[ من تو رو می بينم ]

 

   همانطور که تلفن در دستش بود، آمد و روی صندلی ِ کنار شومینه نشست. حدود یک ساعت بود که با تلفن صحبت می کرد. اصلاً دلش نمی خواست این لحظات تمام شود. چرا که این تنها راهی بود که او می توانست در امنیت کامل و بدون هیچگونه اضطرابی با کسی که تمام هستی اش بود صحبت کند... راهی که یک سال بود آن را طی می کرد:

   = آرزو؟!
   - جانم...؟
   = اگه اون شب من شمارهء تو رو اشتباهی نمی گرفتم و بعد از شنیدن صدای بوق آزاد به جای شنیدن صدای قشنگ تو صدای نکرهء دوستمو میشنیدم و اون روز و اون شبم مثل همهء روز و شبای دیگه تموم می شد و می رفت...
   - اونوقت تو دیگه گرفتار یه دختر نق نقوی ِ پرحرف مثل من نمی شدی و الان که ساعت یک صبحه تو رختخوابت بودی و داشتی خواب دختر شاه پریونو می دیدی و...
   = بس کن دیوونه...! تو خودتم می دونی چقدر برام عزیزی... سرنوشت آدما تو یه لحظه رقم می خوره... فقط بدیش اینه که خوب و بدش دست خود آدم نیست... خیلی دوست دارم بگم خدا منو دوست داره... امّا...
   - امّا چی...؟ امید...؟ چرا ساکت شدی...؟ حرف بزن...
   امید خیلی سعی می کرد که نگذارد صدای هق هق دردمندش به گوش آرزو برسد... یک لحظه خودش را جمع و جور کرد و با صدایی بلند، طوری که گریه اش را در شروع خفه کند داد زد...
   = امّا این دختره اینقدر با من حرف میزنه که نمیذاره من با خدا هم دو کلمه حرف بزنم...!
   - خوب باشه ! من میرم... خداحافظ...
   = نه ! صبر کن بابا ! شوخی کردم... الو الو... آرزو...؟ هستی...؟
   - نرفتم بابا ! داد نزن...
   = شوخی کردم دختر...!
   - امّا من جدی گرفتم و الانم بشدّت باهات قهرم...!
   = می خرم !
   - چی رو؟!
   = نازتو...
   - نمی فروشم !
   = پس می کشم !
   - چی رو؟!
   = نازتو دیگه...
   - با چی؟!
   = با مداد رنگی...
   - مگه داری؟!
   = نه! اصلاً یه کار دیگه می کنم... قلکمو می شکنم، نصف پولشو میدم نازتو می خرم، نصف دیگه شم میدم مدادرنگی می خرم باهاش نازتو می کشم...
   - خُل ! برو بگیر بخواب... مثل اینکه واقعاً دیگه نمی کشی...!
   = من که دارم می کشم...
   - چی رو؟!
   = نازتو دیگه...!
   - ای بابا ! گیر دادیا! حالا من یه چیزی می گم تو یه چیزی بذار روش تحویل خودم بده ها...! امید خوابم میاد... جون آرزو کوتاه بیا...!
   = باشه باشه ببخشید ! خوابای خوب ببینی... دوست دارم... خداحافظ...
   - منم دوست دارم... خداحافظ...

