کوچه ی بن بست


[ دو قطره احساس ]

 


   جستی زد و خودش را به او رساند. به آرامی تنه ای به او زد و گفت:
   = چقدر آرام و بی حرکتی...
   قطرهء دومی که کمی جا خورده بود، برگشت و رو به قطرهء اول گفت:
   - سلام... آری... کمی فکرم مشغول است...
   = سلام... به چه فکر می کنی...؟
   - باور می کنی نمی دانم...؟!
   = آری باور می کنم. آن قطره ها را می بینی؟ آنجا، وسط برکه را می گویم...
   - کجا...؟ آهان دیدم... چه خوشحالند... چه بالا و پایین می پرند... می رقصند؟
   = آری.
   - چرا؟
   = مگر حواست نبود؟ همین الان پسر بچه ای سنگی وسط برکه انداخت...
   - آهان... و همان افسانهء قدیمی که قطره ها به آن اعتقاد دارند...
   = اگر بچه ای کوچک، سنگی کوچک به آب انداخت، شاد باش که آسمان تو را به دام انداخت...
   - شاد باش که آسمان تو را به دام انداخت... حالا نوبت کدامشان شد که زودتر بروند؟
   = روی آن تخته سنگ روبرویی را ببین؛ بیست قطره افتاد روی آن...
   - امممم... آنجا که فقط ده قطره هست...؟
   = تو متوجه افتادن سنگ در آب نشدی، من را که شادی کنان به تو تنه زدم ندیدی، آن وقت انتظار داری از سفر بی صدای قطره ها آگاه شوی...؟! مگر وقتی خودت سفر می کنی کسی می فهمد...؟
   - آری راست می گویی... اصلاً در این دنیا نبودم...! راستی حواست هست؟ دور تا دور این برکه را تخته سنگهای بزرگ و سیاه پوشانده؟
   = آری... خبری از خاک نیست. یکبار یکی از دوستان قدیمی ام برایم تعریف می کرد که روزی از شانس بد روی خاک افتاده و گِل شده و چسبیده ته کفش یک مرد. می گفت وقتی مرد وارد خانه اش شده چند بار کفشش را روی فرش کهنه ای که جلوی درب خانه اش بوده پاک کرده و همان کار باعث شده روی فرش جا بماند...
   - خاک همیشه لگد می شود، بر روی چیزی می نشیند، جا می ماند... وای! چه سرنوشتی... روز بوده یا شب؟
   = شب.
   - دیگر از این بدتر نمی شود...
   = حالا آنطور که می گفت شانسی که آورده این بوده که خانه تقریباً گرم بوده و صبح نشده توانسته از خاک جدا شود و از شکاف کناری در بیرون بپرد و برود.
   - اهوم. اما هر لحظه معطلی هم غیر قابل تحمل است. من دوستانی دارم که حتی به مدت دو روز، آن هم در جاهای بسیار بدی گیر کرده اند... وای! وحشتناک است...!
   = شادی شان تمام شد. ببین دیگر بالا و پایین نمی پرند. بدی روزهای نیمه ابری همین است: تکلیف معلوم نیست. اگر هوا صاف بود خیلی زودتر می شد رفت...
   - باز هم خوب است آفتاب خودش از زمین جدایمان می کند. من اگر از راه دیگری مثل گرمای یک خانه یا هر چیزی شبیه به آن از زمین جدا شوم، آن سفر هرگز برایم دلنشین نمی شود تا وقتی که دوباره به زمین برگردم...
   = آری گرمای آفتاب چیز دیگری است... راستی تو از کجا آمده ای...؟
   - من... سالهای سال در اقیانوس قطره های مهربان، همانی که الان به اقیانوس آرام مشهور است زندگی می کردم. الان صد سالی هست که به آنجا بر نگشته ام. یک روز بعد از ظهر وقتی با چند صد میلیون از دوستان قدیمی ام ابر بزرگی درست کرده بودیم، باد ما را از روی اقیانوس برد و برد، تا جایی که دیگر اقیانوس را نمی دیدم. تا قبل از آن هیچوقت از محدودهء اقیانوس دورتر نرفته بودم...
   = واقعاً...؟! یعنی بعد از گذشت این همه سال که از وجودمان می گذرد تازه صد سال است که از اقیانوس دور شده ای...؟
   - آری... همیشه از اقیانوس جدا شده ام و مدتی بعد دوباره بر آن باریده ام... تو چطور...؟
   = اوه...! خوب باید بگویم من هم دست کمی از تو ندارم ولی باز بهتر است. من اهل اقیانوس قطره های صبورم. همان که الان به اقیانوس منجمد شمالی معروف است. الان هزار سالی هست که از اقیانوس جدا شده ام. من زودتر از تو از اقیانوس جدا شده ام. امّا من میلیونها سال یخ بوده ام...
