کوچه ی بن بست


« عروسک قصّهء من، دلتنگ مباش... »

 

   برای تو...


   وقتایی که دلت تنگ می شه... وقتایی که زمین برات کوچیک می شه و سقف آسمون کوتاه... مثل اینکه یه رشتهء نامرئی بین دلهای ما کشیده باشند من حس می کنم... من می فهمم. وقتی آسمون ابریه و نمی باره... وقتی بعد از ظهر جمعه ست و باد گرم میاد... وقتی صدای جابجا شدن خار و خاک روی زمین بلندترین صداییه که میشنوی... وقتی زندگی برات گِرد می شه و غصّه هات دست از سرت برنمی دارن... پاشو از تو کیف خواهرت دفترشو بردار و یه کاغذ ازش بکن و خودکارشم بردار و بیا تو اتاق خودت، درو قفل کن و شروع کن به نوشتن... شروع کن و همهء درداتو برام بنویس... همهء ناراحتی هاتو برام بنویس، همهء غصّه هاتو برام بنویس... هرچی که دلت خواست بنویس... نه کاغذ مال توئه نه قلم... وقتی که هرچی خواستی و نخواستی نوشتی، بذار تو یه پاکت و برای من بفرست... همهء دلتنگی هات مال من... همهء ناراحتی هات مال من... هر چی تو رو آزار میده و فکرتو ناراحت می کنه مال من... یأس های شبانه ت مال من، دوگانگی هات مال من، گیجی های عذاب آورت مال من... رنج های ناتمومت مال من... هر سگی که تو رو آزار میده مستقیم تو روح من... هر چیزی که باعث کوچیکترین ناراحتیت میشه مال من... رؤیاهای ناتمومت مال من... کابوسهای بدت مال من... درسته! می دونم حتّی لیاقت غصّه هاتم ندارم...

