کوچه ی بن بست


[ ما دو نفر بودیم ]

 

 

   ما دو نفر بودیم. از هر طرف که می شمردی، چپ یا راست، ما دو نفر بودیم. قد او از من بلندتر بود. طوری که وقتی می خواستم ببوسمش مجبور بودم کمی پا بلندی کنم؛ شاید هم کمی از کمی بیشتر. او از من بزرگتر بود؛ چه روحی و چه جسمی. همیشه دوست داشتم جثهء کوچک خودم را در آغوش پهن او رها کنم و می کردم. همهء حالاتی که داشت برای من تماشایی بود، طوری که در دیدن غرق می شدم: در آفتاب قشنگ بود، در باران قشنگ بود، در برف، در مه، در باد... در زندگی قشنگ بود. چه وقتی که پرواز می کرد، چه وقتی که استوار می ایستاد و به جایی دور یا نزدیک خیره می شد و چه وقتی که آرام و بی حرکت در خواب بود و من پیش او بودم... چه وقتی که گفت: «برویم».
   آری. شاید آن روز از همهء روزها در نظرم قشنگ تر آمد. گرم نگاهم کرد، سرش را پایین انداخت و دوباره بلند کرد. دستم را کمی سفت گرفت. دوباره نگاهم کرد. بیشتر نزدیکش شدم. پا جفت کردم، زیرچشمی نگاهی به چشمهایش انداختم و زود نگاهم را دزدیدم. سرم را به سینه اش تکیه دادم و به جلو خیره شدم. و همهء اینها یعنی اینکه: «برویم».

 

   می دانست که می پرسم، پرسیدم: «می دانی که خلاف است...؟» گفت: «برای ما...؟» گفتم: «نه، از نظر همه...». گفت: «به همه چکار داریم، ما دو نفریم». بدون اینکه نگاهش کنم دستش را فشردم: «می دانی که اینجا عاشق شدن ممنوع است...؟» گفت: «عشق...؟» گفتم: «هیچ جا ممنوع نیست». و بغلم کرد. چه بغل خوبی داشت. دوست نداشتی هیچ جای دیگر باشی. حتی در رؤیا... بغل او خود رؤیا بود. زیاد نرفته بودیم که به درختی رسیدیم که میوه اش چتر بود. گفتم: «بنشینیم». نشستیم. سرپناه جایی است که هم سرت پناه داشته باشد هم دلت. و برای ما هم سرهایمان هم دل هایمان. گفتم: «بقیه برای ما زخم دارند. همیشه و همه جا، هرطور که شده چندتایی زخم برایمان کنار می گذارند... هرطور که شده». دستهایش از دستهای من بزرگتر بود؛ چه روحی و چه جسمی. دستم را که می گرفت احساس دو حلقه زنجیر متصل به هم را می فهمیدم. یا حداقل احساس یکی از حلقه ها را. با یک دست می توانست تمام خورشید را محو کند و برایم سایه بسازد که چشمهایم اذیت نشود. گفت: « هرکس، هرجا، هرطور زخمی برای ما داشته باشد مهم نیست... ما مرهمیم...» دستهای او مرهم بود. زیر آن همه چتر، در آن جنگل که مملو از درختان چتر بود و قدم به قدم، در هر گوشه و کنار یک درخت چتر از زمین سر برآورده و قد کشیده بود. چترهایی که خیس شدن را ممنوع می کردند، نور را و حتی روزنه ای کوچک و کم امید  را که از آن بشود لحظه ای به آسمان نگاه کرد. زیر چترهای کوچک و بزرگی که دیدن را ممنوع کرده بودند، او نور بود. نوری ملایم که چشمها را اذیت نمی کرد که نوازش می داد. گفت: «سرپناه یعنی من و تو با هم...» وقتی پرواز می کرد وسعت بالهایش با وسعت خیال یکی می شد و گاه وسیع تر. پر می کشید و بی محدوده پرواز می کرد. می گفتم: «من هم با تو بپرم؟» می گفت: «بی تو نمی توانم بپرم...» بعضی ها پرواز را قدغن می کردند، بعضی ها ما را از آسمان می ترساندند و بعضی آسمان را انکار می کردند. ما می پریدیم و آنها را از زمین می ترساندیم... ما زمین را انکار می کردیم. و یا اینکه ما هیچ چیز نمی گفتیم، هیچ کار نمی کردیم.

