کوچه ی بن بست


[ من همونم که خودمم 5 ]

She shot me down, Bang Bang
I hit the ground, Bang Bang
That Awful sound, Bang Bang
My baby shot me down…
Bang Bang…

- نام؟
= بابالنگ دراز هستم...
- نام خانوادگی؟
= نصف سئوالایی رو که آدم توی ذهنش داره، باید از خودش بپرسه... بقیه خودشون سئوالن... جوابی ندارن...
- نصف دیگه اش...؟
= همهء عمرش صرف جواب دادن به اون نصف اول میشه... به خودش... اگه برسه... کار به نصف دیگه نمیکشه...
- قاطی میشه بعضی وقتا...
= درسته... مثل همین... اسمت چیه...؟ سئوال قشنگیه...
- جواب قشنگتر از سئواله...
= اسمت قشنگه... خیلی قشنگ... جواب تو یه «اسم» بود... یه «تو» بود؛ که رفت توی قلب من... حواست هست...؟ اونوقت دیگه من یه اسم توی سینه داشتم... یه تو...
- با منی؟
= نه...
- رفتنی، نیومده میره...
= از همون لحظه های اول من گم کردم... گم شدم... تاریک شد، بود... تاریک نشدم...
- حالا چی...؟
= نوری که از همه طرف بتابه دیگه خیره شدن نداره... بسمتش رفتن نداره... خواستن نداره... رؤیا نداره... نوری که از همه طرف بباره همون تاریکیه...
- ولی روشنه...
= روشن بودم و موندم... غیر از من...؟ گرگ و میشه... نه هنوز... نه هیچوقت... شاید...
- بعضی وقتا یه چیزی میسوزه، تا ته... حتی خاموشم میشه؛ اما میسوزه تا یه چیزی دیگه رو روشن نگه داره...
= همیشه خاموشم نمیشه... جدی رو نمیشه شوخی کرد، فقط میشه به شوخی گرفت... اما عواقب داره... عواقب بد...
- تا آخرش...
= یه بار... خیلی وقت پیش، قبل از زمین و زمان بود فکر کنم... یه هدیه گرفتم... یه صندوقچه کوچیک که هیچی از زیبایی و ظرافت کم نداشت... میدونی... حتی نورانی هم بود... نورش هم خیره کننده بود...
- اینقدر زیبا...؟ توش چی بود...؟
= یه دروغ...
- دروغ...؟ بزرگ...؟
= بزرگ... آره... خیلی بزرگ...
- چطور توی اون صندوقچه کوچیک جا شده بود...؟
= هه هه... چه میدونم... از دروغگوش بپرس...
- هنوز داریش...؟
= تا به چی بگی هنوز... تا به چی بگی داشتن...
- یه وقتایی...؟ یه جاهایی...؟ یه همیشه هایی...؟
= بد تو... توئه بد، یه گلوله بود که مستقیم شلیک شد توی قلبم... و اونجا منفجر شد... حواست هست...؟ اونوقت بود که من مردم... اونوقت بود که تو متلاشی شدی... نابود شدی...
- با منی؟
= نه...
- مرگ مال خود آدمه...
= نه همیشه...
- مرگ همه رو میزنه... اما تک تک...
= گفتم که، نه همیشه...
- مگه میشه؟
= آره... مثل اینکه بد باشی... نشونه بگیری... تمام ذات بدت رو مستقیم شلیک کنی وسط یه قلب... بنگ...
- بعدش...؟
= بعدش...؟ بجای اون، خودت متلاشی بشی... نابود بشی...
- چطور؟
= ...
- میفهمم...
= که چی... دیره...
- از قبل از زمین و زمان تا حالا... تا بعدها... تا کی... تا کی ها...
= تو؟! هه هه... خراب... یه چیزایی... کی میدونه!... من...؟ زندگیم ناگهانی، یه طرفه و بی برگشت رفت که رفت... بی خداحافظی. اونوقت بود که زندگیم مرد... اما خودم زنده موندم... زنده... توی کوچه... بدون قلب...
- با منی...؟
= نه عزیزم... نه...
- ...
= ...
- ...

 

 

 

 


بابالنگ دراز

[گُل یا گُل]

 

دستان ِ تو،

پوچشان هم

گـُل است...

.....

