کوچه ی بن بست


[ ياد تو عاشق ترم می کند... ]

 

   یک شب برفی و ساکت، خانهء ستاره، یک ساعت گیج، یک پنجره که رو به سیاهی باز می شود، یک در که ورودی یک پرتگاه است، یک خودکار لال، چند ورق کاغذ کاهی، یک نیستی بنام من، روی زمینی سرد و غمزده و سکوتی که روبروی همهء اینها نشسته، تصویر دردناک لحظات بی تو بودن را با اضطراب هرچه تمام تر ترسیم می کند. اضطرابی که راه نفس را می بندد و تن را می میراند، اضطراب نبودن تو... اضطراب دوباره ندیدن، دوباره نشنیدن تو...

   شب هایی که برف می بارد گویی فقط و فقط من در این دنیا زنده و بیدارم. سکوت برف آنقدر سنگین، گیرا و بی نفوذ است که می شود درد دل خاک را شنید... آنقدر ساکن که گویی دنیا یکپارچه در اختیار توست... آنقدر ساکت که گاه می پندارم اگر خیلی آرام نام تو را صدا کنم جوابم را خواهی داد. سکوتِ برف فاصله ها را از بین می برد.
   آه که چقدر دلم می خواست در مسیر پنجرهء اتاقم، رو به بی نهایت، در آن دوردستِ دست نیافتنی، خانه ای بلورین داشتی و من نیمه های شب، زندگی را گول می زدم و هوشیاری را خواب می کردم و می آمدم لب پنجره، تا انتها بازش می کردم و آنقدر با تو بای بای می کردم که از حال می رفتم و همانجا کنار دهن درهء پنجره به خواب می رفتم و روز بعد را با شوق این امید سپری می کردم که: «تو دیشب مرا دیده ای...». چقدر خوب بود اگر در این شب برفی که سکوتش آرامش و متانت تو را به یادم می آورد در کنارم بودی... در کنارم بودی و سر بر سینه ام می گذاشتی و فضای مردهء اتاقم را از عطر بی مانند گیسوانت پر می کردی و همچون کودکان بی تاب، از من قصّه می خواستی که ابتدای راه خواب معصومانه ات را با یک ماجرای نامعلوم که خوب تمام می شد نشانه گذاری کنی تا در راه بازگشت به سرزمین صبح گم نشوی... آه که چقدر شادی بود اگر در کنارم بودی و با هم تمام دانه های برف را می شماردیم و در هستی نهفته در چشمانت ضرب می کردیم تا حرمت حضورت را اندازه بگیریم و سپس آن را بر صفر بی وجود من تقسیم می کردیم تا بی نهایتی از معصومیت تو بدست آوریم... آه که چقدر لطافت بود اگر در کنارم بودی و تن پاک خود را به آغوش خسته ولی استوار من می سپاردی و در ذرّه ذرّهء حس خواب آلودش، عشق و امنیّت را با تمام وجود ساده ات لمس می کردی... آری چقدر خوب بود... چقدر خدا بود... چه کنم که ترسیم نفسهای با تو بودن هرگز کار من و هرگز کار هیچکس نیست...

   دریغ که در کنار تمامی این لحظات بکر و دست نخورده، پس از بازگشت از وادی ترانه های عاشقانهء تو، سکوتی سرد روبروی همهء آنها می نشیند و این تنهایی من است که همچنان پابرجاست... تنهایی یک نیستی بنام من، روی زمینی سرد و غمزده، چند ورق کاهی، یک خودکار لال، یک در که ورودی یک پرتگاه است، یک پنجره که رو به سیاهی باز می شود، یک ساعت گیج، خانهء ستاره، یک شب برفی...

    ... نزدیک این لحظات تازه و کهنه...
         ... در شعور بی بازگشت ثانیه های رونده...
                       ... در آن گذشتهء دور و نزدیک... 
                ... در این حال از التهاب لبریز و بی پایان...
              ... و در آن آیندهء سیاه و سفید...

                                               ... یاد تو عاشق ترم می کند...........

 

 

 

 

 

 

 


بابالنگ دراز