کوچه ی بن بست


[ منو که می بینی... ]

 

 



   منو که می بینی... درسته...
   اینجا، همین حالا... همین حالاها... خب...

   من... من که یه هوا بهم ریختم؛ شایدم بیشتر از یه هوا. آسمون روزگارم ابر سنگین داره... سرتاسر. صبحام از ظهر شروع میشه و روزام از شب. دیگه یادم رفته، نمیدونم خواب خوب دیدن یعنی چی؟ آره... بد میارم، بد میبرم، بد هم میبازم. تنگ غروب میزنم بیرون، نخ و سوزن میشم تو دل شهر و کوچه های باریک و تو در توشو بهم میدوزم، کلاف میشم، کلافه میشم... گم میشم. آدما که به اندازه خودشون نیستن، همیشه یا کوچیکترن یا کوچیکتر. سرم تو لاک خودمه. می بینمت، ولی نگام ازت رد میشه، پرت میشه میره یه جایی که خودمم وا میمونم کجا رفت، چی شد. شهرم نه بالا داره نه پایین، نه چپ و نه راست. قبوله که نمیدونم چرا باید چیکار کنم. قبوله که دوتا قناری داشتم و نزدیک بود خودم از غصه قفسی بودنشون دق کنم؛ پرشون دادم رفتن... دوتایی باهم... آزاد آزاد. هم تنهاییش واسه من موند، هم شوقش. میدونم که سقف اتاقمو از هر جای دیگه توی این دنیا بیشتر میشناسم، بیشتر دیدم. اینکه عصبی میشم، فحش میدم، داد میزنم... پر شده، لبریز؛ یه تلنگر بزنی سرریز میشه. خسته م، نمیخندم، گریه هم نمیکنم، اما بغض تا دلت بخواد. حسابی دست دنیا واسم رو شده، دنیای خودم نه هنوز. حس این بازی رو که هیچ، اصلا ندارم. درسته... سرم درد میکنه، روحم بیشتر. مقصدم دور نشده ولی راهم چرا، خوابم بیشتر نشده ولی کابوسام چرا، زندگیم سخت نشده ولی زنده بودنم چرا. درسته که می پیچی و رد میشی، سرم پایینه، فکر میکنی ندیدمت. اینم درسته که روزم میگذره ولی روزگارم همونه که بود... همهء اینا درست...

   اما میدونی... یه چیزی بهت بگم...
   منو که...
   اینجا، همین حالاها... همین جاها...

   میذارم بره، اما اگه نخوام... شک نکن دنیا رو هم با خودم نگه میدارم. توی همین کوچه های باریک، زیر رگبار بارون... هم خودتو دیدم هم دلتو... اون بالا پشت پردهء پنجرهء اتاقت قایم میشی، قدم میزنم، سرم پایینه فکر میکنی نمی بینمت. ضعیف چیزی نیست که هستم، حتی چیزی نیست که بنظر برسم. ظریف شاید... اینقدر ظریف که آروم و رها رد میشم و اگه تنت به تنم بخوره، محکم پرت میشی میفتی یه جایی که خودتم وا میمونی چی شدی، کجا رفتی. اینقدر که با یه لایه نازک از غبار رذالت، کامل دفن میشم، رذالت تو که یه کویر شن داغ بود؛ جای خود داره. این گرداب بزرگی رو که میبینی همه چی رو تو خودش میکشه، میبلعه و نیست و نابود میکنه، با یه اشاره می ایسته، سطح میشه، آروم میشه. طوفان همیشه از دل آرامش بیرون میاد. بدون که روشنم... این خودمم که حائل شدم بین تو و نورم، دیگه نمیذارم ببینیش... حتی خوابشو. بدون اگه راهش بندازم، دیگه راهش انداختم، برگشتی توش نیست. بدون چشمامو که ببندم تازه دیدن شروع میشه. بدون هنوز توی این سینه یه دل قوی هست... آروم زدنش دلیل بر آروم بودنش نیست. یه اشاره بهش بکنم زمین زیر پات میلرزه، متلاشی میشی. من که دیگه هیچ، میبینم و فکر میکنم و رد میشم. برای تو ندیدن دلیل نبودنه، واسه زندگی اصلا اینجور نیست. بدون این قدم زدنای گیج  آدرس داره، هدف و مبدأ و مقصد داره... چیزی که تو می بینی، میتونی ببینی، یه لحظات کوتاهی از وجود یه سایهء مبهمه که سرش تو لاک خودشه. دم دمای غروب میفته رو دیوارای شهر، میلغزه و دور میشه... لنگاش دراز و درازتر میشه... میپیچه... میره... ناپدید میشه.

 

  
   رد میشم، اما نمیگذرم... خیالت راحت...
   منو که... نمی بینی...
   همین حالاها... همین جاها... آره...

   من سر به آسمونم،
   نه سر به هوا...

 

 

 

 


بابالنگ دراز