کوچه ی بن بست


[ من نیستم هستم ]

 

   

   چهار سال... تقریباً پنج سال است که لمس و درک حقیقی چیزهایی که در اطرافم وجود دارد برایم به یک آرزوی بزرگ تبدیل شده است.
   از لمس یک پوستهء خشکیده که در پاییز یا زمستان از تنهء یک درخت کهنسال جدا شده و روی زمین افتاده یا لمس یک میلهء سرد تا آدمها، ملاقات ها، صحبتهایی که می کنم و یا می شنوم، دیدن ها، به خاطر آوردن ها و... همه و همه انگار از پشت یک پردهء نامرئی برایم اتفاق می افتد و حتی اگر آنها را محکم در آغوش بگیرم، به آنها ضربه بزنم یا نوازششان کنم، درصد قابل توجهی از احساسات ناشی از در آغوش گرفتن، ضربه زدن و یا نوازش کردن نصیبم نمی شود و فقط می توانم اینطور بگویم که این کارها را کرده ام؛ همین. انگار دنیای اطرافم درک درستی از حضور من ندارد و من هم از دنیای اطرافم. انگار در این دنیا هستم و نیستم. مثل یک روح، با این تفاوت که دیده می شوم، شنیده می شوم و تاثیر دارم. مثلاً در همان لحظه ای که پیاده روی می کنم، درست در همان لحظه انگار این کار را نمی کنم! اگر در یک میهمانی باشم همان لحظه انگار نیستم و بعد از آن هم خاطرات محو و دقیقی که شاید بدرد بخور هم نیستند تمام لحظات آن میهمانی را برایم به تصویر می کشند. اگر کسی را در آغوش می کشم، آغوشم از همیشه خالی تر است و اگر به کسی نزدیک باشم از همیشه از او دورترم؛ در حالی که نیستم. انگار در میان حجم عظیمی از اشیاء بی جان و جاندار هستم که به محض اینکه برای دیدن، شنیدن و یا لمس آنها اراده می کنم حواس بینایی، شنوایی و لامسهء خود را از دست می دهم و دوباره آنها را بدست می آورم و دوباره آنها را از دست می دهم و ... . اما من هستم. بخصوص این اواخر. آری بخصوص این اواخر می بینم، می شنوم، می چشم، بو می کشم، لمس می کنم و تاثیر می گذارم. دوست دارم محکم بپرم و به عمق حضور نفوذ کنم. دوست دارم رها شوم و همین مسئله یعنی من دربندم. اما من دربند نیستم. مدتهاست که نیستم. شاید چهار سال... تقریباً پنج سال.

   از پنجره که به بیرون نگاه می کنم یک حجم چند بعدی، نامشخص و ناموزون از چیزهای مختلف می بینم: شیشهء پنجره، آسفالت، درختها، مغازهء خیاطی آنطرف خیابان، ابرها، ماشین ها، خاک... و چیزهای نامشخص و ناموزونی که نمی بینم: پنجره، خیابان، عبور، هوا، باد، آسمان. و جمع یا تفریقی از آنها. گاهی دستم را دراز می کنم تا آنها یا قسمتی از آنها را بگیرم. مثل یک میلهء سرد که گاهی روی پوستم احساسش می کنم یا آدمها، خاک و چیزهایی که نمی بینم. گاهی اوقات نوری بسیار تابناک می بینم و دوست دارم به سویش حرکت کنم و خودم را تکان می دهم و حرکت می کنم و آدمها می دوند و نمی گذارند و نمی شود و نور می رود و من نمی رسم. گاهی اوقات ضرباتی به قسمتهایی تکراری از بدنم مثل قلبم وارد می شود و من حس می کنم، لمس می کنم، واکنش نشان می دهم و تاثیر می گذارم؛ مخصوصاً این اواخر. انگار محیط اطرافم هم به دنبال این است که پردهء نامرئی را کنار بزند و بصورت حقیقی ارتباط برقرار کند. هنگام فکر کردن می شود ارتباط حقیقی برقرار کرد اما در هنگام برقراری ارتباط حقیقی نمی شود فکر کرد. من کار اول را می کنم و چیزهایی که در اطرافم وجود دارند کار دوم را و ما موفق نخواهیم شد. من در حالی که من هستم، من نیستم. چیز دیگری هستم. بهتر، بدتر، کوچکتر و یا بزرگترش برایم فرقی نمی کند چون وجود ندارد. من در حالی که در اتاقم هستم می توانم از آن خارج شوم و به هر کجا که می خواهم بروم. دور یا نزدیکش برایم مهم نیست چرا که برای رفتنش راهی نمی پیمایم؛ چون من در اتاقم هستم. گاهی صدای دو نفر را می شنوم، گاهی چند نفر، گاهی هیچ. گاهی دو نفر را که هیچ نمی گویند، یا چند نفر، یا هیچ. می شنوم، می بینم، حس می کنم، واکنش نشان می دهم، تاثیر می گذارم پس هستم؛ اما نیستم. شاید فکر می کنم که این کارها را انجام می دهم. شاید خواب هستم. شاید انسان وقتی که خواب است، بیدار است. آری، هیچ تضمینی نیست و احتمال دارد که اینطور باشد. تمام کارهایی را که در بیداری انجام می دهیم در خواب هم انجام پذیر هستند: دیدن، شنیدن، صحبت کردن، بوییدن، لمس کردن، تاثیر گذاشتن و حتی کارهای بیشتری که در هنگام بیداری انجام پذیر نیستند: در خواب می شود پرواز کرد؛ می شود مرد و دوباره زنده شد و دوباره مرد. حتی می شود درست در لحظهء برقرای ارتباط حقیقی فکر کرد. نمی دانم زنده ام یا مرده. نمی دانم خوابم یا بیدار. فقط می توانم اینطور بگویم که هستم؛ همین.

   - سلام...
   = سلام. جدیدی؟
   - آره، دیروز شروع کردم...
   = چه شیفت بدی بهت خورده اول کار... من برم یکم استراحت کنم. تختِ کنار پنجره، بیشتر حواست به اون باشه.
   - درست میشه مسئله ای نیست... باشه... برو...
   = کم پیش میاد ولی اگه متشنج شد اول دستاشو از میله های تخت یا هر چیزی که می گیره آزاد کن، بعد... بلدی که؟!
   - آره ولی تجربه ندارم...
   = خوب... اگه اتفاقی افتاد صدام کن...
   - باشه... چند وقته تو کماست...؟
   = چهار سال... تقریباً پنج سال.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


بابالنگ دراز