کوچه ی بن بست


[هم از آمدنت شاد می شوند، هم از رفتنت]


تو مثل منی برف؛

بی صدا می آیی،

شادی می‌آوری،

باهات بازی می‌کنند،

پر از ردپا می‌شوی،

تنهایت می‌گذارند،

یخ می‌زنی از تنهایی،

بی صدا آب می‌شوی و...

می‌روی...

 

 





بابالنگ دراز

[سال نو می شود، عشق تو یک سال دیگر کهنه تر...]

 

 

 

 

 


بابالنگ دراز

[یک نفر که بابالنگ دراز نیست - عروس دریاها و بی رنگی]


   طولانی است. کشدار است. از مدتها قبل شروع شده و می گذرد. و نمی گذرد. رنگ هم که ندارد.
   یک بغض، بی بهانه و پربهانه، این روزها -که دارد تبدیل به همیشه می شود- بیخ گلویم را می فشارد و... گریه؟ گریه هم کردم... باز برگشت سر جایش. انگار نه انگار.

   شنا که می کرد، باله ها و سه دم سپید و ظریفش را در آب تنگ بلورش پریشان که می کرد، چرخ که می زد، رقص که می کرد، غذای خوشمزه که بهش می دادم، سر کوچکش را بالا که می گرفت و هام هام می کرد -که یعنی غذا بده و خیلی شکمو بود- نوک انگشتم را که لب می زد، روزهایی که می آمد نزدیک سطح آب و می گذاشت سر کوچکش را یواش با نوک انگشتم ناز کنم، شبها که بهش سر می زدم که نکند شیطانی کند و از تنگ بلورش بپرد بیرون و میان این همه هوا، خفه شود... چهار سال، بیشتر از چهار سال و بیشتر از چهار سیصدوشصت و پنج روز این اطوارهای شیرین را داشت و پیشم بود و... با هم بودیم. و مواظبش بودم. می دانی، بین خودمان بماند... گاهی -که تبدیل به همیشه شده بود- با هم حرف هم می زدیم. تنهایی است دیگر... آدم تنها، یعنی آدم تنها. به حرفهایم گوش می داد، از اینکه اگر نماد زندگی نباشد، حتماً نماد زنده و سرزنده بودن است برایش می گفتم و قربان صدقه اش می رفتم و مدام بهش می گفتم که چقدر خوشگل است، ملکه است و  عروس دریاهاست... و اینکه صبح باهاش سلام احوال پرسی می کردم و شبها که با چشم باز می خوابید... از تو هم برایش می گفتم... و از خدا و از تنهایی... و اینکه ازش می خواستم برایم دعا کند...

مُرد.

آن همه زیبایی و این یک کلمه: مُرد. یک روز از همین روزهای همین بهار لعنتی جلوی همین خود لعنتی ام حالش بد شد، گوشه تنگ بلورش دراز کشید، آرام آرام نفسهایش به شماره افتاد و با چشمهای باز... تمام. و دلیل ناجوانمردانه ای شد برای گریه ام. گریه طولانی، کشدار و بی امانم. ببین... از خدا خواسته بودم که دلیلی به ابر سنگین چشمانم بدهد برای باریدن، امّا نه اینطوری... می فهمی؟ نه اینطوری... چرا همیشه یک پای کار لنگ است؟ چرا همیشه یک قلب می شکند؟ و چرا این  همیشه، همیشه هست؟ همان روز رفتم یک شمعدانی با گلهای صورتی پررنگ برایش خریدم. با گلدان و زیرگلدانی سفالی قهوه ای پررنگ زیبا... فروشنده می گفت: «برای داخل می خواهی یا توی حیاط؟» نمی توانستم بهش بگویم: «برای مزار.» همه چیز را نمی شود به همه کس گفت. و حالا عروس دریاها، از ریشه های نازک شمعدانی عروج کرده و برگ و گل شده، گلهای شمعدانی صورتی پررنگ... که هر روز بهش صبح بخیر می گویم. و او که جوابم را می دهد... و او که اکنون عاشق نور است و دست منبسط نور روی شانه هایش است. و می دانی... هنوز هم باهاش حرف می زنم... و ازش می خواهم برایم دعا کند. یادت می آید گفتم: «ماهی تنگ بلور که بمیرد، سال تمام می شود...» عروس دریاها که این همه سال با من ماند چه؟ مُرد، سالها تمام شد... تنهایی است دیگر.

