کوچه ی بن بست


[ نمی شود که نمی شود بشود ]

  

 

= حالا که انگار محدودهء زنده بودنمان چرخی خورده و باز قرار شده که قراری باشد...
و حالا که هر یک به شیوه ای یا هر دو مثل هم، چه فرق می کند... هر دومان فهمیده ایم و یا بهتر بگویم نفهمیده ایم که سرنوشت یعنی چه... و بیشتر نفهمیده ایم که چه می شود که نمی شود...

بیا طوری باشد که با هم طوری باشیم که اگر کلاغی از بالای سرمان پرید، ببیند اما خبر دیدن دو عاشق را با خود نبرد...
بیا راهی را برویم که میدانیم چیست. هم رفتن را، هم راه را، هم چیست را...
و اگر خواستیم که نباشیم و نباشد، نباشیم و نباشد...
و «چرا» پشت سرمان نماند...
و غم های زندگی برانداز...
ندانیم که می دانیم و بدانیم که دانستیم...
که قبل به قبل بپیوندد و تا پایان این زنده بودن دنبالمان نکند، عذابمان ندهد...
که بَعد نداشته باشیم...
و عاشقانه بودن را عاشقانه نباشیم، که تاریخ ِ عاشقانه ها ما را بپرستد اما هیچ ما را به یاد نیاورد...
نیمه شب قلب زنی عاشق نتپد و از خواب نپرد و ما را و قصهء ما را در خواب خود ندیده باشد... و سوگ را نفهمد...
نیمه شب مردی عاشق، هراسان نشود، به کوه نزند، و فریاد و بغض سر ندهد که: «خدایا خدایا یارم... خدایا خدایا عشقم...»
اگر کودکی ما را دید سراغ بادبادکش را که شکل قلب داشته و در آسمان ها گم شده از ما نگیرد...
اگر سائلی ما را دید بداند که می دانیم و از ما نپرسد که آیا عاشق چطور است یا عشق...؟
اگر عارفی ما را دید سر نجنباند و نگوید که: «شما کجا، اینجا چرا...؟»
اگر بازنده ای گفت: «افسوس...» معنی اش را ندانیم...
اگر دیدیم یکی کمی دیر سر قرار رسید و دیگری مملو از دلهره شد، یاد چیزی نیفتیم...
اگر دیدیم پسر کوچکی یک دانه شکلاتش را با دختر کوچکی نصف نصف کرد، بغض نکنیم، اشک نریزیم...
اگر دیدیم باران می بارد و ما خیس نمی شویم، از خدا مرگ نخواهیم...
و در حالی که هستیم، ارزش را بفهمیم...
و در حالی که نیستیم، فهم را ارزش بگذاریم...
و بروی و قلبم خالی تر از دستانم نشود...
و بروی و انتظار نیاید...
و بروی در حالی که نرفته ای...
زمان بیهوده نشود...
زمان تنگ نشود...
زمان زجر نشود...
طوری که راهمان آنقدر از هم جدا باشد که یکی باشد...
طوری که اگر دست در دستیم، قلب با قلب باشیم...
طوری که پا به پا باشیم، و نه پا در پا...
طوری که فکرمان از هم باشد، در هم نباشد...
طوری که نگاهمان حالتی را تدائی نکند...
طوری که خاطره هایمان به هم گره نخورد...
- نمی شود...
= ... نمی شود...
- ...
= نمی شود...
- ...
= ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


بابالنگ دراز