   - واقعاً...؟! سرنوشت را می بینی...؟ من برای یک مدت طولانی فقط در عصر یخبندان یخ بوده ام ولی تو با اینکه سالهای سال یخ بوده ای زودتر از من از اقیانوس جدا شده ای... وای... چطور آن همه سال را تحمل کرده ای...؟
   = وقتی که یخ هستی یک جا و فقط یک جا ساکن و ماندگاری... روی به آسمان داری و تنها چیزی که از آسمان نصیبت می شود دیدن آن است... همین.
   - اهوم...
   = ... تا بحال چه چیزهایی بوده ای؟
   - من... صبر کن ببینم...اممم... من ابر بوده ام، باران بوده ام، برف بوده ام، یخ بوده ام، دریا بوده ام، رود بوده ام، دریاچه بوده ام، آب یک حوض با دو ماهی قرمز کوچک بوده ام، برکه نیز که الان هستم... اممم... کم و بیش همین ها و چیزهای دیگری که شاید بخاطر نمی آورم... تو چطور؟
   = من هم تمام اینهایی را که گفتی بوده ام فقط بجای آب حوض یکبار آب یک تنگ بلورین بودم...
   - تا بحال با انسان... منظورم بدن انسان است؛ تا حالا درون بدن انسان رفته ای؟
   = نه. نزدیکترین رابطه ام با انسان از روز خلقتش همان روزی بود که آب آن تنگ بلور شدم که آن هم مربوط به چندین سال پیش است. قبل و بعد از آن رابطهء چندان نزدیکی با انسان نداشته ام. من بیشتر عمر خود را بعد از آنکه از اقیانوس جدا شدم دریا بوده ام تو چطور...؟
   - من هم همینطور... فقط همان یکبار، در همان حوض که بودم... آهان یکبار هم که آدم برفی بوده ام... همین...
   = حالا چرا این سؤال را پرسیدی؟
   - می دانی... من خیلی دوست دارم اشک باشم...
   قطرهء اولی کمی ساکت ماند و بعد گفت:
   = چرا...؟
   - مدتهاست... سالهای سال است که این آرزو را دارم...
   = آخر چرا...؟
   - خوب می دانی... اشک با همهء آبهایی که تا بحال بوده ام و دیده ام فرق دارد. یعنی منظورم این است که فکر می کنم فرق خواهد داشت. دوستان زیادی دارم که روزی اشک بوده اند. همیشه در مقابل این سوال من که "اشک بودن چطور بود؟" سکوت می کنند و فقط می گویند: "هر جای دیگر و هر جور دیگر باشی یک طرف، اشک بودن یک طرف..." می دانی... باران و برف بودن دلیل نمی خواهد؛ یا حداقل اینکه نمی شود اسمش را دلیل گذاشت. امّا اشک بودن دلیل می خواهد... یک دلیل محکم، یک دلیل سنگین...
   = اشک را هم در شادی می ریزند هم در غم...
   - من دوست دارم آن اشکی باشم که وقتی انسانها عاشق می شوند از چشمهایشان سرازیر می شود...
   = در شادی یا غم آن...؟
   - برایم فرق نمی کند... فقط مربوط به حادثهء عشق باشد... وقتی انسانها برای عشق اشک می ریزند خودشان را از تمامی موجودات جهان جدا می کنند، اشک ریختن برای عشق یعنی اشک ریختن برای یک چیز که همه چیز است...
   = می دانی... خوب حالا که این را گفتی من یکبار... آری... هیچوقت فراموش نمی کنم...
   - یکبار چه...؟ هان؟ اشک بوده ای؟
   = نه... من یکبار بارانی بوده ام که بر سر دو عاشق باریدم... یک بعد از ظهر پاییزی در یک پارک جنگلی بزرگ و خلوت. وقتی پایین می آمدم، وقتی از بالا به آنها نگاه می کردم انگار که فقط آن دو نفر روی زمین زنده بودند... با سرعت زیادی خوردم به سر دخترک؛ درست افتادم روی موهایش. موهای سنگین و سیاهی داشت... بعد سُر خوردم و از روی پیشانی اش افتادم روی گونه اش و از آنجا درست سُر خوردم روی لبهایش... حدس بزن چه شد...؟
قطرهء دومی که خوب گوش می داد کمی مکث کرد و گفت:
   - هوم...؟ چه شد...؟
   = همان لحظه بود که پسرک لبهای دخترک را بوسید... و من بین آن دو لب چنان قدرتی احساس کردم که مطمئنم دیگر هیچگاه و هیچ کجا آن قدرت شگفت آور را تجربه نخواهم کرد... آنها می دویدند... همین که گرهء لبهایشان از هم باز شد، پرت شدم و توی چاله ای کوچک، کنار نیمکتی چوبی که از قطرات باران پر شده بود افتادم... همدیگر را در آغوش گرفته بودند و سریع می دویدند و می خندیدند... آنقدر سریع می رفتند که بعد از چند لحظه در راه های باران زدهء پارک ناپدید شدند. با صدای بلند به هم می گفتند: "دوستت دارم... دوستت دارم... دوستت دارم..."

