[ روی خاکی که شکل مردن داشت... ]

 


 

چه غم ها که کاشته ام و

چه بغض ها که نگاه داشته ام؛

و دیر یا زودی باشد که

 به شب های تنهایی ِ برداشت

خواهد رسید،

این مزرعه ی اشک...

.....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

/ 8 نظر / 4 بازدید
شیدا

اصلا نمی دونم چرا دارم به تو میگم پدربزرگم فوت شد!

یگانه *شبانه‌های خواب گریز *

سلام دیشب داشتم یه سری آهنگ گوش می‌کردم که اتفاقی به دستم رسیده. تو یکی‌شون کلمه "پرنده مهاجر" شنیدم و گوشامو تیز کردم.. دیدم می‌گه: فاصله قد یه دنیاست بین دنیای تو با من.. بالاخره حل شد برام.

مهربون

مامان: تو دیوونه شدی . دیوونه ای . روانی شدی. باید ببرمت دکتر... و یادش نمیاد اونو خودش 20 سال پیش وارد این دنیای لعنتی کرده اون توی همین خونه به دنیا اومده همین جا بزرگ شده و ... هرجی بوده و هرجی شده ... . . آب دوش حمام اشک هاش به فاضلاب می بره ! و دختر هنوز فکر میکنه که کی مقصره !؟

یگانه *شبانه‌های خواب گریز*

نمی‌دونم چرا فکر می‌کردم الان که بیام اینجا، یه چیز جدیدی، شاید تا حدی مربوط به وضع و اوضاع، خواهم خوند.. تو می‌دونی چرا بابا لنگ دراز عزیز؟! ..

مهربون

توی این کوچه به دنیا اومدیم توی این کوچه داریم پا میگیریم یه روز هم مثل پدر بزرگ باید تو همین کوچه بن بست بمیریم اما ما عاشق عشقیم مگه نه