهء وفا ایستاد. کمی مکث کردم، به کوچه نگاهی انداختم و بعد آهسته از ماشین پیاده شدم. در را که بستم رانندهء پیر که انگار از دستم فرار کرد گاز ماشینش را تا ته فشار داد، با سرعت تمام دور شد و گرد و خاک زیادی به هوا بلند کرد. نمی دانم چرا از رفتار راننده متعجب نشدم. یا شاید آنقدر درگیر افکار خود بودم که این حرکتش زیاد در نظرم غیر معمول جلوه نکرد و سریع فکرم از آن دور شد و در چند لحظه دوباره متوجه اطراف خودم شدم. آرام آرام قدم در کوچه گذاشتم و هرچه مه عظیم گرد و غبار فرو می نشست و راه واضح تر می شد قدمهای من هم سست تر می گشت. تصویری که کم کم از لابلای گرد و غبار بیرون آمد به هیچ وجه تصویر یک کوچه نبود. یک راه باریکِ نسبتاً دراز بود که در طول دو طرفش فقط یک چیز دیده می شد: ویرانه. آهسته عصا می زدم و به راهم ادامه می دادم. بهت سراپای وجودم را فرا گرفته بود. در یک لحظه دوباره تمام آنچه بر من گذشته بود جلوی چشمم زنده شد. نمی دانم چه نیرویی مرا به حرکت در می آورد اما هرچه بود جلوی خانهء وفا که رسیدم از بین رفت و بی اختیار ایستادم. از خانهء وفا نیز همچون دیگر خانه های کوچه چیزی بجز ویرانه ای عظیم باقی نمانده بود. آنچه را که می دیدم نمی توانستم هضم کنم. مغزم قفل شده بود، چثه ام را روی عصا انداخته بودم و نگاه ناباورانه ام آرام آرام از این سوی خرابه ها به آن سو می رفت و روی خاکها و آجرها ساییده می شد. در همین حال متوجه سایه ای شدم که از لابلای خرابه ها بسوی من می آمد و نزدیکم که شد با اینکه انگار صد سال پیرتر شده بود شناختمش، حاج حسین بود... او هم مرا شناخت. چشمش که به چشمم افتاد بغض کرد، لبهایش لرزید و زد زیر گریه. سرش را کمی پایین گرفته بود، دستهایش را به هم گره زده بود و شانه هایش تکان می خورد: «آخرش آمدی... می بینی چه خاکی به سرمان شده... لامروتها دو هفته پیش آمدند شهر را بمباران کردند... خدایا چه روز سیاهی بود... برادرم کشته شد اما داغ شما کمرم را شکست... خبر بمباران اینجا که بهم رسید نفهمیدم چطوری خودم را رساندم... همه جا دود و آتش بود... به هر بدبختی بود خودم را رساندم اینجا و از روی خرابه ها رفتم توی حیاط... خدایا آخر این چه بلایی بود...» گریه حرفهایش را بریده بریده می کرد و به اینجا که رسید دیگر نتوانست حرف بزند. عصا را زیر بغلم نگه داشتم، با دست بی رمقم بازویش را گرفتم چندبار تکان دادم و با صدایی ضعیف پرسیدم: «وفا...؟ وفا کجاست...؟» این را که گفتم آهش به هوا بلند شد: «خدا مرا مرگ بدهد که این روزها را نبینم... داخل حیاط که شدم خانه در آتش می سوخت و شعله ها تا آسمان می رفت... مردم ریختند توی حیاط و کشان کشان بیرونم آوردند که یک آن چشمم افتاد به دست چپ وفا که قطع شده بود و دو متری من افتاده بود... هنوز حلقه ای که با هم خریده بودید به انگشتش بود... خدایا مرا مرگ بده... شب که شد جنازه ها را از زیر آوار درآوردند... جنازه نبودند، یک مشت خاکستر... دو هفته است اینجا را می پایم... نمی دانستم کی می آیی... نمی دانستم چه می شود... دستت چه شده... تو چه بلایی سرت آمده...» دیگر حرفهایش را نمی شنیدم، دیگر هیچ چیز را نمی شنیدم. فکر کردن به تمام این اتفاقات از توانم خارج بود. خاطرات وفا و این چهار سال بصورت تصاویری پراکنده و عذاب آور پیش چشمم می آمد و می رفت. کاملا درکم را از دست داده بودم. خودم را از حاجی کندم و کشان کشان نزدیک ویرانه های خانهء وفا رساندم. از تمام آن خانهء رؤیایی فقط در ورودی باغ در میان چارچوبش و دو ستون آجری در دو طرفش، به طرز باور نکردنی و غریبی دست نخورده و سرپا، اما بسته و چفت شده باقی مانده بود. دری که به باغ باز می شد... باغی که وفا را برای اولین بار در آن و از لای همین در، یک نظر دیدم و عاشقش شدم. به سمت در رفتم و روبرویش ایستادم. انگار که منتظر بودم وفا در را برویم باز کند، شیرین بخندد و من فقط نگاهش کنم. ناگهان تمام درونم فرو ریخت، تعادلم را از دست دادم و روی خاک کوچه افتادم. بغض بیخ گلویم را فشار می داد. خودم را روی در انداختم و آن را به آغوش یک دستی ام چسباندم...

   دشمن آمده بود... به خانهء وفا رسیده بود... و در آن لحظه من نبودم...

 

 

 

 

 

 

 


بابالنگ دراز