   گفتم که... از ماهها قبل شروع شد. شروعی که شروعش از قرنها قبل بوده شاید. زمان بدرد کسی می خورد که تاریخ داشته باشد؛ نه من. تقویم دلم زمستانی شد و ماند. حتی حالا... ورق نمی خورد. از یاد و نام آدمهایی پر شده که نیستند، آدمهایی که کاش بودند، آدمهایی که کاش از اول هم نبودند... و آدمهایی که آمدند و رفتند و زخم بجای گذاشتند. و طرحی از قلبم که جایش خالی شده، زینت تمام صفخات است. رنگ هم ندارد، مثل روح. مدتی -که دارد تبدیل به همیشه می شود- دنبال ریشه اش گشتم. ریشه قلبی که نبود، ولی درد می کرد. و به آدمهایی رسیدم که آمدند، زخم زدند و رفتند. به سیب سرخی رسیدم که درونش از روز ازل کرم خورده بود و من نمی دانشتم. به جیغ رسیدم و صداهایی که بلند می شدند و من که بهت می کردم. به آدمهایی که روی پنهان و زشتی داشتند و من نمی دانستم. و جنگیدم که پرده در افتد و چه وحشتناک بود آن رویشان... و من که قالب تهی کردم، قلب هم همینطور، گریه کردم و روح شدم. به آدمهایی رسیدم که مصنوعی بودند، به آدمهایی تیر و کمان بدست که هدفمند وارد گود می شوند، یا به هدفشان می رسند، می زنند و می روند یا به هدفشان نمی رسند، می زنند و می روند. کار اصلی شان زخم زدن است و خوب هم این کار را بلدند. و به روزهایی که گذشتهء تلخ شدند، کمرنگ شدند و ماندند. و به مسبب ها. و به دلیلها و چراها... و دیگر چه...؟ عصارهء این روزهایم -که دارد تبدیل به همیشه می شود- را که بگیری اینهاست: زخم، اضطراب متناوب، سرگردانی، بی معنی بودن، دوگانگی و...

   ... و تنهایی و خدا.
   خدا چیزی است که فراموش می شود، امّا فراموش نمی کند.

 

 

 

ـ از شب و روز و روزگار نزدیک و دور یک نفر، که بابالنگ دراز نیست.
  به تاریخ: لحظات آغازین یکی از روزهای همین بهار لعنتی.

 


بابالنگ دراز

[یلدای من کجایی]

 

این شبِ طولانی،

هرچه که باشد،

نه از گیسوان ِ تو بلندتر است

و نه از چشمانت سیاه تر...

.....

 

 

 


بابالنگ دراز

[تحت عنوان خدا...]

 

