کوچه ی بن بست


[ من همونم که خودمم 4 ]

 

 


 

- نام؟
= تو آدم نمیشی...
- نام خانوادگی؟
= ...
- کجا رفته بودی؟
= هستم...
- نیستی...
= ولی هستم...
- مثل چی؟
= مثل یه بمب پر قدرت که تو مغزم منفجر شده باشه... مسئله جمع کردن و کنار هم قرار دادنش نیست...
- پس؟
= مسئله اینه که یه جاهاییش کاملاً خالی شده...
- یعنی نیست؟
= خالی شده، از بین که نرفته... هست... تا همیشه هست...
- کجاهاش؟
= چه فرقی میکنه... جای خالی یعنی جای خالی...
- چطور میشه؟
= شده...
- میتونه یه عمر اینطور باشه...
= تونسته... عمر یعنی یه خاطرهء ممتد...
- تا کی؟
= چه وقت خاصی میتونه داشته باشه؟ فقط میره و میاد... زمان چیزیه که باید باشه، نه چیزی که هست...
- گاهی آدم میتونه برگرده و به پشت سرش نگاه کنه...
= همهء لحظاتی که سپری میشن و میگذرن یه ویژگی مشترک دارن...
- چه ویژگی مشترکی؟
= اینکه سپری نمیشن و نمیگذرن...
- اممم...
= آدم همیشه نگاه میکنه نه گاهی. پشت سر و پیش رو چه معنی داره وقتی همه چیز میچرخه... گذشته درون آدم زندگی میکنه نه آدم درون گذشته و این یعنی حال و تکلیف آینده هم که معلومه... وقتی گذشته حرف خودشو زده باشه دیگه بقیه اش اهمیتی نداره... گذشته همیشه نگذشته است، بقیه اش دیگه اهمیتی نداره، چون وجود نداره...
- بعد می دونی این چه وضعیتیه؟
= از تو بهتر، از همه بهتر. این رود تا جایی قشنگه که به یه آبشار بلند و وحشتناک نرسیده باشه. ولی تا وقتی که نرسیده هم میتونه قشنگ نباشه...
- چطور؟
= وقتی که بدونی حتماً، دیر یا زود به یه آبشار بلند و وحشتناک میرسه...
- دونستنش با اتفاق افتادنش فرق داره...
= آره، ولی فرقش اینه که وقوعش جلوتر میفته... سقوط میکنی قبل از اینکه سقوط کنی...
- نه، منظورم اینه که میتونی خلاف جریان رود حرکت کنی...
= نمیشه، چرا گوش نمیدی...
- چرا؟
= گفتم که همه چیز میچرخه، خلاف چی؟ جهت کدومه؟
- هر چیزی دلیلی داره...
= یه حادثهء شیرین بود...
- همیشه یه حادثه ست...
= هست... یه روز با نمرهء 22 حادثه اتفاق افتاد... روزی که چند ساعت و حتی چند لحظه قبل از حادثه ش با عمری که بعد از اون طی شده دنیا دنیا فرق داره... و این باید فهمیده بشه... اینه تعریف یه حادثه... حادثه با من نیست، در منه، از منه...
- پس... تو کجا، اینجا کجا...؟
= از اونی که رود میسازه بپرس... من، اون... ما حادثه سازیم...
- اونی که رود میسازه، آبشار بلند و وحشتناک هم میسازه...
= نه، آبشار چیزیه که هست، نه چیزی که باید باشه... میتونه نباشه...
- درسته... اینا چیزاییه که هست...
= میدونی اگه به این بمب قوی، به این جای ناز ِ ناز ِ ناز ِ خالی، به این چرخش دیوانه کننده، به این بی راه، به این رود بی مسیر، به این آبشار بلند و وحشتناک، به این سقوط... بگیم درد، درمانش چیه...؟
- چی...؟
= امید...










 



 


بابالنگ دراز

[ مهر آن سال... ]

 

 

عزا می گرفتم برای

نوشتن ِ «سینی»

و این همه دندانه؛

عزا می گرفتم برای

خوردن ِ «سیب»

و آن همه بی دندان!

…..

 

 

 

 

 

 

 

 

 


بابالنگ دراز