کوچه ی بن بست


[تماماٌ این]

 

   اینکه معلوم نیست از کجا و کی شروع شده به اینکه معلوم نیست در کجا و کی تمام می شود، در. بیهوده است، بگذریم.

   اما این که نمی شود... و می بینی هم که نشده. یک بقیه ای دارد؛ بین این دو تا. دو تایی که تکلیف خودشان هم معلوم نیست. روی هوا هستند. چیزی هست که همیشه بقیه است. بقیه از چیزی که... راستش را بخواهید... چیزی که خودش تمام شده است. مثل یک راه که طی نشده، طی شده. بله، گفتم راه... در واقع بحث اصلی سر همین است. متوجه هستید که چه می گویم. البته هنوز که چیزی نگفتم...

   می دانید... چشم باز کردم فهمیدم کورم. بعد فهمیدم که کوری از نبودن دیدن است نه از نبودن چشم. در یک مکعب از جنس دیوار بودم... یادش بخیر... گذشته های آرام و دوری بود. دور...؟ بله دور... دلیل اینکه نزدیک به نظر می رسد این است که همراهم می آید... و گرنه خودش که... شاید بگویم لحظه ای... تصمیمی در لحظه ای بود... یک روزی، یک جایی در همین دو بُعد اتفاق افتاد، بعد از آن شب شد، بعد روز شد و... هیچ، انگار نه انگار. زمان روی زمانش نشست و گذشت، اما نگذشت. می دانید مثل چه بود... مثل کسی که در قبر دفنش کنند، خروارها خاک رویش بریزند، حتی سنگ مزار هم برایش نصب کنند؛ اما چه...؟ زنده باشد... زنده به گور. متوجه هستید که... بهر حال... کجا بودیم؟ البته از بحث اصلی منحرف نشده ایم... بدبختی یک زندگی از همان جایی آغاز می شود که چندین بحث اصلی داشته باشد. بله... در آن مکعب که از جنس دیوار بود به ندیدن پی بردم... خب همچون چیزی واکنش دارد: دست زدم به ساختن پنجره. برای دیدن، گفتم که... بله... اولین بار بود که همچین کاری می کردم. برای مکعب هم همینطور. می توانم آن را مکعب من صدا کنم. البته الان که نه... آن مکعب و آن من. حالا جالب اینجاست که از هر دو  فقط چیزی بجا مانده که به آن می گویم «یاد». یاد یک چیزی است که همراه آدم می آید، تکلیفش معلوم نیست و هم می شود از نو سراغش رفت و هم نمی شود. چرا فقط یادشان ماند؟ چه شد؟ ساختن پنجره، خرابی مکعب را بدنبال داشت. گفتم که اولین بار بود که همچون کاری انجام می دادم اما خب دلیل نمی شود... می دانی چرا... برای دانستنش کافی است کمی به دور و بر خودت نگاه کنی و آدم هایی را ببینی که آنها هم پنجره ساختند، برای اولین بار هم ساختند، اما این نشد که الان می بینی. یعنی من. «این» یعنی تمام مفهوم من. آنها فهمیدند یا شانس داشتند یا می دانستند که مکعب مهمتر از پنجره است. مکعب چیزی است که وجودش به «من» وابسته است و بر عکس. مکعب نباشد پنجره هم نیست، دیدن هم مختل می شود، از بین می رود. مکعب چیزی است که باید بماند، تا من بماند... تا دیدن بوجود آید و بماند. برای من چرا اینطور نشد؟ چرا نفهمیدم؟ چرا ندانستم؟ چون من شوق داشتم... شوق خالص و زیاد... برای ساختن پنجره... برای دیدن. شوق نابودم کرد و حالا من دارم شوق را نابود می کنم. گمان نمی کنم دقیق اینجایش را بفهمی... اما خب گفتم. بله... اما شوقم؛ شوقم چرا نابود شد؟ ساده است... از منظرهء بدی که پیش رویم گذاشتند... گذاشت. اینقدر نا روا و ظالمانه، اینقدر پست و کثیف که... که چه... کلمه ندارم. بله... منظرهء بد دیدنم را نابود کرد... و بنجره ام را... و مکعبم را. وگرنه هر کاری را که بقیه کردند من هم کردم، پنجره ساختم... همین؛ اما این شد. این. و همهء این اینها بخاطر این بود که شوق، تنها چیزی بود که من داشتم.