   مرد نشسته بود روی نیمکت خاطرات. ذهنش که رفته بود؛ نگاهش هم، بی مسیر و بی هدف، محو شده بود انگار. زن پرسید:«مزاحتمان نمی شوم؟» زن بود؟ این چیزی بود که از سایه اش می شد فهمید. و بین خورشید و مرد قرار داشت. «اگر کنارتان بنشینم؟» قسمت اول جمله سئوالی اش بود که در مرتبه دوم پرسید. مرد سر بلند کرد که نگاه کند، خورشید چشمش را زد و نگاهش محدود شد. گفت: «چه نوری دارید!» و کمی جابجا شد تا زن بتواند بنشیند. و انگار تمام دنیا با او جابجا شد. چقدر سنگین بود. و زن نشست. «نور من نیست، من سیاهم مثل یک گذشته بد.» و کمی تکیه داد. بلند بالا بود و لطافت نامطمئنی کاملاً از پشت حضورش پیدا. مرد گفت: «جسم شفافی دارید. چطور سایه می سازید؟»
   «با سیاهی درونم.»
   «زیر سایه این درخت بزرگ و پیر. این سیاهی پهناور... چه حرفهایی.»
   زن آهی کشید و حرفی نزد. چشمان درشت و بینی صاف و ساده ای داشت، حالت صورتش طوری بود که می‏پنداشتی الان است که در خواب عمیق و آرامی فرو برود. پاهای کشیده اش تا پایین نیمکت امتداد داشت و نهایتاً خیلی آرام آنها را روی کره زمین گذاشته بود. نگاهی به مرد انداخت و پرسید: «ذهنتان کجاست؟» مرد گفت: «رفته. در یک گذشته سیاه شاید. گاهی وقتها می آید و چه خوب است آن وقتها. اما باز هم می رود. می افتد. جاذبه یک گذشته سیاه از جاذبه یک گل برای یک پروانه هم بیشتر است. این را می دانم. دانستم. فهمیدم.» و دستهایش را بهم نزدیک، انگشتهای کشیده اش را بهم قفل کرد... و بدون آه، ساکت شد. «برگردید، برگردید.» زن سراسیمه این را گفت و با سر ِ انگشت اشاره دستِ راستش تلنگری به بودن خالی شده مرد زد... و او برگشت. گفت: «می بینید؟ معلوم نیست اختیار ذهنم دست کیست؟ اصلاً نمی دانم می توانم بهش بگویم "ذهنم". اگر ذهن من است پس چرا می رود؟ چرا بدون من؟ و اصلاً کجا؟» زن که دید مرد دارد درد سرفه می کند، کمی بر پشت دلتنگی اش زد و چه دستان لطیفی داشت. گفت: «ببینید... آن دورها را می گویم. آن دخترک ساده را ببینید که قدم می زند در هوای خنک عدم. آن من هستم. بگویم یک روزی من بودم بهتر است شاید.»
   «شما که هنوز هم همانطور هستید.»
   «من نه، نگاه شما. و همین... این درد شماست. و درد خوبی هم هست. اما کسی قدرش را نمی داند و تبدیل شده به درد. و شما عذاب می کشید.»
     مرد به هستی غمگینش تکیه داد و نفس عمیقی کشید: «چه حرفی زدید. پیداست که فهم را می فهمید.» و نگاهی به حضور تازه زن انداخت و فهمید که تازه نیست. کمی غبار دارد از یک خودآگاهی نیازمند. نگاهش را از او برداشت و پرت کرد در یک خلاء تاریخی که تمام زندگی اش را می پوشاند. «پُرش نمی کنید؟» زن این را پرسید و پلک زد. مرد گفت: «پس باقی عمرم را به چه نگاه کنم؟»
   «به یک جستجو.»
   «از توانم خارج است. می دانید... روحم پرواز را بلد شده، خیلی وقت است. اما بی مقصد، بی هدف.»
   «خیلی بد است.»
   «می ترسم مجبور شوم هر دو بالش را قیچی کنم. می دانید... نمی شود گفت بی هدف پرواز می کنم. در واقع بال گذشته ام روی به یک سمت زندگی ام دارد و بال هنوزم روی به سمتی دیگر.»
   «متلاشی می شوید.»
   «قبلاً شده ام. الان معلق هستم. مثل یک سنگ نورانی در آسمانهای سیاه و بی کران. خودم هم این را نخواستم. هیچوقت این را نخواستم.»
   «گاهی کار را می کنیم، نتیجه را دیگران می دهند.»
   «هرچه بوده تا حالا همین بوده.»

   زن و مرد به هم نزدیک بودند مثل هوا به نفس و از هم دور مثل نفس جایی و هوای جایی دیگر. زنها را می شود وصف کرد. نوک انگشت بزنی توی مرداب غرورشان، هزار موج می ریزند. که می شود آنها را بدقت شمرد، دانست، و به وضوح نگاه کرد. می شود از دور زنها را نگاه کرد و راهشان را دید و همینطور رفتنشان را. زن گفت: «که چه؟» مرد گفت: «از خودت بپرس.» و زن فهمید و از خودش پرسید و نقاب شیشه ای بی خاصیت ازلی و ابدی اش شکست. مرد گفت: «تازه تر از این هم می توانید باشید.» حرف خوبی نزد. لیاقت می خواست شنیدن این حرف، مثل تعریف برای گل. گفت: «نگاهی به دور و بر من بیندازید. چه می بینید؟» زن کهکشانها را نگاه کرد و گفت: «نور، اما در شب.» و چین به ابروها انداخت. پرسید: «چطور شد که اینطور شدید؟»
   «صداقت هدیه دادم.»
   «چه می گویید؟ چرا این اشتباه مهلک را مرتکب شدید؟ مگر نمی دانید...»
   «نه، نمی دانستم. فکر می کردم همه خوبند مثل باران با دعا.»
   «ولی نیستند.»
   «فقط خدا بشود طرفشان... همین...»
   زن و مرد هر دو ساکت شدند. و زن به این فکر کرد که تازه تر شده ولی می دانست که لیاقتش را ندارد و مصنوعی است. صد سال که از این سکوت گذشت، مرد گفت: «شما در آستانه تباهی منزل دارید. چند بار شما را آن حوالی دیده ام. نمی خواهید هجرت کنید؟ جای دیگری بروید؟» زن روی زندگی پوشیده از افسوس خود دستی کشید و گفت: «تکان بخورم افتاده ام.»
   «الان هم افتاده اید.»
   «بدتر می شود. من اصالت نداشتم یک عمر. استفاده شدم یک عمر.»
   «اشتباه از خودتان بود. یادم می آید، دستی از جنس نور بسویتان دراز شد یک وقت، با آن چه کردید؟»
   «...»
   «خدایا... چه هولناک... آخر چرا؟»
   و سئوال مرد افتاد روی یک خروار «چرا»ی دیگر. و چه سنگین بود. و زن را خسته کرد. آرام از مرد پرسید: «خسته ام، می شود کنارتان بنشینم؟ مزاحتمان نیستم؟» مرد نگاهی به حضوری مبهم انداخت و پرسید: «نور ندارید... شما؟»
   «هیچوقت نداشته ام. زن هستم. شما؟»
   «من...؟ یا او که من است؟»
   «یکی شده اید؟»
   «هم بله، هم نه.»
   «او؟»
   «از درکش عاجز هستید.»
   «شما؟»
   «من...؟»

