کوچه ی بن بست


« زنگ انشا »

 

به نام خدا

   موضوع: پدر خود را توصیف کنید.

   اسم پدر من نصرت اله است. او دارای 65 سال دارد. پدر من یک پیرمرد است. من هیچوقت یادم نمی آید که او جوان بوده باشد. من پدرم را خیلی دوست می دارم. او هم من را خیلی دوست می دارد. مادرم هم پدرم را دوست می دارد. پدرم هم مادرم را دوست می دارد. پدر من خیلی زحمتکش است. او یک پیرمرد است ولی هنوز هم کار می کند. پدر من می گوید مرد همیشه باید کار بکند. او می گوید مرد بدون کار مثل یک درخت است که خشک است. پدر من در یک کارخانه است. پدر من یک کارگر است. من همیشه در روز کارگر، روزش را به او مبارک باشد می گویم و به او کادو می دهم. من همیشه با پول خرجی هایم که جمع می کنم برای او یک جفت جوراب می خرم و همهء جورابهای پدرم را خودم برایش خریده بوده ام و همهء آنها را می شناسم. او یعنی پدرم جورابهایش را تا روز کارگر سال بعد می پوشد. او می گوید مرد باید همیشه سرفه جویی کند. پدر من خیلی قوی است. او از همهء مردم های دنیا قوی تر است. دست های پدر من خیلی قوی است و زبر است. پدر من شبها در بالای سر من می آید و مرا ناز می کند. دستهای پدر من زبر است ولی من ناز کردن او را دوست می دارم. پدر من خیلی مهربان است. او همیشه مرا ماچ کرده بوده است. صورت پدر من زبر است و همیشه تیغ تیغی است ولی من ماچ کردن او را دوست می دارم. خانوادهء ما هیچوقت صروتمند نیستند. ما بیشتر همهء شبها نان و تخم مرغ می خوریم. من وقتی را که مهمان برایمان می آید را خیلی دوست می دارم و به این دلیل است که چون پدرم غذاهای خوب خوب می خرد. ولی من خودم یک بار شنیدم که به مادرم می گفت پول آنها را قرز می کند. من در بعضی شبها برای پدرم گریه کرده ام. او ماها را خیلی دوست می دارد. ماها هم خیلی او را دوست می داریم. او برای ما زحمت می کشد. در این صورت ولی ما برای او زحمت نمی کشیم. من همیشه به حرفهای او گوش داده بوده هستم و خواهم کرد. پدر من تا حالا من را کتک نزده است. فقط یکبار گوش من را پیچاند و چون به این دلیل بود که می خواستم از غذای خواهرم بخورم. آخر خیلی گرسنه بودم. ولی او بعدا آمد و مرا ماچ کرد. صورت پدر من زبر است و همیشه تیغ تیغی است ولی من ماچ کردن او را دوست می دارم. من همیشه از خدا می خواهم که پدرم همیشه زنده باشد. اگر هم خدا او را کشت او يعنی پدرم را به پیش و نزد خودش ببرد و او را به بهشت ببرد. پدرم همیشه می گوید خدا همراه ما است. من از معلممان شنیدم که می گفت هر کس که با خدا دوست بوده باشد خدا به او کمک کرده بوده است. ولی نمی دانم چرا به پدر من کمک نکرده است. او باید خیلی پول زیادی به پدرم بدهد تا برای من آن دوچرخه ای را که همشیه به او نگاه می کنم را برایم بخرد. رضا دوست من است. او یک دوچرخه دارد. پدر او صروتمند هست و می تواند برای او دوچرخه بخرد.او دوچرخه بازی به من نمی دهد. من یکبار به پدرم گفتم که برایم دوچرخه بخرد ولی او می گوید بگزار تا بزرگ شوی. من در هرشب قبل از خواب از خدا می خواهم که من را بزرگ کند تا زودتر ساحب دوچرخه بشوم. من پدرم را خیلی دوست می دارم و می خواهم وقتی بزرگ شدم مثل او بشوم و این بود انشای من.

 

 

 

 




 


بابالنگ دراز

« ۱ + ۱۲ »

 

 دبستان: کاش تعطیل بشه بریم خونه !

 راهنمایی: اجازه؛ تعطیل کنین بریم خونه !

 دبیرستان: تعطیل کنیم بریم خونه !

 دانشگاه: تعطیله، بریم خونه !

 

 

 

 


بابالنگ دراز