 

 

 

 

 


بابالنگ دراز

[ به شبهای پر از قصّه رسیدیم... 2 ]

 

یکی بود یکی نبود.
غیر از خدا هیشکی نبود.

زیر گنبد کبود، توی یه گوشه از یه شهر بزرگ و شلوغ مردی زندگی میکرد که مثل همه مردای دیگه واسه خودش آرزوهایی داشت. اما هیچکدوم از اون آرزوها به اندازه آرزوی داشتن یه دختر کوچولو و شیرین واسش خواستنی نبود. اصلا اگه آرزوی دیگه ای هم داشت واسه رسیدن به این آرزو بود. اگه کاری میکرد، جایی میرفت، زحمتی میکشید و یا حتی ناراحتی و سختی های مختلفی رو تحمل میکرد واسه این بود که یه روز به این آرزوش برسه. همیشه از ته دلش میخواست که یه دختر ناز داشته باشه که هر روز خدا ببرش پارک، هر روز خدا واسه ش شکلات و بستنی و چیپس و پفک و اسمارتیز بخره، هر روز خدا باهاش بازیهای جور واجور بکنه و اینقدر اونو بخندونه و خسته ش کنه که همون سر شب خوابش بگیره! بعد بغلش کنه ببرش توی اتاقش و قصّه های عجیب غریب، قصّه های عشقی دختر شاهزاده-پسر فقیر، قصّه هایی که توش حیوونا حرف میزنن و لباس میپوشن و... واسه ش تعریف کنه که  روی تخت پر از عروسک و بالشای رنگارنگش آروم بخوابه. بعد یکم کنار تختش بشینه و وقتی توی خوابه نازه نگاش کنه و کم کم بلند شه، چراغو خاموش کنه و بره بیرون و پشت سرش درو آهسته ببنده و خودشم بره بخوابه. قبل از خواب فکر کنه که فردا چه کارایی بکنه که بیشتر از امروز به دخترش خوش بگذره و شاد باشه، فقط همین... فکر و ذکر زندگیش همین باشه. تا دخترش بزرگ بشه و همونطور که قبلا بوده براش پدر باشه... پدر... خودش میدونست که برای رسیدن به همچین روزی و رسیدن به همچین آرزوی بزرگ و قشنگی باید تلاش و کوشش زیادی بکنه و همین کارو هم میکرد و چشم به آینده داشت که روزی همه چیز برای داشتن دختر رؤیاییش مهیا بشه. روزی که خوشبخت ترین مرد روی زمین بشه و دیگه هیچی از زندگیش نخواد. روزها و سالهای زیادی گذشت... تا اینکه بالاخره روزی از روزای خدا، توی یه گوشه از یه شهر بزرگ و شلوغ، مرد که دیگه حالا پیرمرد شده بود، تنهاتر و غمگین تر از تمام عمرش، در حالی که روی تخت خودش دراز کشیده بود، آروم چشماشمو بست، مُرد و به آرزوش هم نرسید.

قصهء ما به سر رسید، کلاغه به خونه ش نرسید...

 

 

 


بابالنگ دراز

[ سنگِ تمام ]

 

 

از قلبِ تمامْ سَـنگت،

برایم "سنگِ تمام" گذاشتی...

....

 

 

 

 


بابالنگ دراز

[ مهر آن سال... 2 ]

  

   سلام رفیق.

