کوچه ی بن بست


[ خانه ای از جنس خاک و یاد ]



   وقتش که بشود می روم.
   از کجا؟ نمی دانم. به کجا؟ آن را هم نمی دانم. فقط این را می دانم که می روم. و از این همه شاید و باید، امّا و اگر و هست و نیست، تنها خودم را برمی دارم و می روم؛ خودم تنها. و همه چیز را برای تو وا می گذارم. هر آنچه را که فکرش به ذهنت برسد و حضورش به حست برایت می گذارم و می روم. خودم را در چمدان یک عمر تنهایی ام می گذارم و می روم. یک خودم حقیقی، بی هیچ اضافه ای، دنباله ای، وصله ای... یک کلمه، یک حقیقت: خودم.

   و خانه ام در همین زمین قدیمی خودمان خواهد بود که بر آن زاده شدم، سایه شدم، ساده شدم و ساده ماندم. و خانه ام کوچک خواهد بود. آنقدر کوچک که تمام وسعت یک عمر تنهایی مرا براحتی در خود جای دهد، بغل کند. یک عمر تنهایی مگر چقدر جا می خواهد؟ هیچ... یک دل کوچک برای یک عمر تنهایی کافی است. و خانه ام به اندازهء یک دل کوچک خواهد بود، در یک «خود» که به اندازهء یک عمر تنهاست. خانه ام از جنس خاک خواهد بود و تماماً اتاق که در دیوارهای آن از وجود پنچره هایی که رو به بدبختی باز می شوند یکبار برای همیشه صرف نظر می کنم و با خودم روراست می شوم و خوشبخت می شوم. چشم به دیوار دوختن یک کار نیست، یک سرنوشت است. پنجره ها را نمی بندم که وسوسهء گشودنشان از بودن منحرفم کند... پشت آنها پرده نمی اندازم که گاه گاهی آن را کنار بزنم و با بدبختی ابدی ام رو در رو شوم و هزار کار دیگر نمی کنم و یک کار می کنم: برای دیوارهای خانه ام از وجود پنجره صرف نظر می کنم. خانه ام عمیق خواهد بود تا عمیقاً در آسمان جای بگیرم و نیفتم. و بام آن از سنگ است. سنگی کاملاً شخصی مثل تمام خانه، فقط مال خودم. بامی که مرا برای همیشه از بارش سؤال محفوظ بدارد؛ از تابش نادانی ها، طوفان سهمگین ملاقاتها و وزش ممتد آشنایی ها. بامی سنگی و محکم که مرا از این همه خودخواهی تو حفظ کند. از این همه تاریکی که با چشمانی باز و آغوشی کاملاً بازتر پذیرای آن هستی و بدتر به آن افتخار می کنی. بامی سنگی و محکم که تمام خودم را از هرآنچه بد شده ای و هرآنچه بد بوده ای و هرآنچه به پوچ دل بسته ای و هرآنچه درونت هر روز خالی تر می شود و بیرونت پرتر... و هرآنچه که روز به روز مضحکتر می شوی... از همهء اینها، یکبار برای همیشه جدا کند. و حیاط خانه ام به وسعت زمین است: زمینی که بر آن زاده شدم، سایه شدم، ساده شدم و ساده ماندم. و شاید تک درخت کاج بلندی خواهد داشت که علامت یک عمر تنهایی است و صدای کلاغ همیشه رهگذری که صدای یک عمر تنهایی است. و مخصوص حیاط و مخصوص تک درخت کاج و مخصوص خودم.
   و می روم... و تو را با این همه ابتذال تنها می گذارم که به آغوش کشیده ای، به آغوشی تنگ. و به تو مربوط است که من از تو مداد خواستم و تو ندادی و خراب شدی. و به تو مربوط است که جنگی یکطرفه را آغاز کردی و در آن نه کشته شدی، نه مجروح، نه اسیر و نه از آن جان سالم بدر بردی... به تو مربوط است که با من جنگیدی و از خودت شکست خوردی. و تو را با تمام خالی بودنت وامی گذارم... و اینکه ببینی هرآنچه بد با توست، از توست. و تو را با روزهایی وامی گذارم که زیر آفتاب تاریکش می دوی، راه می روی، می ایستی، می نشینی، خسته می شوی، دراز می کشی و به آن لحظه می رسی که با خود می گویی: «نخیر... پایانی برایش نیست...» . تو را با شبهای ایستا و بی تابی وامی گذارم که در قعر سکون مضطربش دراز می کشی، می نشینی، می ایستی، راه می روی، روانی می شوی، می دوی و به آن لحظه می رسی که با خود می گویی:«نخیر... آغازی برایش نیست...» تو را وا می گذارم که از خرابی درونت به ساختن بیرونت ادامه بدهی... که باغی سرسبز و خوش آب و هوا باشی بی پرنده، بی نسیم، بی صدا... که ببینی و دیده نشوی، که بشنوی و شنیده نشوی... که مرز بیداری را گم کنی و به دنبالش نگردی. تو را وامی گذارم که پر داشته باشی و پرواز نه... خواب داشته باشی و رؤیا نه... چشم داشته باشی و نگاه نه... حس داشته باشی و احساس نه... یاد داشته باشی و خاطره نه... که عشق داشته باشی و دل نه...

   آری... رفتن من پر از ماندن توست. و ماندن تو از این همه هیچ است... این همه... چه غم انگیز... چه بدبخت.
   و خانه ام یادی خواهد داشت... یادی به وسعت آن روزها که گذشتند و ماندند... و آغاز و پایان تمامی اینها برای من از من نیست و به من مربوط نخواهد بود... دیگر نخواهد بود...

 

 

 

 

 

 


بابالنگ دراز