 

 

   خدا به من گفت:
   "شما مثل یک آبشار بلند هستید.
   تنهایید و سقوط می کنید،
   اما قوی و زیبا هستید..."

 

 

 

 


بابالنگ دراز

[ماهرو...]

 

اتفاقاً
این از دو رویی ماه است،
که همیشه
یک روی خود را
به سمت زمین
نگاه می دارد
....

 

 

 

 


بابالنگ دراز

زنگ انشا 5

 

   موضوع: می خواهید در آینده چه کاره شوید؟

   با خودکارم که به رنگ آبی رنگ است روی کاغذ سفید خط دار که خطهای آن هم به رنگ آبی رنگ است، مینویسم تا انشایم آغاز شود.
   من نمیدانم که چگونه است که باید بگویم در آینده میخواهم چه کاره بشوم. چون من همین الان هم کاره ای هستم و به سر کار میروم. من در تابستانها سر کار میروم. من در تابستانها سر چهارراهها در یک جای شهر به مردم که توی ماشینها هستند گل میفروشم. من گلها را شاخه ای سه هزارتومان میفروشم. من زیاد شقلم را اینطوری دوست ندارم. آقا سپهر که به ما گل میدهد که برویم و سر چهارراه و بفروشیم یک مغازه بزرگ گلفروشی دارد. من و چندتا از دوستان دیگر من وقتی به داخل مغازه او میرویم بسیار هوای خنکی دارد و بسیار خوشبو است. گلهای بسیار زیاد و با رنگهای مختلفی در مغازهء آقا سپهر وجود دارد. مادرم می گوید که بهشت جایی است که همه اش باغ و گل و درخت است. مغازهء آقا سپهر باغ که نیست و در عین حال درخت هم ندارد اما من فکر میکنم که بهشت باید جایی باشد که شبیه مغازهء آقا سپهر است. البته میدانم که باید بهشت بزرگتر باشد چون باید همهء آدمهای خوب را بشود توی آنجا قرار داد. بعضی وقتها مردم توی ماشینها گل را از من میخرند و فوری به خانمی که کنارشان نشسته میدهند. من نمیدانم که پس چرا خود آن خانم گل را نمیخرد و یا چرا هر کدام یک شاخه جداگانه نمیخرند. اما وقتی از پدرم پرسیدم او گفت: «خاک تو سرا زن زلیلن.» و من معنی آن را نفهمیدم. ولی مادرم گفت: «واسه نشون دادن الاقه اینکارو میکنن.» و من فکر میکنم معنی آن را فهمیدم. چون گل خوشبو و قشنگ است و هر کس داشته باشد شاد می شود. آدم کسی را که به او الاقه دارد دوست دارد شاد کند و گل این را انجام می دهد. ولی در مورد شقل آینده ام بگویم. من یکبار دوست داشتم پلیس بشوم ولی مادرم میترسد و میگوید نه. یکبار هم خواستم مهندس بشوم که پدرم از حرفم عسبانی شد و گفت اگر مهندس بشوم بیکار میشوم و من فهمیدم مهندس شدن کار نیست، بیکاری است و من اشتباه فهمیده بودم. یکبار هم خواستم خلبان و دکتر و تاجر بشوم. پس در عین حال نمیدانم که میخواهم چه کاره بشوم. اما اگر گلفروش بشوم خانمی که به او الاقه دارم را توی آن قرار میدهم که همهء گلها مال او باشد. من شقل و کار را خیلی دوست دارم و این بود انشای من.

 

 

 

 

 


بابالنگ دراز

[گورزوها...]