   چند روزه تو فکر این ماهم. البته راستشو بخوای یه ماهی میشه که تو فکرم... خب... راست راستشو میخوای؟ از اول امسال! چند روز پیش با بابائینا رفتم بازار. اما این بار بجای اسباب بازی، مداد و پاک کن و دفتر و خط کش و از این چیزا خریدم... کیفمو ببین، همشو بار زدم با خودم آوردم. کیفم سنگین شده، شونه هام کلی درد گرفته ولی خب نمیدونستم کدومش لازمم میشه. تازه کتابام جا نشد وگرنه اونارم میاوردم. وقتی اومدم تو حیاط و این همه بچه و شلوغی دیدم یکم هول شدم... نمیدونستم کدوم وری باید برم... حس کردم این بچه ها همه با هم دوستن فقط من بینشون غریبم. اما وقتی تو رو دیدم که عین خودم هاج و واجی یکم اوضام بهتر شد. واسه من، هم تو جدیدی هم اینجا هم همه چی. حتی همه لباسامم جدیده. یه حس عجیب غریبی دارم. وقتی اون زنگ کشدارو زدن که دیگه نگو... همه یهو دویدن اینور اونور و صف بستن من مونده بودم چیکار کنم. قبل اینکه بیام، از بس دلشوره داشتم یازده بار رفتم دستشویی، زنگو که زدن باز شاشم گرفت. تا حالا توی صف واینستاده بودم، پا جفت نکرده بودم، وقتی هم اون آقاهه گفت "از جلو نظام" بلد نبودم چیکار کنم. فکر کنم تو یه چیزایی بلد بودی اما نه خوب،  چون دستت در رفت زدی تو سرم. عیب نداره، ولی دیگه تا آخر مدرسه نمیذارم تو صف پشت سرم وایستی. اولین بار که اومدیم سر کلاس داشتم دق میکردم، هیچکس یه کلمه حرف نمیزد. همدیگه رو نمیشناختیم یه طرف، اون مبسر سال بالاییه رو هم که گذاشته بودن رو سرمون یه طرف. یه جورایی اونم ضایع شده بود اون وسط؛ روی تخته سیاه دوتا ردیف خوب و بد درست کرده بود، نه کسی بد بود که اسمشو زیر بدا بنویسه، نه میشد اسم همه رو زیر خوبا بنویسه. معلمه که اومد و مبسره زد رو میز گفت برپا، یه تکونی خوردم که زانوهام از زیر محکم خورد به میز آخم دراومد. به ترتیب قد نشستیم که افتادیم ته کلاس، بهتر شد. کی میشینه اون جلو زیر گوش معلمه... شنیدم ردیف جلویی ها رو بیشتر میبرن پای تخته. بوی مداد پاک کن، کتابا و دفترا... بوی نیمکت تازه و فلز سرد زیرش آدمو یه جوری میکنه. زنگای تفریح بعضیا کیفاشونو میذارن این زیر، من که خودم جز اون بعضیام که همیشه کیفمو با خودم میارم بیرون. میدونی، هم خوراکیام توشه، هم مامان گفته بچه ها وسایلتو میدزدن مواظب باش. سه نفر پشت یه نیمکت یکم ظلمه ولی بدک هم نیست. بین خودمون سه تا نصف نصفش میکنیم، دستت از این خط بیاد اینطرف با خط کش میزنم روش، حواست باشه. نوبتی هم سر میشینیم، اولم نوبت منه. واسه زنگ ورزش هم تو تیم هم باشیم من فوتبالم خوبه. این هفته گروه باهنریم... واقعا بده اصلا حال ندارم صبحا ساعت 7 بیدار شم ولی از اونطرف همهء بعدازظهر واسه خودمونه اینش خوبه... بابا میگه تا از مدرسه میای باید تکالیفتو زود انجام بدی که رو هم جمع نشه، نمیدونم تکالیف خودش وقتی کلاس اول بوده چی بوده که میترسه رو هم جمع بشه... مال ما که همش خطای کج و راسته و موج داره، یکم مداد دست گرفتن سخته وگرنه همش کار یه ساعته. درسا هیچی نیست، بمونه واسه وقت امتحان... زنگ آخر، تعطیل که شدیم، تا شب همش بازی و بازی و بازی...

   من هستم... کچل و با لباسای نو... تو هم که هستی... معلمم که هست...
   کلاس و نیمکت و تخته و گچ هم که هست...
   تخته پاک کن که هیچوقت نداریم، از کلاس بغل کش میریم...
   اینم کتاب و دفتر و مداد و پاک کن و تراش...
   خوبه... بزن بریم...

 

 

 


بابالنگ دراز

[ زدگی زیبا نیست ]

 

"ن"

زَدِگی ِ زندگی است...

....

 

 

 


بابالنگ دراز

[ منو که می بینی... ]

 

 



   منو که می بینی... درسته...
   اینجا، همین حالا... همین حالاها... خب...