   من شوق هستم.
   من قلب هستم. تماماً قلب.

   گفتم... مکعب چیزی بود که باید می ماند. برای چه؟ این هم دلیلش ساده است و برای فهمیدنش هم باید همان کار قبلی را انجام داد. یعنی به اطراف خود نگاهی بیاندازی... دیگر نمی پرسی برای چه. چون آشکار و نهان می بینی که هرکسی که مکعبش را حفظ کرده، خودش حفظ شده، وجود دارد. چون می فهمی جایی است اگرچه تنها و خالی، اما هست. برای وقتی که آدمها زخمت زدند، آدمها دلت را نشانه گرفتند... روی برگردانی، بر نتابی... و مستقیم بروی و در آن بنشینی؛ با خودت... خودت باشی و خودت... گرچه تنها اما امن، امان... پناه بگیری. پناه... می دانی پناه یعنی چه؟ برای دانستنش باید اول بدانی بی پناهی چیست. دقیقاً باید اول بی پناهی را بفهمی و نه چیز دیگر. حالا اینجاست... درست جایی که همه چیز پایان می یابد و یک مشت هیچ چیز، همه با هم شروع می شوند. بحث اصلی که یادت هست... بله... «راه». کمی که به آن فکر کنی می بینی بحث اصلی راه نیست. راه یک نتیجهء اصلی است. یا بهتر بگویم یک بی نتیجهء اصلی. بحث اصلی همهء این اینهایی بود که حرفش رفت و به این بی نتیجهء اصلی ختم شد. به این بی نتیجهء اصلی آغاز شد. آن منظرهء بد، آن زخمها... و حالا می خواهم بروم و با خودم باشم و خودم را ببینم و بسازم و من شوم... اما کجا...؟ بله، اما کجا؟ مکعبی که متلاشی شد؟ دیگر مکعبی، دیگر خودی وجود ندارد. چیزی که باید باشد. چیزی که باید به درون آن رفت و فقط سالها از خود پرسید که: چه شد؟ چرا؟... و حل کرد و جواب پیدا کرد... یا اصلا بیخیالش شد. جایی که درون آن رفت و تکلیف روشن کرد. مقصدی باید باشد تا راه معنی داشته باشد. یک خود ساده... خودی باید باشد. خودی باید مانده باشد که به درون آن رفت و زمین و زمان و تمام موجوداتش را به هیچ گرفت... ماند، منفجر شد و نو بیرون آمد. ولی ببین مرا... از نقطه ای که هستم به هر جا، هر راهی هست... راه هایی که من در آن معنایی ندارد. می فهمی وِل شدن یعنی چه؟ رها شدن نه... وِل شدن.  برای کسی که سرگردانش کرده اند، چیزی که زیاد است راه. و چیزی که زیادتر است، نرفتن. بله... تو... ای منظرهء بد. ای منظرهء ذاتاً بد... چه...؟ کلمه ندارم.

   دور و برم کمی که به من نگاه می کند... می بیند که حوالی بودن من، نور هست، اما مزه نمی دهد. هوای پس از باران هست، اما در سینه سنگین می شود، بغض می شود. روز، به زور هست. پا هست، قدم نیست. ببین... ساده است... وقتی دیگر خودی برایت باقی نگذاشته اند که به درون آن بروی، از آن بیرون هم نمی توانی بیایی... پس چه... می دانی از خود بیخود شدن یعنی چه...؟ بدان ولی به کسی نگو... حتی یک کلمه.

   ... بله؟ چه پرسیدنی دارد؟ شما که نمی فهمید چرا می پرسید...؟
   من...؟ به تمام بلاهت تو می خندم و می گویم: بله آقا... ما به «این» می گوییم زندگی...

 

 

   جایی همین اطراف هست... نزدیک یا دورش را نمی دانم...
   جایی که در آنجا می شود...

   باد شد...
   و رفت...

 

 

 

 

 


بابالنگ دراز