 

- می بخشید...
= بله بفرمایید...؟
- می خواستم بدونم میشه یه نفر، دوتا یا بیشتر قبر داشته باشه...؟
= چرا عزیز من؟! مگه توی یکی جا نمیشی؟!
- خودم چرا... ولی راجع به آرزوهام... خب، زیاد مطمئن نیستم...






بابالنگ دراز

[ من همونم که خودمم 5 ]

She shot me down, Bang Bang
I hit the ground, Bang Bang
That Awful sound, Bang Bang
My baby shot me down…
Bang Bang…

- نام؟
= بابالنگ دراز هستم...
- نام خانوادگی؟
= نصف سئوالایی رو که آدم توی ذهنش داره، باید از خودش بپرسه... بقیه خودشون سئوالن... جوابی ندارن...
- نصف دیگه اش...؟
= همهء عمرش صرف جواب دادن به اون نصف اول میشه... به خودش... اگه برسه... کار به نصف دیگه نمیکشه...
- قاطی میشه بعضی وقتا...
= درسته... مثل همین... اسمت چیه...؟ سئوال قشنگیه...
- جواب قشنگتر از سئواله...
= اسمت قشنگه... خیلی قشنگ... جواب تو یه «اسم» بود... یه «تو» بود؛ که رفت توی قلب من... حواست هست...؟ اونوقت دیگه من یه اسم توی سینه داشتم... یه تو...
- با منی؟
= نه...
- رفتنی، نیومده میره...
= از همون لحظه های اول من گم کردم... گم شدم... تاریک شد، بود... تاریک نشدم...
- حالا چی...؟
= نوری که از همه طرف بتابه دیگه خیره شدن نداره... بسمتش رفتن نداره... خواستن نداره... رؤیا نداره... نوری که از همه طرف بباره همون تاریکیه...
- ولی روشنه...
= روشن بودم و موندم... غیر از من...؟ گرگ و میشه... نه هنوز... نه هیچوقت... شاید...
- بعضی وقتا یه چیزی میسوزه، تا ته... حتی خاموشم میشه؛ اما میسوزه تا یه چیزی دیگه رو روشن نگه داره...
= همیشه خاموشم نمیشه... جدی رو نمیشه شوخی کرد، فقط میشه به شوخی گرفت... اما عواقب داره... عواقب بد...
- تا آخرش...
= یه بار... خیلی وقت پیش، قبل از زمین و زمان بود فکر کنم... یه هدیه گرفتم... یه صندوقچه کوچیک که هیچی از زیبایی و ظرافت کم نداشت... میدونی... حتی نورانی هم بود... نورش هم خیره کننده بود...
- اینقدر زیبا...؟ توش چی بود...؟
= یه دروغ...
- دروغ...؟ بزرگ...؟
= بزرگ... آره... خیلی بزرگ...
- چطور توی اون صندوقچه کوچیک جا شده بود...؟
= هه هه... چه میدونم... از دروغگوش بپرس...
- هنوز داریش...؟
= تا به چی بگی هنوز... تا به چی بگی داشتن...
- یه وقتایی...؟ یه جاهایی...؟ یه همیشه هایی...؟
= بد تو... توئه بد، یه گلوله بود که مستقیم شلیک شد توی قلبم... و اونجا منفجر شد... حواست هست...؟ اونوقت بود که من مردم... اونوقت بود که تو متلاشی شدی... نابود شدی...
- با منی؟
= نه...
- مرگ مال خود آدمه...
= نه همیشه...
- مرگ همه رو میزنه... اما تک تک...
= گفتم که، نه همیشه...
- مگه میشه؟
= آره... مثل اینکه بد باشی... نشونه بگیری... تمام ذات بدت رو مستقیم شلیک کنی وسط یه قلب... بنگ...
- بعدش...؟
= بعدش...؟ بجای اون، خودت متلاشی بشی... نابود بشی...
- چطور؟
= ...
- میفهمم...
= که چی... دیره...
- از قبل از زمین و زمان تا حالا... تا بعدها... تا کی... تا کی ها...
= تو؟! هه هه... خراب... یه چیزایی... کی میدونه!... من...؟ زندگیم ناگهانی، یه طرفه و بی برگشت رفت که رفت... بی خداحافظی. اونوقت بود که زندگیم مرد... اما خودم زنده موندم... زنده... توی کوچه... بدون قلب...
- با منی...؟
= نه عزیزم... نه...
- ...
= ...
- ...

 

 

 

 


بابالنگ دراز

[گُل یا گُل]

 

دستان ِ تو،

پوچشان هم

گـُل است...

.....

 

 

 

 

 


بابالنگ دراز