   من... من که یه هوا بهم ریختم؛ شایدم بیشتر از یه هوا. آسمون روزگارم ابر سنگین داره... سرتاسر. صبحام از ظهر شروع میشه و روزام از شب. دیگه یادم رفته، نمیدونم خواب خوب دیدن یعنی چی؟ آره... بد میارم، بد میبرم، بد هم میبازم. تنگ غروب میزنم بیرون، نخ و سوزن میشم تو دل شهر و کوچه های باریک و تو در توشو بهم میدوزم، کلاف میشم، کلافه میشم... گم میشم. آدما که به اندازه خودشون نیستن، همیشه یا کوچیکترن یا کوچیکتر. سرم تو لاک خودمه. می بینمت، ولی نگام ازت رد میشه، پرت میشه میره یه جایی که خودمم وا میمونم کجا رفت، چی شد. شهرم نه بالا داره نه پایین، نه چپ و نه راست. قبوله که نمیدونم چرا باید چیکار کنم. قبوله که دوتا قناری داشتم و نزدیک بود خودم از غصه قفسی بودنشون دق کنم؛ پرشون دادم رفتن... دوتایی باهم... آزاد آزاد. هم تنهاییش واسه من موند، هم شوقش. میدونم که سقف اتاقمو از هر جای دیگه توی این دنیا بیشتر میشناسم، بیشتر دیدم. اینکه عصبی میشم، فحش میدم، داد میزنم... پر شده، لبریز؛ یه تلنگر بزنی سرریز میشه. خسته م، نمیخندم، گریه هم نمیکنم، اما بغض تا دلت بخواد. حسابی دست دنیا واسم رو شده، دنیای خودم نه هنوز. حس این بازی رو که هیچ، اصلا ندارم. درسته... سرم درد میکنه، روحم بیشتر. مقصدم دور نشده ولی راهم چرا، خوابم بیشتر نشده ولی کابوسام چرا، زندگیم سخت نشده ولی زنده بودنم چرا. درسته که می پیچی و رد میشی، سرم پایینه، فکر میکنی ندیدمت. اینم درسته که روزم میگذره ولی روزگارم همونه که بود... همهء اینا درست...

   اما میدونی... یه چیزی بهت بگم...
   منو که...
   اینجا، همین حالاها... همین جاها...

   میذارم بره، اما اگه نخوام... شک نکن دنیا رو هم با خودم نگه میدارم. توی همین کوچه های باریک، زیر رگبار بارون... هم خودتو دیدم هم دلتو... اون بالا پشت پردهء پنجرهء اتاقت قایم میشی، قدم میزنم، سرم پایینه فکر میکنی نمی بینمت. ضعیف چیزی نیست که هستم، حتی چیزی نیست که بنظر برسم. ظریف شاید... اینقدر ظریف که آروم و رها رد میشم و اگه تنت به تنم بخوره، محکم پرت میشی میفتی یه جایی که خودتم وا میمونی چی شدی، کجا رفتی. اینقدر که با یه لایه نازک از غبار رذالت، کامل دفن میشم، رذالت تو که یه کویر شن داغ بود؛ جای خود داره. این گرداب بزرگی رو که میبینی همه چی رو تو خودش میکشه، میبلعه و نیست و نابود میکنه، با یه اشاره می ایسته، سطح میشه، آروم میشه. طوفان همیشه از دل آرامش بیرون میاد. بدون که روشنم... این خودمم که حائل شدم بین تو و نورم، دیگه نمیذارم ببینیش... حتی خوابشو. بدون اگه راهش بندازم، دیگه راهش انداختم، برگشتی توش نیست. بدون چشمامو که ببندم تازه دیدن شروع میشه. بدون هنوز توی این سینه یه دل قوی هست... آروم زدنش دلیل بر آروم بودنش نیست. یه اشاره بهش بکنم زمین زیر پات میلرزه، متلاشی میشی. من که دیگه هیچ، میبینم و فکر میکنم و رد میشم. برای تو ندیدن دلیل نبودنه، واسه زندگی اصلا اینجور نیست. بدون این قدم زدنای گیج  آدرس داره، هدف و مبدأ و مقصد داره... چیزی که تو می بینی، میتونی ببینی، یه لحظات کوتاهی از وجود یه سایهء مبهمه که سرش تو لاک خودشه. دم دمای غروب میفته رو دیوارای شهر، میلغزه و دور میشه... لنگاش دراز و درازتر میشه... میپیچه... میره... ناپدید میشه.

 

  
   رد میشم، اما نمیگذرم... خیالت راحت...
   منو که... نمی بینی...
   همین حالاها... همین جاها... آره...

   من سر به آسمونم،
   نه سر به هوا...

