کوچه ی بن بست


[ زنگ انشا 3 ]

 

به نام خدا

   موضوع: نقش ماهواره در زندگی انسان.

   از دفتر خاهرم یک ورق دزدیده ام و از ترس در اتاق را قلف کرده ام و با مداد خودم روی قلب کاغذ را فشار می دهم تا انشایم آغاز شود.
   ماهواره وسیلهء خیلی مفیدی هست و با آن می توان کارهای زیادی کرد. و کارهایی که می شود با آنها کرد که از قبیل کارهای خوب است. ماهواره مثل یک چتر بزرگ است که در عین حال دسته ندارد و همچنین باز و بسته هم نیز نمی شود. ما یک ماهواره داریم. البته پدرم به من گفته است که من به کسی نگویم که ما یک ماهواره داریم. من هم همیشه به حرف گوش داده ام و به کسی نمی گویم که ما یک ماهواره داریم. پدرم گفته است که اگر من به کسی بگویم که ما یک ماهواره داریم با یک قاشقی که داق است پشت دستم را می سوزاند. و یا در جایی دیگر گفته است که کله ام را به دیوار می کوبد. من خیلی ترسیده بوده و هیچوقت به کسی نخاهم گفت که ما یک ماهواره داریم. پدر من ماهواره را از اسی بن لادن خریده است. اسی بن لادن در محله دارای مقازه کله پاچه است. اسی بن لادن بجز کله پاچه و ماهواره، سی دی های زیاد و بی ناموسی، ورق، سیگار، سیگاری، تریاک، هروئین، کراک، شیشه، گرت شیطان، قرص ایسک، عرق سگی، شامپاین اصل، کنیاک، ویسکی، کارت اینترنت و خیلی چیزهای دیگر دارد که بد هستند. پدر می گوید پلیس خیلی اسی بن لادن را دوست دارد و می خاهد او را به پیش خودش ببرد اما نمی تواند و به همین خاطر به او اسی بن لادن می گویند. اسی بن لادن اسم قشنگی هست و من دوست دارم. من خیلی ماهواره بلدم. روزها وقتی پدرم می رود من و خاهرم ماهواره کار می کنیم. به این شکل که خاهرم پشت ماهواره قایم می شود و من با سنگهایی که در باقچه هست محکم به او پرتاب می زنم. من یکبار با سنگ سر خاهرم را شکستم ولی یکبار شیشهء خانه را شکستم که خیلی با هم دارای فرق هستند. ولی در همهء دو مورد وقتی پدرم به خانه آمد من را بسیارکتک زد. روزی که اولین بار بود ماهواره داشتیم پدرم آن را در حیات گذاشت و گفت که با آن دستکاری نکنیم و محکم زد توی سر من و من نمی دانم چرا اینجوری کرد. وقتی مادرم از خانهء همسایه آمد دیگ بزرگ نتوانست از همسایه ها قرز بگیرد ماهواره را دید و خوشحالی بسیاری در او آمد و محکم لپ های خاهرم را کشید که او خیلی دردش آمد و خیلی گریه کرد. مادرم با سرعت ماهواره را شست و سیم های آن را کند و آن را روی اجاق گذاشت و آش نزری من را که بخاطر باهوش بودن من هر سال می پخت را پخت. ما از آن آش خوردیم و خیلی خوشمزه بود. شب که آمد پدرم هم آمد و بسیار عصبانی شد و با مادرم دعوا کرد و من را هم کتک زد. فردا پدرم یک ماهواره جدید خرید و در انباری قایم کرد و رفت. وقتی که آمد در تاریکی ماهواره را به تلویزیون وصل کرد. وقتی که ماهواره به تلویزیون وصل شد در آن همهء زن ها دیگر چادر نداشتند و خوشگل شدند. من نمی دانم چرا اینجوری شد ولی پدرم دانست و خیلی خوشحال شد و من را به هوا پرتاب زد و من سرم به پنکه سقفی خورد و خون آمد و خیلی گریه کردم. ماهواره مثل تلویزون نیست و فقت تا ساعت دوازده کار می کند. وقتی ساعت دوازده می شود پدرم من و خاهرم را در اتاق می کند و در را هم قلف می کند. من دوست دارم یکبار ماهواره را در حوز بیندازم و در آن قایق سواری کنم. من می گویم که ماهواره قایق خوبی می تواند باشد. من ماهواره را خیلی دوست دارم و این بود انشای من.

 

 

 




 

 

 


بابالنگ دراز