   وقتی خواستی از خونه بیای بیرون کیف پولتو بنداز پشت تختت، بهترین لباستو بپوش، امّا نمی خواد خوشبوترین عطرتو به خودت بزنی که مطمئن باش هیچوقت، هیچ چیز خوشبوتر از عطر تنت نیست... نه... هرگز نیست. وقتی خواستی از در خونه بیای بیرون یه جیغ محکم بکش تا همه بریزن رو سرت و بعد بهشون بخند و بگو: «داشتم تمرین آواز می کردم...» صدای تو از سر دنیا زیاده.... این یه واقعیّته. همه که رفتن اونی که از همه کوچیک تره رو صدا کن و وقتی که اومد بهش بگو که داری میری اون چیزی رو که دلش می خواد واسش بخری؛ بعد خوب تو چهرهء بی خبر و معصومش نگاه کن و هیجان بی خیالشو یاد بگیر... چشماش برق میزنه... چشماش بچّه ست... چشماش قشنگه... درست مثل چشمای خودت... چشمایی که حرمت زمینه، یه قشنگه نازنینه... وقتی خواستی از در حیاط بزنی بیرون مادرتو صدا کن و با اصرار زیاد بکشون تا دم در و وقتی که اومد بگو: «کاری نداشتم فقط همینجوری خواستم بکشونمت تا اینجا...» بعد خوب تو چهره اش نگاه کن و عصبانیتی رو یاد بگیر که عصبانیت نیست... می بینی...؟ خوب یعنی مادر...
   ... برو... برو... برو... جز خودت هیجکس نمی تونه جلوی تو رو بگیره... وقتی که خوب از خونه دور شدی بزن تو پیشونیت و بگو: «واااای! کیف پولمو جا گذاشتم...!» نمی تونی برگردی... حوصله نداری... اشتباه کردی پول نیاوردی... اشتباه کردی...؟ اشتباهتو فراموش کن... پیش خودت بگو که برگردم و بیارمش... پیشنهادی رو که به خودت دادی قبول کن و نرو. اگه یه قدم به عقب بری، هرچقدرم جلو بری بازم یه قدم عقبی. جلو رو که نگاه کنی، رفتنش هیچی نباشه جالبتر از برگشتنه. مردم دارن میان و میرن... رودِ زندگی رو به همه سمت جاریه... بیشتر شبیه گردابه نه؟! راه میریم که غرق نشیم نه؟! چجوری؟! رو به بالا راه میریم؟! برای غرق نشدن باید راه رفت؟! اصلاً چرا نباید غرق شد؟! غرق شدن وظیفهء تو نیست، وظیفهء منه... منو می بینی؟ منتظر یه فرصتم که با خودم حرف بزنم... این خوبه؟ همیشه همه چیز باید خوب باشه...؟ خوب خوبه؟ ولش کن لعنتی... باید راه رفت... همینجوری که تو داری راه میری و راه میری و راه میری... به همین سادگی نه؟! به همین سختی نه؟! کی میفهمه چی یعنی چی؟!
تویی و این گلّهء ناتموم... تویی و این جماعتی که گاه باعث آزارت میشن و گاه تو رو به اوج میبرن... تویی و این همه دردِ دو پا که یه آلت تناسلی دارن و یه دهن... تویی و این همه نارضایتی... تویی و این گلّهء ناتموم؟ نه نه... تو نه با اینایی نه بر اینا... تو فقط و فقط تماشاچی بازی اینایی... آره... هیچی بیشتر از این نیست... از تماشای بازی لذّت نمی بری؟ چشماتو روی چیزایی باز کن که ازشون لذت می بری... تو چه می دونی چقدر دیگه هستی که بتونی به مرد کوری که توی راه می بینی آدرس اشتباه بدی تا بعداً از این کارت پشیمون بشی...؟ به نی نی کوچولویی که تو بغل مامانشه زبون درازی کنی و تا می تونی براش شکلک در بیاری...؟ هیچکس تو رو نمی بینه، چون برات مهم نیست که ببینه یا نبینه... دهن که نمی تونه ببینه... تو برای خودت و لحظه های خودت زنده ای... زندگی مال توئه، اونجوری که دلت می خواد بگذرونش... کی می تونه به تو بگه این کارو بکن، این کارو نکن...؟ این یعنی گستاخی؟ دوست دارن واسش اسم بذارن؟ بذارن... دهنه دیگه... باید یه چیزی ازش بیاد بیرون... یا حرف یا استفراغ... چیزی بیشتر از اینه؟ نیست. تو که می دونی داری چیکار می کنی تو که می دونی... یا می تونی یا نمی تونی... چیزی بیشتر از اینه؟ نتونسته هارم می تونی... تو تمام سعی خودتو کردی... کلاغه رو یادته؟ همون که سه تا از پراش سفید شده بود... همون که دیوونه وار پرواز کرد و اومد... می دونی چقدر پشت سرش حرف زدن...؟ می دونی چقدر براش بریدن...؟ می دونی دردِ تهمت رو کاملاً لمس کرد...؟ می دونی محکوم شد...؟ می دونی پرواز با اون پرای خسته چقدر براش سخت بود...؟ می دونی چقدر پر زد...؟ امّا هیچکدوم از اینا مهم نیست... اون اومد... اون خوب نبود، امّا اومد... اون خواست و اومد... اون چون از این کار لذّت می برد، خواست و اومد... مهم اون کاریه که تو می خوای و ازش لذّت می بری... تا می تونی روی جدول کنار خیابون راه برو... راه رفتن روی زمین صاف هیچ لذتی نداره... با خودت شرط کن اگه افتادی، شب که رفتی خونه به اون دوستت که اصلاً باهاش حال نمی کنی تلفن کنی و چهل دقیقه و چهل ثانیه باهاش حرف بزنی؛ فقط چهل دقیقه و چهل ثانیه، نه بیشتر نه کمتر. اگه یهو قطع کنی ناراحت میشه؟ آخِی! خوب چرا نارحت میشه؟! طفلک! وقتی که یه قول محکم به خودت دادی اونوقت بیفت. حالا تو باید با اون حرف بزنی. همینطور که روی جدول راه میری مرتب آهنگ «Tango to Evora» رو با سوت بزن و ریتمشو تند و کند کن... من مطمئنم که هیچکس مثل تو نمی تونه شادی و غم توأمان این آهنگ رو درک کنه... روی درختا رو ببین، کنار جدول، روی دیوارا... می بینیشون؟ همه جا هستند... گنجشکا... این پرنده های شهری... می بینی؟ تو این همه گند زندگی می کنن... توی شهر زندگی می کنن... توی گند زندگی نمی کنن، بیرون گند زندگی نمی کنن، تماشاچی گند هم نیستن... توی شهر زندگی می کنن امّا بهار که میشه همشون عاشق میشن... نراشون تو سر و کلهء هم میزنن و واسه ماده ها فردین بازی در میارن و ماده هاشون تا اونجایی که جا داره ناز می کنن... ناز می کنن تا آخرش تسلیم بشن... تسلیمی که بهش میگن جوجه... جوجه ای که بهش دونه میدن... جوجه ای که چپ و راست میشه تا پرواز یاد می گیره... پروازی که بهش میگن گنجشک... بازم گنجشک، بازم زندگی... باید مثل گنجشکا زیاد بود و کوچیک... درست مثل تو که زیادی و کوچیک. گداهای کنار خیابون مثل همیشه توجّه تو رو جلب می کنن: این بیچاره ها. به خودت میگی اگه کیف پولتو آورده بودی هر چی داشتی و نداشتی بهشون می دادی... آره... اگه کیفت باهات بود حتماً این کارو می کردی... رسیدن به این باور تو بالا تر می بره... بالا می بره تا سقوط کنی؟ همیشه اینجوریه؟ نه... هیچوقت هیچ چیز همیشه یه جور نیست... برو... برو... برو... اختیار تو دست خودته. توی راه دخترایی رو ببین که هیکل و قیافشون درست مثل ذاتشون، شبیه خواهرای سیندرلاست و پسرایی که هیچوقت از آقای کُتلمیان سریال کاکتوس خوشتیپ تر نیستند... هیچکدومشون! خوبه که همه فکر می کنن خوشتیپن؟ خوبه که همه خوشتیپن؟ خوبه که به این فکر کنی که خوشتیپی؟ خوبه که تو به این فکر کنی که خوبه مردم فکر کنن خوشتیپن یا نه؟ خوب چیه؟ فکر چیه؟

