کوچه ی بن بست


[ آگهی ]

 


شکوه خاطراتِ شکسته ام ،

به حضور خورده لحظاتی است

از بلور درخشان ِ با تو بودن ؛

 


- به یک چینی بندزن ِ ماهر نیازمندیم ! -

 

 

 

 



 


بابالنگ دراز

[ آفتابگردان ها عاشق اند ]

 

   اوّلی گفت: « آخر تا کی ؟ »
   دومی گفت: « سؤال خوبی است... اما بی جواب است... »
   اوّلی گفت: « بالاخره باید راهی وجود داشته باشد؛ بعضی وقتها دیگر تحمل خودم را از دست می دهم... فقط ترس از عاقبتش جلوی زبانم را می گیرد...»
   سومی گفت: « تو که ادّعا داری چرا پا پیش نمی گذاری و به او نمی گویی؟ این ترس نیست برادر... هیچگاه عاشق شدن اختیاری نبوده است... عاشق هرگز ترسو نیست...»
   اولی گفت: « پس این ناتوانی ِ در گفتن چیست؟ »
   دومی گفت: « ساکت ! دارد می آید...»

   سکوت سنگینی مزرعهء آفتابگردان را فرا گرفت. خورشید در حال طلوع کردن بود و آرام آرام از پشت کوه بزرگ بالا می آمد. گلهای آفتابگردان مرتب و منظم، مثل یک سپاه زرد پوش همگی روی به شرق کرده بودند. هوا رو به روشنی می گذاشت و مه رقیقی که از شب قبل به جای مانده بود پاره پاره می شد و از بین می رفت. ستاره ها یکی یکی از ابهت خورشید رنگ می باختند و ناپدید می شدند. چکاوکی از دوردست آواز سرداده بود و به زمین صبح بخیر می گفت. صبح، عطر همیشگی خود را به تن زده بود و آرام آرام می آمد...

   پس از مدتی سکوت یکی از آفتابگردان ها که در میانه های مزرعه بود خیلی آرام با خودش گفت: «هر روز که می بینمش از روز قبل در نظرم زیباتر جلوه می کند... آه خدایا...! این چه سرنوشت شومی است...؟» بغل دستی اش که نجوای او را می شنید گفت: «مگر می شود که تا بحال نفهمیده باشد... پس چرا...» که جلویی اش حرف او را قطع کرد و گفت: «احمق نشو! چطور می شود که نفهمیده باشد... اما یادت نرود که او خورشید بی همتاست؛ یگانهء عالم تاب؛ هیچگاه غرورش به او اجازه نخواهد داد که در این عشق پیش قدم شود...» آفتابگردانی که از بقیه ضعیف تر بود آهی کشید و گفت: «چه سود دوستان... اگر بر فرض محال روزی هم راز این عشق برملا شود برگ برنده با شماست... او هرگز به من درمانده و نسل های همچون من نظری نخواهد داشت... آیا این عادلانه است؟» بغل دستی اش که از این حرف او بشدّت ناراحت شد آرام و لرزان گفت: «من با تو و امثال تو هیچ فرقی ندارم. عاشق، عاشق است. این من یا تو نیستیم که عاشقیم... این مزرعه است که عاشق است... ریشه، ساقه، برگ یا گلبرگ من و تو نیست... قلب من و توست، قلب مزرعه است که عاشق است...» آفتابگردان جوانی که به این سخنان گوش می داد آهسته و بی تاب پرسید: «چه کسی می داند که اگر ما به خورشید بگوییم چه خواهد شد...؟ هان؟ از کجا معلوم که...» آفتابگردان قوی هیکلی که چند متر آنطرف تر بود حرفش را قطع کرد و گفت: «یواش تر نادان! می شنود. هیچ معلوم هست چه می گویی...؟ یادت باشد که او در دنیا نظیر ندارد... به خودت نگاه کن! تو یک گل آفتابگردان معمولی هستی؛ مثل من، مثل هزاران گل آفتابگردان دیگر؛ گلی که مانند همهء گلها عمری چند روزه دارد... چه فکر کرده ای...؟ او را ببین! او همیشگی است... او جاودانه و پایدار است... حتی تو همین زندگی چند روزه را مدیون وجود او هستی...» آفتابگردان پشت سرش که قامت نسبتاً بلندی داشت با گلایه گفت: «تند نرو برادر...! معمولی بودن افتخار است و نصیب هر کسی نمی شود... این را هرگز فراموش نکن. این چند روز هم که تو می گویی اصلاً حواست هست که برای ما یک عمر محسوب می شود؟ می فهمی؟! یک عمر. ما با عشق به دنیا می آییم و با عشق هم از دنیا می رویم... چه افتخاری بالاتر از این؟ یک عمر با عشق زندگی کردن بزرگترین ِ نعمتهاست؛ حتی اگر این عشق هرگز برملا نشود...»

