کوچه ی بن بست


« من همونم که خودمم ۲ »




- نام؟
= بابا لنگ دراز... منم... یک سال... چه زود منو فراموش کردی...
- نام خانوادگی؟
= یادم نمیاد...
- کجایی؟
= می بینی که... توی یه کوچهء بن بست... توی اون کوچهء بن بست...
- چیکار می کنی؟
= روی دیواراش یادگاری می نویسم...
- چرا اونجایی؟
= می دونی... سؤالت خیلی مسخره ست... پس کجا باشم...؟
- من می فهمم...؟
= آره... خیلی خوب می فهمی...
- تا کِی می خوای اونجا بمونی...
= تا وقت بعد از همیشه...
- اگه اون کوچه یه روزی تو رو نخواد...
= امّا من اونو می خوام...
- یعنی خواستن و نخواستن اون مهم نیست؟
= من حرفمو پس می گیرم؛ تو اصلاً نمی فهمی...
- توضیح بده تا بفهمم...
= می دونی... از بس توضیح دادم خسته شدم... به توئم درک داده شده... یه کم ازش استفاده کن...
- کمک کن تا ازش استفاده کنم...
= می دونی... من وجود جاری اون کوچه رو می خوام... زدن این حرفا برام سخته... منو عذاب میده در حالی که نمیده...
- اگه یه روز اون کوچه به یه کوچهء دیگه وصل بشه...
= اون کوچه منم...؟
- می تونی باشی...
= بلدم بتونم...
- تو کوچه ای؟
= نه من بابا لنگ درازم... تو می فهمی که بعضی وقتا تونستن یه نفر به خواستن یه نفر دیگه بستگی داره...؟
- بعضی وقتا...؟
= منظورم فقط یه وقته... آره! پس تو می فهمی...
- اگه اون کوچه تو نباشی...
= یادگاری های من روی دیواراش می مونه...
- بارون میاد... باد میاد... از بین میره...
= مهم نیست... من یه روزی روی دیوارای اون کوچه یادگاری می نوشتم... هیچ بارون و بادی نمی تونه اینو از بین ببره... فراموش کنه...
- درسته! تو درست میگی...
= خودم برات میگم... من نمی دونم...
- خوب... راستی تو به من نگفتی کجا زندگی می کنی...؟
= می بینی که... توی یه کوچهء بن بست... توی اون کوچهء بن بست...
- از کِی اونجا زندگی می کنی؟
= از وقت قبل از همیشه...
- به اون اعتقاد داری؟
= می دونی... سؤالت خیلی مسخره ست... زندگی یعنی این...
- این یعنی چی؟
= زندگی...
- من می فهمم؟
= نه نه! تو اصلاً نمی فهمی... تو اصلاً نمی فهمی...
- این خیلی بده...
= می دونی راست رو نگفتن درست مثل دروغ گفتنه... از اون بدتره... اینو بفهم... مثل هم... از اون بدتر...
- خیلی خوب، خیلی خوب... بعضی وقتا، بعضی ها، بعضی حرفارو نمی تونن بگن...
= چرا؟ چون یه وقته که تونستن یه نفر به خواستن یه نفر دیگه بستگی داره... فقط یه وقت... تو اشتباه کردی...
- آره... این یه وقت همون یه وقته...؟
= نه مرد... نه... هیچوقت این فکرو نکن... این با اون به اندازهء خیلی فرق داره... شبیه کردن اونا مثل مرتکب شدن بزرگترین گناهه...
- هنوزم از خانواده ت نمی خوای بگی...؟
= نه... گفتم... اما اونا فقط یه نفره... یه دونه ش خیلی زیاده... نمی تونم بشمارمش... اونو برای همیشه واسه خودم نگه داشتم... اما من نمی تونم بشمارمش... خوابم می بره... شاید می میرم... من مهربون اونم... اون مهربون منه... از من گرفته شد... می دونی... اون نخواست... منم نخواستم... این یه سرنوشت تلخه... من نمی تونم بشمارمش... من... اون...
- خیلی خوب، خیلی خوب... آروم باش... این اوّلشه...
= آین آخرشه که اوّلشه... رفتن اینجوریش خیلی سخته... از همه بدتره... من سرم گیج میره... می خوام برم...
- کجا؟
= تو اتاقم...
- اتاقت کجاست...؟
= می بینی که... توی یه کوچهء بن بست... توی اون کوچهء بن بست...

  



بابالنگ دراز