 

 

 

 


بابالنگ دراز

[ زیبایی... ]




آرامش لحظاتم،

تماشای تصوّری از توست

بر شاهْ نشین ِ خیالم؛

چشم چشم، دو ابرو...

.....

 

 

 

 

 


بابالنگ دراز

[تماماٌ این]

 

   اینکه معلوم نیست از کجا و کی شروع شده به اینکه معلوم نیست در کجا و کی تمام می شود، در. بیهوده است، بگذریم.

   اما این که نمی شود... و می بینی هم که نشده. یک بقیه ای دارد؛ بین این دو تا. دو تایی که تکلیف خودشان هم معلوم نیست. روی هوا هستند. چیزی هست که همیشه بقیه است. بقیه از چیزی که... راستش را بخواهید... چیزی که خودش تمام شده است. مثل یک راه که طی نشده، طی شده. بله، گفتم راه... در واقع بحث اصلی سر همین است. متوجه هستید که چه می گویم. البته هنوز که چیزی نگفتم...

   می دانید... چشم باز کردم فهمیدم کورم. بعد فهمیدم که کوری از نبودن دیدن است نه از نبودن چشم. در یک مکعب از جنس دیوار بودم... یادش بخیر... گذشته های آرام و دوری بود. دور...؟ بله دور... دلیل اینکه نزدیک به نظر می رسد این است که همراهم می آید... و گرنه خودش که... شاید بگویم لحظه ای... تصمیمی در لحظه ای بود... یک روزی، یک جایی در همین دو بُعد اتفاق افتاد، بعد از آن شب شد، بعد روز شد و... هیچ، انگار نه انگار. زمان روی زمانش نشست و گذشت، اما نگذشت. می دانید مثل چه بود... مثل کسی که در قبر دفنش کنند، خروارها خاک رویش بریزند، حتی سنگ مزار هم برایش نصب کنند؛ اما چه...؟ زنده باشد... زنده به گور. متوجه هستید که... بهر حال... کجا بودیم؟ البته از بحث اصلی منحرف نشده ایم... بدبختی یک زندگی از همان جایی آغاز می شود که چندین بحث اصلی داشته باشد. بله... در آن مکعب که از جنس دیوار بود به ندیدن پی بردم... خب همچون چیزی واکنش دارد: دست زدم به ساختن پنجره. برای دیدن، گفتم که... بله... اولین بار بود که همچین کاری می کردم. برای مکعب هم همینطور. می توانم آن را مکعب من صدا کنم. البته الان که نه... آن مکعب و آن من. حالا جالب اینجاست که از هر دو  فقط چیزی بجا مانده که به آن می گویم «یاد». یاد یک چیزی است که همراه آدم می آید، تکلیفش معلوم نیست و هم می شود از نو سراغش رفت و هم نمی شود. چرا فقط یادشان ماند؟ چه شد؟ ساختن پنجره، خرابی مکعب را بدنبال داشت. گفتم که اولین بار بود که همچون کاری انجام می دادم اما خب دلیل نمی شود... می دانی چرا... برای دانستنش کافی است کمی به دور و بر خودت نگاه کنی و آدم هایی را ببینی که آنها هم پنجره ساختند، برای اولین بار هم ساختند، اما این نشد که الان می بینی. یعنی من. «این» یعنی تمام مفهوم من. آنها فهمیدند یا شانس داشتند یا می دانستند که مکعب مهمتر از پنجره است. مکعب چیزی است که وجودش به «من» وابسته است و بر عکس. مکعب نباشد پنجره هم نیست، دیدن هم مختل می شود، از بین می رود. مکعب چیزی است که باید بماند، تا من بماند... تا دیدن بوجود آید و بماند. برای من چرا اینطور نشد؟ چرا نفهمیدم؟ چرا ندانستم؟ چون من شوق داشتم... شوق خالص و زیاد... برای ساختن پنجره... برای دیدن. شوق نابودم کرد و حالا من دارم شوق را نابود می کنم. گمان نمی کنم دقیق اینجایش را بفهمی... اما خب گفتم. بله... اما شوقم؛ شوقم چرا نابود شد؟ ساده است... از منظرهء بدی که پیش رویم گذاشتند... گذاشت. اینقدر نا روا و ظالمانه، اینقدر پست و کثیف که... که چه... کلمه ندارم. بله... منظرهء بد دیدنم را نابود کرد... و بنجره ام را... و مکعبم را. وگرنه هر کاری را که بقیه کردند من هم کردم، پنجره ساختم... همین؛ اما این شد. این. و همهء این اینها بخاطر این بود که شوق، تنها چیزی بود که من داشتم.