   ... ظهر شده بود. خورشید در نهایت حد مجاز نزدیکی با زمین قرار داشت... نزدیکی ِ دوری که گرمای شدیدش به گرمای ظهر معروف است. گرمایی که هر موجود زندهء در تیررس خود را بی رمق می کند...
  
آفتابگردان میانسالی که در صف کناری مزرعه قرار داشت با لحنی حسرت آمیز گفت: «هیچوقت نمی توانم تصور کنم که یک روز او را نبینم... هیچوقت از دیدنش خسته نمی شوم... زمان با او بودن، با حسرت زمان بی او بودنم طی می شود... پرودگارا...! چه صبری به عاشقان دور از معشوق داده ای که این زجر را تحمّل می کنند... افسوس که همیشه دوری طولانی است و با هم بودن زود می گذرد. کاش عبور دقایق، بسوی لحظه های با او بودن بود...» بغل دستی اش گفت: «وقتی آسمان ابری می شود احساس می کنم عشقم از چیزی ناراحت است... احساس می کنم دیگر از پشت ابرها بیرون نخواهد آمد؛ احساس می کنم دیگر اجازهء دیدن او از من گرفته شده است... وقتی آسمان ابری است حس می کنم عشقم غصّه دار است... وقتی آسمان ابری است حس می کنم او از چیزی دلگیر است... وقتی آسمان ابری می شود در دلم آشوب به پا می شود که رویم به سوی اوست و نمی توانم ببینمش... وقتی آسمان ابری می شود حس می کنم روی زیبایش را برای همیشه از دست داده ام... وقتی آسمان ابری می شود...»

   حسرت و اندوه حرف اوّل و آخر مزرعهء آفتابگردان بود. هر کدام به طریقی سعی در گفتن داشتند و هیچکدام نمی توانستند حرف دلشان را بزنند. هرچه قدرت عشق بیشتر باشد، قدرت کلام کمتر می شود. لحظه های با خورشید بودن بسیار زود سپری می شود و هیچگاه قدر آن لحظات را نمی دانیم. غروب نزدیک است. دشت، در سوگ کوچ خورشید غبار زرد رنگی بر سر و روی پاشیده. غروب پر از نفس تنگی است...

   آفتابگردان پیری که در صف آخر مزرعه قرار داشت آه سردی کشید و گفت:
   « ... شاید هیچوقت کسی نفهمد که آفتابگردان ها عاشق اند... شاید هیچوقت راز این عشق برملا نشود... شاید هرگز کسی نفهمد که نگاه ما، عشق ماست و عشق ما ریشه در دل ما، در دل مزرعه دارد... اما دوستان عزیزم...! هیچگاه فراموش نکنیم که تنها موجوداتی که خورشید تن خود را به نگاه آنها می سپارد ما هستیم... هیچگاه از خاطر نبریم که خورشید پاک است و تنها نگاه پاک را پذیراست و نورش چشمان گناهکاران را کور می کند... سپاسگزار باشیم که هیچوقت شوق آمدن و اندوه رفتنش را از دست نداده ایم... هیچگاه این لطف، این منّت را ناسپاسی نکنیم... هیچگاه از خاطر نبریم که قلب مزرعه به عشق بودن او می تپد و بدانیم که وجود ما معلول وجود اوست و اگر روزی او نباشد، ما هم نیستیم... هیچگاه فراموش نکنیم که آفتابگردان مظهر عشق است؛ تا آفتابگردان زنده است، عشق هم زنده است... تولّد یک آفتابگردان، تولّد یک عشق تازه است...»

   ... عشق آفتابگردان در نگاه او خلاصه می شود و همانا نگاه صادق ترین ِ زبانهاست........

 

 

 

 

 

 

 


بابالنگ دراز