کوچه ی بن بست


« He is She »


   رفتم به سمت میز تلفن. باید بهش زنگ می زدم. ساعت 3:21 صبحه. شاید دوست نداشته باشه کسی این وقت شب مزاحمش بشه. می دونم اگه باهاش صحبت کنم بی اعتنام می کنه. پشیمون شدم.

   دیر وقته. من نباید تا این موقع بیدار باشم. پدرم خوشش نمیاد. پدرم یه پیرمرد میانساله که بیشتر موهاش سفید شده، قوز می کنه و حالت چهره اش خیلی سرد و بی روحه. اون اصلاً خوشش نمیاد تا این موقع منو بیدار ببینه. ولی هوا نسبت به چند شب قبل سردتر شده. بیرون برف نمیاد. اومدم پشت میزم... چندتا کتاب، یه مشت کاغذ، یه خودکار و یه لنگه کفش وسایل روی میز رو تشکیل میدن. سمت راستم روی دیوار یه آینهء کوچیکه. خیلی کنجکاوم ببینم توش چیه؛ به همین خاطر همیشه داخلشو نگاه می کنم. هر روز. رفتم طرفش و روبروش ایستادم: یه دیوار که یه قاب عکس روشه، یه پنجره که پشتش برف نمیاد، یه نفر که ایستاده و داره به من نگاه می کنه. اون خیلی به آینه نزدیکه طوری که بخار نفسش آینه رو کدر می کنه. برگشتم طرف میزم. اما من هیچوقت میز نداشتم. اومدم کنار قاب عکس ایستادم. درست شبیه قاب عکس توی آینه بود. عکس داخل قاب متعلق به یه پسر یا یه دختره که پشت یه میز تحریر نشسته و داره مینویسه. اون همیشه یه حالت داره و دستاش حرکت نمی کنه. انگار یه عکسه. اون فقط حالت کسی رو که داره مینویسه به خودش گرفته. یه پسر یا یه دختر میانسال که بیشتر موهاش سفید شده، قوز کرده و حالت چهره اش خیلی سرد و بی روحه. بالای سرش، روی دیوار یه تابلوی بزرگه که چیزی ازش معلوم نیست؛ شاید یه منظرهء طبیعیه، یا شاید یه ساختمون دویست طبقه، ولی بیشتر به یه دکان آهنگری شبیه. کنار قابِ عکس، یه گنجهء بزرگه که با یه پردهء سبز که خال های ریز داره روشو پوشوندن. پردهء سبزرنگی که 12321 دونه خال سفیدرنگ ریز داره. البته یه قسمت از پرده پاره شده و معلوم نیست چندتا خال سفید اونجا بوده. ساعت 3:21 صبحه. رفتم طرف میز تلفن. من باید بهش زنگ بزنم، باید مطلب مهمّی رو بهش بگم. امّا دیروقته. شاید دوست نداشته باشه کسی این وقت شب مزاحمش بشه. پشیمون شدم. رفتم جلوی آینه. یه نفر ایستاده و به من نگاه می کنه. اون یه دختر یا یه پسر میانساله که بیشتر موهاش سفید شده. قوز می کنه و چهره اش خیلی سرد و بی روحه. اون خیلی به آینه نزدیکه ولی هنوز به اون نرسیده. اون اکثر حرکاتش شبیه منه. چندتا کتاب روی میزم افتاده. یکی از اونارو برداشتم. روی جلدش عکس یه مرد عینکیه. نویسندهء کتاب فارسیه امّا عجیب اینه که اسم مترجم روی جلد کتاب نوشته نشده. دوباره اونو روی میزم انداختم. امّا من که میز ندارم. رفتم کنار قاب عکس داخل آینه ایستادم. اون از آینه دور بود و چیری ازش دیده نمی شد. زشت بود؟ آره. شاید یه منظرهء طبیعی بود... شاید یه آپارتمان دویست طبقه... یا شاید یه دکان آهنگری.
   پنجرهء اتاق باز شده. بیرون هوا سرده و برف نمیاد. رفتم پنجره رو بستم و یه نفس عمیق کشیدم. خیلی به پنجره نزدیکم؛ طوری که بخار نفسم شیشه رو کدر می کنه. وقتی شیشه کدر میشه فقط از یه طرف میشه اونو پاک کرد. امّا وقتی آینه کدر میشه از هر دو طرف میشه پاکش کرد. از پشت پنجره می شه آسمونو دید. شب که میشه پنجره دو رنگ داره: از یه طرف سیاهه از یه طرف زرد. برگشتم به سمت قاب عکس توی آینه. سر جاش نبود. پشت همهء قاب عکسای دنیا روشنه. حتی اگه مدتها پشت تاریکیه قاب بمونن. من امشب باید حتماً باید به اون بگم. این کار منه. باید هر طور شده بهش بگم... امّا چطوری؟ تلفن! آره... باید بهش تلفن کنم. چرا تا حالا به فکرم نرسیده بود...؟ امّا اون الان خوابه. اون یه دختر یا یه پسر میانساله که بیشتر موهاش سفید شده. قوز می کنه و حالت چهره اش خیلی سرد و بی روحه. اون اصلاً خوشش نمیاد. اون داخل آینه زندگی می کنه ولی یه شیشه است که باید خودش بخواد. اون شاید یه منظرهء معمولیه... شاید یه ساختمون دویست طبقه... ولی بیشتر به یه آهن گداخته شبیه که آهنگر می خواد با پتک روی اون بزنه؛ ولی دست آهنگر بالای سرش خشک شده و پتک رو پایین نمیاره... اون فقط حالت یه آهنگر رو به خودش گرفته و نگاهش به یه نقطه خیره شده... شاید یه عکسه... شاید داره به پردهء سبزرنگی که روبروشه نگاه می کنه... پردهء سبزرنگی که12321 دونه خال سفید ریز روشه و یه قسمتش پاره شده.

   ساعت 3:21 صبحه. من باید بهش تلفن کنم و چیز مهمّی رو بهش بگم... امّا من تلفن ندارم.

 

 

 

 

 

 

 


بابالنگ دراز