کوچه ی بن بست


« رفتی، مانده ای، میمانی... »

 

   هفت عمر گذشت. هفت شب و نه هفت روز. هفت کابوس، هفت خداحافظ. آری... هفت شب سیاه...
   هفت شب بی ستاره.....

   من اینجا هستم. یک من بی تو. یک من تنها. در انتهای سیّاره ای بی انتها... در انتهای قاره ای غمگین... در انتهای کشوری بی مرز... در انتهای شهری بی دروازه... در انتهای محله ای کهنه... در انتهای یک راه. آری... من اینجا هستم؛ در حیاط بی حیات خانه ای مخروب، بی پنجره، بی زندگی. کنار باغچه ای که زیباترین گلهایش گل نا امیدی است و گل آرزویش به سوی مرگ رشد می کند. رو به دیوارهای سنگی این بنای کم تحمّل می شود دری را یافت که راه ورودی سیاه ترین اتاق دنیاست... سیاهی ناتمامی که می شود در آن گم شد... می شود در گوشه ای از آن مخفی شد، سر را میان دو دست گرفت و تا لحظهء مرگ پرسید: «چرا...؟» سیاهی بی انتهایی که می شود به عمق آن فرو رفت و در آنجا ماند... در آنجا مرد.

   ... و اینک شیرینی خاطرات تو و شوری اشکهای من است که گنگ ترین مزهء دنیا را برای یک جدایی ناخواسته می سازد... و اینک تمامی پنجره های ذهن رو به سوی آسمانی یکپارچه تاریک باز می شوند و با تمام وجود می فهمی که تلاش برای جستن روزنه ای هرچند کوچک بی معنی و بی نتیجه است. تلاشی که هرگز نکرده ای. قصّه ای که از آخر برایت تعریف شده است... قصّه ای که در آن غیر از خدا همه بودند... همه بازی کردند، همه بردند، همه شاد شدند... دو نفر غمگین شدند، نمی مانند. با تو فهمیدم زندگی دوبار توّلد دارد و شادی مست کنندهء این میلادِ دوباره مرا سخت از این غافل نمود که زندگی دوبار نیز مرگ خواهد داشت: یکی با رفتنت، یکی با رفتنم. و برای تو رفتنی ساکن و برای من سکون شرط رفتن؛ رود به شرط مرداب. و من مرگ اوّل را تجربه کرده ام... آری... من مرده ام. پر از سرزنشم. پر از پشیمانی زندگی. پر از حسرت. پر از از دست دادن، پر از ادامهء یک راه بسیار طولانی. پر از عهد و پیمان، پر از قول و قرار... عهدی که باید به آن پایبند بود... باید بود.

   تو کجایی...؟ در غم؟ در اشک؟ نه... تو را اینگونه نمی خواهم... تو را هرطور که هستی می خواهم... هرچه هستی... با... خوب... با... با هر که هستی. نه نه... به من نگو کجایی... آدرس قلب خود را از هر کس بهتر، خود می دانم...

   تو را روشن تر از نور
   تو را خورشید عالم سوز ِ آسمانی دور
   تو را عاشق
   تو را پرواز
   تو را بر برج یاد و اوج نالهء یک ساز
   تو را زیبا
   تو را سرور، تو را سالار ِ بی همتا
   تو را شاداب
   تو را زیبایی یک گل
   تو را عطر سحرگاهان
   تو را سادگی روح و نگاهِ مهربان و پاک و بی مقصود خردسالان
   تو را لبخند یک کودک
   تو را شبنم، طراوت، صبحگاهان از نگاه یک گل میخک
   که خواب خوب و رؤیای شبانگاهش
   به ناز دستِ نرم و سادهء باران
   بسوی روح صبح و روی نور ساری شد
   تو را محبوب
   تو را فریاد
   تو را از بند غم
   از رنج
   بیش و کم
   به سان باد، آزاد
   تو را خوابیدهء بر ابر
   تو را بیدار ِ بر ایّام
   تو را اسطورهء صبر
   تو را امید بی پایان پرهای کلاغ ِ خستهء قصّه
   برای جستجوی خانهء گم کرده در پایان ِ بی پایان و غم اندود داستانها
   تو را معصوم
   تو را ساده
   تو را شهزادهء شهر محبّت، شهر مجهول تمام عاشقان ِ مست و دلداده
   تو را مثل خودت خوش قلب
   تو را مثل خودت عاشق
   تو را مثل خودت دریای بی قایق
   تو را مثل خودت ...
   تو را مثل خودت ...
   تو را مثل خودت ...
   تو را مثل خودت ...
   تو را مثل خودت ...
   تو را اینگونه می خواهم ...





بدون دلواپسی، پر بزن ای پرنده.....

 

 

 

 

 

 

 


 


بابالنگ دراز