 

   ما دو نفر بودیم. فرقی نمی کرد که از کدام طرف بشماری. از هر طرف و در هر حالتی ما دو نفر بودیم. قد او از من کوتاه تر بود. طوری که برای بوسیدنش باید کمی خم می شدم. شاید هم کمی بیشتر از کمی. او از من زیباتر بود؛ چه روحی و چه جسمی. هر طور که نگاهش می کردم زیباترین بود. وقتی او را در آغوش می گرفتم پر می شدم. لبریز می شدم. از خودم خالی می شدم. همیشه دوست داشتم تن روح او را در آغوش بگیرم و می گرفتم. فقط او دیدنی بود. چه وقتی با قدمهای کوچک راه می رفت، چه وقتی پر می کشید، چه وقتی که به چیزی فکر می کرد و گیج می شد، چه وقتی که ناز می خوابید و من پیش او بودم... چه وقتی که گفت: «برویم».
   و آن روز از همیشه در نظرم قشنگ تر آمد. نگاهش که می کردم چشمانم در آتش دیدنش می سوخت و مجبور بودم سرم را پایین بیندازم و دوباره بلند کنم و دیدن دوباره اش آتش دوباره، آتش چندباره به چشم و جانم می ریخت. دلم نمی آمد دستان ظریفش را محکم بگیرم. طوری که لمس معنی شود، خیلی آرام دستانش را می گرفتم. بیشتر به من نزدیک شد. زیر چشمی نگاهم کرد، سرش را به سینه ام تکیه داد و به جلو خیره شد. و همهء اینها یعنی اینکه: «برویم».

 

   گفتم: «ببین هنوز حرکت نکرده ایم به جنگل چتر رسیدیم...!». به رویم خندید: «جنگل چتر همیشه قبل از ما وجود دارد؛ ما متولّد جنگل چتر هستیم». لبخندش شُک ناگهانی و لطیفی به روحم وارد می کرد. در یک لحظه مرا متوجه و در یک لحظه دچار فراموشی می کرد. دوست نداشتم لبخندش را با هیچ چیز دیگری عوض کنم. نشسته بودیم امّا او همیشه در حال پرواز بود. مهم نبود که می نشیند، می ایستد یا دراز می کشد؛ همیشه می پرید و من در تماشای پرواز او غرق می شدم. نیست می شدم. گفت: «چه جنگل انبوهی است». گفتم: «انبوه باشد امّا انتها داشته باشد». سرش را به شانه ام تکیه داد و آرام پرسید: «انتهایش کجاست؟» روی سرش را بوسیدم و گفتم: «انتهایش تو هستی...». سرش را بالا آورد و به رویم لبخند زد. دیگر چه می خواستم...؟ حقیقتاً هیچ. زیر آن همه چتر، آن همه تاریکی او نور بود. نوری ملایم که چشمها را نوازش می داد. دستم را برایش سایه می کردم که چشمانش اذیت نشود. می ترسیدم که دستم چتر شود؛ می گفت: «سایه با ظلمت فرق دارد... دست تو چتر نیست و کاش چتر، دست تو بود...». هدفِ راه، رفتن است نه رسیدن. رسیدن هدف رفتن است. امّا این همه چتر چه...؟ این همه ظلمت...؟ چتر راه را نا پدید می کرد و پس از آن رفتن را و بالاخره رسیدن را... و همه را در یک زمان، در یک لحظه... چتر، هدف را نابود می کرد. گفتم: «از هرکس و هرچیز دور شوم از تو دور نمی شوم». گفت: «دوری از هرکس و هرچیز مرا به تو نزدیکتر می کند». رشد چترها بسیار سریع بود و هرچه بیشتر می شدند، هرچه بزرگتر می شدند بیشتر جلوی نور را می گرفتند. امّا هرچقدر بزرگ و هر مقدار زیاد، نمی توانستند حتی ذره ای از نور او را کم کنند. نور او حقیقت داشت. ترسید که: «گم نشویم...؟» ترسیدم که گم نشویم: «با هم یا از هم...؟» و جواب هر دو حالت را می دانستیم و آنچنان در آغوشم کشید و آنچنان در آغوشش کشیدم. گم شدن به رفتن یا نرفتن، به ناپدید شدن راه، به نابودی هدف، به چتر، به نبودن نور و به هر چیز دیگری ربط نداشت و ما این را از گم نشدن فهمیدیم. ما...

 

   آنجا چتر ندارد، راه ندارد، هدف هم ندارد... آنجا هرچه را که ما می خواهیم دارد. آنجا همانجاست که ما می خواهیم باشد... گفت: «آنجا کجاست...؟» گفتم: «آنجا که تو باشی...» و آنچنان در آغوشش کشیدم و آنچنان در آغوشم کشید...

   با نور یا بی نور، با چتر یا بی چتر، با راه یا بی راه، با هدف یا بی هدف... با هرچه یا بی هرچه...
   چه اهمیتی داشت وقتی که
   ما دو نفر بودیم...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


بابالنگ دراز