   حرفهای قطرهء اولی که تمام شد برای مدتی نسبتاً طولانی سکوت بین دوقطره نشست. ظهر شده بود و هوا گرمتر. هر از چند گاهی نسیم ملایمی می وزید و برگهای درختان کوچک و بزرگ اطراف برکه را نوازش می کرد. نسیم هایی که موجهای لطیف و لرزانی را بر سطح آب برکه جاری کرده و باعث شده بود دو قطره، آرام آرام و در رفت و برگشتهای متوالی به وسط برکه برسند. از سفر آخرین قطره ای که روی تخته سنگ روبرویی افتاده بود مدت زیادی می گذشت. قطرهء دومی باز به فکر فرو رفته بود امّا این بار می دانست به چه فکر می کند: به اشک بودن، به اشک عاشق بودن... مطمئن بود که اشک عاشق بودن چیزی ورای تمام حالاتی خواهد بود که تا کنون داشته و این اطمینان با حرفهای دوست جدیدش بیشتر و بیشتر شده بود. گفت:

   - خیلی سخت است که به بدن انسان راه بیابی... نه؟
قطرهء اوّلی که اطراف را نگاه می کرد رو به او کرد و گفت:
   = آری. البته نه می شود گفت سخت نه می شود گفت آسان. شاید در همین سفر بشود؛ شاید تا سالهای سال اینطور نشود. شانس... تا شانس تو چه باشد. هی! ببین! آنجا را ببین! چند کودک می آیند. آه! خدایا...! کاش بازیگوش باشند. کاش هرچه سنگریزه اطراف این برکه هست محکم به درون آن پرتاب کنند. وای! ببین! دارند می آیند...

   دو دختر و دو پسر کوچک که شادی کنان از دور می آمدند به برکه رسیدند. دو دختر از دو پسر خواستند تا وقتی آنها از یک تا بیست می شمارند هرچه می توانند سنگ به درون برکه پرتاب کنند و هر کدام که بیشتر پرتاب کند «قهرمان» خواهد شد. قطره ها از شنیدن این حرف بشدت به وجد آمدند. قطرهء اوّلی با صدایی شاد به قطرهء دومی گفت:
   = شنیدی؟! شنیدی دخترکان چه خواستند؟!... آه! اینها فرستادگان خداوندند...

   پسربچه ها شروع به پرتاب سنگهای ریز و درشت به داخل برکه کردند و این قطره های شادمان بودند که به پرواز در می آمدند و روی تخته سنگهای پهن و داغ اطراف برکه پرت می شدند. شادمانی بی حدی در چهرهء تک تک قطرها نمایان بود. همزمان با برخورد هر سنگی به سطح آب، قطره ها با فریادی بلند و شاد به پرواز در می آمدند... شمارش دختربچه ها که با شادی و خنده همراه بود به عدد بیست رسیده بود که سنگ نسبتاً بزرگی روی دو قطره افتاد و با پرشی بلند هر کدام را به یک طرف برکه انداخت. دو پسر بر سر اینکه کدامشان بیشتر سنگ پرتاب کرده با هم جر و بحث می کردند که دخترکها با اعلام قهرمانی هر دوی آنها به این دعوا پایان دادند و دست در دست هم، در حالی که با صدای بلند آوازی شاد می خواندند از کنار برکه دور و دورتر شدند. تخته سنگهای اطراف برکه تماماً خیس شده بود... قطرهء دومی رو به قطرهء اولی فریاد زد:

   - اوه!... چه داغ است...
   = آری آری...! هر لحظه احساس می کنم سبک و سبک تر می شوم. وای چه شانسی! تخته سنگها را ببین... همه جایشان را قطره های آب پوشانده... اوه خدای من! باز هم آسمان... باز هم اوج...
   - باز هم دور و دورتر... باز هم بالا و بالاتر...

   مدت زیادی نگذشت که نقش قطره ها بر روی تخته سنگها رو به کمرنگ شدن گذاشت. قطره ها یکی یکی راهی سفر آسمانی خود می شدند. پس از گذشت چند دقیقه قطرهء دومی نیز بطور کامل از تخته سنگ جدا شد و آرام آرام رهسپار آسمان گردید. همانطور که اوج می گرفت رو به قطرهء اولی کرد با صدایی لرزان فریاد زد:
   - دوست مهربانم... من دارم می روم... برایم دعا کن... دوست دارم این بار، اگر شده حتی برای اولین و آخرین بار به آرزوی همیشگی ام برسم... برایم دعا کن که این بار برای یک بار هم که شده گرمایی بیشتر از گرمای خورشید را با تمام وجودم حس کنم... برایم دعا کن که این بار، بارش یک احساس باشم... برایم دعا کن که این بار تبلور یک حقیقت باشم، به قطره بودنم افتخار کنم، بودنم را لمس کنم، سقوط را درک کنم، پرواز را هجی کنم... برایم دعا کن که این بار همدم خیس لحظاتی باشم که تکرار ناپذیریند، که تکرار پذیرند... که رسیدن به لحظه های اضطراب باشم... که اوج لحظه های دلتنگی، که عمق دنیای بی کسی باشم.....

   ... برایم دعا کن...
   ... برایم دعا کن که اشک باشم...
   ... که اشک یک عاشق باشم...
   ... برایم دعا کن.....

 

 

 

 

 

 

 

 


بابالنگ دراز