   دم ِ در ِ پست خونه دست توی کيفت کن و پاکت نامه رو در بیار... نامه ای که قبل از خارج شدن از خونه، با کبریتی که از آشپزخونه کش رفتی سوزوندیش و خاکسترشو توی پاکت ریختی و می خوای برای من بفرستیش... خاکستر نوشته هات خوندن داره نازنین... خوندن داره. وقتی متصدّی پست خونه ازت پول خواست دست توی جيبت کن و بهش بده... پولای خودت، پولای تو کیف پولت که وقتی خواستی بندازیش پشت تختت خالیش کردی و توی راه حتّی یه ریالشم به گداها ندادی! باید برگردی خونه... باید با اون دوستت که اصلاً باهاش حال نمی کنی چهل دقیقه و چهل ثانیه حرف بزنی؟ میل خودته... به خودت قول دادی؟ امّا تو عمداً خودتو از روی جدول انداختی! باید بری خونه... اونی که از همه کوچیکتره منتظره خواستهء همیشگیشه که تو قرار بوده براش برآورده کنی، خواهرت عصبانی از گم شدن خودکار و پاره شدن دفترش، مادرت خسته... پدرت شاید اومده خونه... بابا نزدیکه... بابا شبیه یه علامت سؤاله... قیافه ش مثل همیشه بامزه ست و تنش بغل کردنی... تو خوب و راحت. وقتِ خواب نیم ساعت به این فکر کن که گاو حسن که نه شیر داره نه پستون، چجوری شیرشو بردن هندستون....

   بیا تا خوب ترین بدهای دنیا باشیم... بیا تا واژهء جدایی را، درد را از تمام فرهنگ ها حذف کنیم... بیا تا به بی مزه ترین جوکهای دنیا بلند بلند بخندیم... بیا تا کر باشیم... بیا تا تعبیر رؤیایی ترین رؤیای جهان باشیم... بیا تا ستاره ها را بشماریم و تعدادشان را به هیچکس نگوییم... بیا تا ساکن پر گنجشک ترین شهر دنیا باشیم... بیا تا هنگام خواب به هم صبح بخیر بگوییم... بیا از یک تا بی نهایت را برعکس بشماریم... بیا تا دورترین صدای دنیا را بشنویم... بیا تا قناری را رنگ کنیم و جای گنجشک بفروشیم... بیا تا با هم تنها باشیم... بیا تا تو باشی... بیا تا سرنوشت را از سر بنویسیم... بیا تا به تمام بچّه هایی که نمرهء تک می گیرند بیست بدهیم... بیا تا اولین روز تعطیلات تابستان باشیم... بیا تا مثل خندهء بی دلیل یک نوزاد باشیم... بیا تا زودتر از خورشید بیدار شویم... بیا تا مثل دیوانگی باشیم... بیا تا روی تابلوی فقیرترین محلّه ها بنویسیم «بهترین جای دنیا»... بیا زیر باران زندگی کنیم... بیا تا سرما بخوریم، تب و لرز کنیم و خوب شویم... بیا تا زمین را اندازه کنیم... بیا تا راهِ دیدن را فقط و فقط برای خودمان باز کنیم... بیا تا وسط همهء دیوارها دو پنجره بسازیم... بیا تا یک نفری ما شویم... بیا آخر و اوّلش را خودمان رقم بزنیم....

... بیا تا واژهء غم را از روزگارت حذف کنم...
... بیا که امن ترین آغوش دنیا در انتظار توست....

 

 

 

 

 

 



بابالنگ دراز