   تمام شد. آن شب هم تمام شد. خدای من چه کسی می توانست تا بار دیگر صبر کند... امید از روی صندلی بلند شد، دستانش را جلو گرفت و آرام شروع به حرکت کرد. چند قدم نرفته بود که پایش به میز وسط هال خورد و گلدان روی آن تکان شدیدی خورد، امّا نیفتاد. هربار که اشتباهی از او سر می زد دلش می خواست زمین دهان باز کند و او را ببلعد. حتی وقتی تنها بود، فکر این چشمان نابینا از سرش بیرون نمی شد. چشمانی نابینا... هدایایی از طرف خدا که او را از بدو تولّدش همراهی می کردند. بالاخره به اتاق خوابش رسید و خودش را بی هوا روی تختش پرت کرد. بالش را روی سرش گذاشت و آرام شروع کرد به گریه کردن. قبلاً اینطور نبود. امّا از وقتی که با آرزو آشنا شده بود مرز بین خواب و بیداری او را اشک های شبانه ای تشکیل می داد که قطره قطرهء آنها راویان قصّه ای تلخ با پایانی نا معلوم برای او بودند. یکسال بود که عشقش را می شنید، یکسال بود که حسرت چشمهای نابینایش را بیشتر می خورد، یکسال بود که دعوت آرزو را برای دیدار با بهانه هایی هربار متفاوت رد می کرد و هیچ چیز برای او دردناک تر از این نبود. یکسال بود که از خودش می پرسید: «تا کی...؟» یکسال بود دلیل آفرینش چشم را فهمیده بود و می سوخت و می سوخت و می سوخت. آرزو یک عشق نادیده بود که عاشق نادیده ای چون امید را دوست داشت... عاشقی که هرگز نمی توانست عشقش را ببیند... و این یعنی بد. ساعت به ساعت آن یکسال بر سر امید خراب می شد هر وقت به این چیزها فکر می کرد. بارها با خودش عهد بسته بود که به دیدار او برود امّا ترس مانع کار او می شد. ترس از اینکه چشمان نابینایش عشق آرزو را کور کند و از بین ببرد... تمام شب را نخوابید...
اوایل صبح بود که از تختش بلند شد و در عرض اتاق شروع به قدم زدن کرد، همیشه آن لحظه که آرزو با چشمان کور او مواجه می شود را پیش خودش بازسازی می کرد امّا باز هم نمی دانست که چه اتفّاقی خواهد افتاد. امّا یک چیز روشن بود: آرزو می رود. بارها پیش خودش تصوّر کرده بود که یک روز صبح تلفن را بر می دارد، شمارهء آرزو را می گیرد، بوق آزاد چند بار به صدا در می آید، آرزوی خواب آلود گوشی را برمی دارد، به او می گوید که رأس ساعت شش بعد از ظهر کنار درب ورودی پارک هدیه منتظر او باشد... ناگهان صدای خندهء آرزو امید را به خودش آورد... خدای من او چه کرده بود؟! این آرزوی خواب آلود بود که از پشت تلفن می خندید و می گفت: «می دونستم بالاخره طاقتت واسه دیدن من تمومم میشه...!» امید بشدّت عرق کرده بود؛ خیلی سریع و بی خداحافظی تلفن را قطع کرد. اگر سالها فکر می کرد هرگز نمی توانست بخاطر آورد که کِی تلفن را برداشت، کِی شماره گرفت و کِی با آرزو قرار گذاشت. امّا دیگر کار از کار گذشته بود و با شناختی که از آرزو داشت می دانست که دیگر هیچ بهانه ای را از او قبول نخواهد کرد. با این حال چند بار خواست تماس بگیرد و قرار ناخواسته اش را لغو کند امّا فکر اینکه هیچ دلیل تازه و قانع کننده ای برای فرار از این رویارویی ندارد او را کاملاً منصرف کرد. ساعت پنج صبح بود و او فقط سیزده ساعت وقت داشت. تازه می فهمید که چرا می گویند سیزده عدد نحسی است. سیزده ساعتی که چند دقیقه هم از آن گذشته بود و به سرعت طی می شد. ناگهان خستگی ناشی از بی خوابی دیشب را با تمام وجود در خودش حس کرد و بی اختیار به سمت تختش رفت، روی آن ولو شد و به خواب عمیق و دردناکی فرو رفت.

