کوچه ی بن بست


[ به شبهای پر از قصّه رسیدیم... ]

 

 

   یکی بود یکی نبود.
   غیر از خدا هیشکی نبود.

   زیر گنبد کبود، تو یه جنگل بزرگ و سرسبز، کنار یه رود پر آب و قشنگ ، یه آهو خانوم خوشگل زندگی می  کرد. آهو خانوم صبح زود از خواب بیدار می شد و داخل رود بزرگ آب تنی می کرد. خوب که سر حال میومد و تمیز می شد، گشت و گذارش رو توی جنگل شروع می کرد و به همه جا سرک می کشید. آهو خانوم با همهء حیوونای جنگل خوش رفتار بود و با همشون دوست بود. همهء حیوونای جنگل هم آهو خانوم رو دوست داشتن و به اون احترام میذاشتن. آهو خانوم هر روز به سنجاب کوچولو که بالای بلندترین درخت جنگل خونه داشت سر می زد... به خرگوش سفید و همسرش که تازه با هم ازدواج کرده بودن... به شیر قدرتمند که سلطان جنگل بود... به لاک پشت پیر و دانا که کنار برکهء وسط جنگل زندگی آرومی رو سپری می کرد... و همهء اونهایی که دوسشون داشت و اونها هم آهو خانوم رو دوست داشتن. آهو خانوم روزهای طلایی رو با جست و خیزهای بلند و سریع بین درختها و دشتها سپری میکرد. از مزهء لذیذ علفهای تر و تازه لذّت می برد... از عطر گلهای رنگارنگ مست می شد و از تماشای پروانه ها شاد می شد. ظهر که می شد از آب زلال رود بزرگ خودش رو سیرآب می کرد و به سایهء خنک درختهای بلند و تنومند جنگل پناه می برد و مشغول تماشای کوه بلند می شد که همیشه بالای سر جنگل بود و ا نگار از اون مواظبت می کرد. آهو خانوم خیلی زیبا بود و چشمهای درشت و سیاه، لب و دهن کوچیک، بدن ظریف، دست و پاهای کشیده و خوش حالتش رو با ناز و کرشمه همراه می کرد و دل همهء آهو آقاهای جنگل رو می برد. روزی نبود که آهو آقاهای جنگل بخاطر اینکه  دل آهو خانوم رو بیشتر بدست بیارن با هم شاخ به شاخ نشن و دعوا نکنن. همدیگرو شکست ندن و از هم شکست نخورن و این جنگها هر روز ادامه داشت تا اینکه بالاخره یکی از از آهو آقاها کنار می کشید. بین اون همه آهو آقاهای قوی، یکیشون بود که از همه پر زورتر بود و تا حالا از هیچکس شکست نخورده بود. غروب که می شد آهو خانوم آروم آروم به سمت خونهء خودش می رفت. وقت خواب ساعتهای زیادی رو به تماشای ماه  مشغول می شد و به آهو آقای قوی و شکست ناپذر فکر می کرد... تا اینکه آروم آروم زیر نور مهتاب به خواب عمیقی فرو می رفت و شاید هم خواب آهو آقای قوی رو می دید که با اون ازدواج کرده و زندگی شادی دارن.
   یه روز یه شکارچی اومد و آهو خانوم رو کشت.
   قصّهء ما به سر رسید، کلاغه به خونه ش نرسید...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


بابالنگ دراز

[ هبوط آزاد ]

 

 

در خلاء دوستت دارم ها،

با سرعتِ بینهایتْ خاطره بَر ثانیه،

آزادانه در بی انتهای عشق تو

سقوط می کنم

.....




 


بابالنگ دراز