   من شوق هستم.
   من قلب هستم. تماماً قلب.

   گفتم... مکعب چیزی بود که باید می ماند. برای چه؟ این هم دلیلش ساده است و برای فهمیدنش هم باید همان کار قبلی را انجام داد. یعنی به اطراف خود نگاهی بیاندازی... دیگر نمی پرسی برای چه. چون آشکار و نهان می بینی که هرکسی که مکعبش را حفظ کرده، خودش حفظ شده، وجود دارد. چون می فهمی جایی است اگرچه تنها و خالی، اما هست. برای وقتی که آدمها زخمت زدند، آدمها دلت را نشانه گرفتند... روی برگردانی، بر نتابی... و مستقیم بروی و در آن بنشینی؛ با خودت... خودت باشی و خودت... گرچه تنها اما امن، امان... پناه بگیری. پناه... می دانی پناه یعنی چه؟ برای دانستنش باید اول بدانی بی پناهی چیست. دقیقاً باید اول بی پناهی را بفهمی و نه چیز دیگر. حالا اینجاست... درست جایی که همه چیز پایان می یابد و یک مشت هیچ چیز، همه با هم شروع می شوند. بحث اصلی که یادت هست... بله... «راه». کمی که به آن فکر کنی می بینی بحث اصلی راه نیست. راه یک نتیجهء اصلی است. یا بهتر بگویم یک بی نتیجهء اصلی. بحث اصلی همهء این اینهایی بود که حرفش رفت و به این بی نتیجهء اصلی ختم شد. به این بی نتیجهء اصلی آغاز شد. آن منظرهء بد، آن زخمها... و حالا می خواهم بروم و با خودم باشم و خودم را ببینم و بسازم و من شوم... اما کجا...؟ بله، اما کجا؟ مکعبی که متلاشی شد؟ دیگر مکعبی، دیگر خودی وجود ندارد. چیزی که باید باشد. چیزی که باید به درون آن رفت و فقط سالها از خود پرسید که: چه شد؟ چرا؟... و حل کرد و جواب پیدا کرد... یا اصلا بیخیالش شد. جایی که درون آن رفت و تکلیف روشن کرد. مقصدی باید باشد تا راه معنی داشته باشد. یک خود ساده... خودی باید باشد. خودی باید مانده باشد که به درون آن رفت و زمین و زمان و تمام موجوداتش را به هیچ گرفت... ماند، منفجر شد و نو بیرون آمد. ولی ببین مرا... از نقطه ای که هستم به هر جا، هر راهی هست... راه هایی که من در آن معنایی ندارد. می فهمی وِل شدن یعنی چه؟ رها شدن نه... وِل شدن.  برای کسی که سرگردانش کرده اند، چیزی که زیاد است راه. و چیزی که زیادتر است، نرفتن. بله... تو... ای منظرهء بد. ای منظرهء ذاتاً بد... چه...؟ کلمه ندارم.

   دور و برم کمی که به من نگاه می کند... می بیند که حوالی بودن من، نور هست، اما مزه نمی دهد. هوای پس از باران هست، اما در سینه سنگین می شود، بغض می شود. روز، به زور هست. پا هست، قدم نیست. ببین... ساده است... وقتی دیگر خودی برایت باقی نگذاشته اند که به درون آن بروی، از آن بیرون هم نمی توانی بیایی... پس چه... می دانی از خود بیخود شدن یعنی چه...؟ بدان ولی به کسی نگو... حتی یک کلمه.

   ... بله؟ چه پرسیدنی دارد؟ شما که نمی فهمید چرا می پرسید...؟
   من...؟ به تمام بلاهت تو می خندم و می گویم: بله آقا... ما به «این» می گوییم زندگی...

 

 

   جایی همین اطراف هست... نزدیک یا دورش را نمی دانم...
   جایی که در آنجا می شود...

   باد شد...
   و رفت...

 

 

 

 

 


بابالنگ دراز

[تو رو باید میشناختم...]

 

 

چشمانت را که دیدم،

به خودم گفتم: "سیاه ترین هاست..."

 

قلبت را که دیدم...

....

 

 

 

 

 


بابالنگ دراز