   حوالی ساعت پنج بعد از ظهر بود که از خواب پرید. ساعت گویای روی میزش به او هشدار می داد که تا این دیدار یکطرفه فقط و فقط یک ساعت فرصت هست. با عجله بلند شد و در عرض کمتر از بیست دقیقه خودش را آماده کرد و در طول آن بیش از صد بار نظر مادرش را دربارهء قیافه اش پرسید تا اینکه مادر کلافه شد و برای امید یک تاکسی سرویس خبر کرد تا هرچه زودتر برود! حتی از او نپرسید که کجا می رود و چرا اینقدر قیافه اش برایش مهم شده. ساعت 5:55 بود که جلوی ورودی پارک هدیه پیاده شد. از این لحظه به بعد بود که حرکت زمین و زمان برای امید کند شد. زمانی که پیش از این یک دقیقه اش به یک ثانیه طی می شد، حالا هر ثانیه اش یک ساعت طول می کشید... و این یعنی انتظار. امّا عقربه های ساعت مسیر خودشان را بی توجّه به همه چیز طی می کنند و به آن لحظه می رسند که صدای ساعت گویای امید به او گوشزد می کند که ساعت 6:10 است و آرزو نیامده... شاید هم آمده و منظرهء یک جوان نابینا که عصایی سفید در دست دارد آنقدر او را نا امید کرده که یارای جلوتر آمدن نداشته و از همان دور راهش را کج کرده و رفته. امید دیوانه می شد وقتی این تصوّرات را از مغزش عبور می داد. دلش می خواست هرچه سریع تر آنجا را ترک کند. جلوی یک عابر را گرفت و از او خواست یک تاکسی دربست برایش بگیرد. راننده تمام طول مسیر را که زیاد هم نبود برای امیدی که حالا دیگر کر هم شده بود وراجی کرد. وقتی که جلوی خانه رسیدند امید پول تاکسی را بیش از آنچه که باید داد و درحالی که به در و دیوار می خورد وارد خانه شد و راه همیشه آشنای اتاقش را پیدا کرد...

   شب شده بود و زندگی آرام آرم رو به تعطیلی می رفت. دیگر هیچ چیز برایش مهم نبود. آرزو... آرزو... آرزو... آیا تو آمده بودی؟ آیا عصای سفید در دستم، سر رو به بالایم، عینک سیاه روی چشمانم را دیدی؟ آیا امید کورت را دیدی؟ جواب تمام این سؤالات را فقط یک نفر می دانست: آرزو. بی رمق به سمت تلفن که همیشه کنار تختش می گذاشت رفت که شاید برای آخرین بار صدای آرزویش را بشنود و جواب این سؤالات را از خود او بگیرد که تلفن زنگ خورد... یک زنگ، دو زنگ... امید گوشی را برداشت و با صدایی اشک آلود گفت:
   = بله؟
   - سلام امید. زیاد وقتتو نمی گیرم. فقط چندتا سؤال دارم که جوابشو فقط تو می دونی... شاید این رابطه برای تو تموم شده ولی من تا همیشه دوست دارم... نمی دونم چرا نیومدی... شایدم اومدی و منظرهء یه دختر کور که یه عصای سفید تو دستشه اینقدر نا امیدت کرده که دیگه جلو نیومدی و از همون دور راهتو کج کردی و رفتی... نمی دونم عصای سفید تو دستم، سر رو به بالام، عینک سیاه روی چشمامو دیدی یا نه...

   ... نمی دونم آرزوی کورت رو دیدی یا نه.........

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

/ 6 نظر / 6 بازدید

خيلی زيبا بود خيلی اميدوارم سال جديد روشنی بخش باشه برای زندگيتون سبز باشين

خیلی سال گذشته یادم نمیاد

پستتو کامل نخوندم. خوندن حرف هایی که از ذهن تو گذشته . باید... نه هیچی ولش کن. میترسم بگم . می ترسم خودمو لو بدم و تو بفهمی بازم قول مو شکستم. می ترسم بفهمی هر روز قولمو می شکنم... امید دوست دارم...

نسرين

سلام بابا لنگ دراز عزيز! نمی دونم خرج تحصيل من از کجا رسيده که حالا من اينجام تنهای تنها و غريب و بی هم زبان . اما کم کم دارم احساس می کنم که اين دنيا کوچک تر از آن است که بخواد بين آدما فا صله بيندازه نمی دونم چرا فکر می کنم که تو اين دنيای مجازی تو با اون قد بلند چتر خوبی هستی واسه بی سرپناهی ها نوشته هايت آدمو به فکر وا مي داره من اونارو دوست دارم تا بعد امضا :جودی آبوت

شيدا

عينکم نيست فقط تونستم اولش رو بخونم.........خداييش حوصله ی بقيه اش رو هم نداشتم....نمی دونم من باتو چه لجی دارم؟ تو می دونی؟

خیلی سال گذشته یادم نمیاد

ای همه شعر و حکايت ای بزرگ ای بی نهايت ای همه دارو ندارم اعتبارم اي ولايت گريه هام تو خنده هام تو گفتنم تو خواستنم تو وقته زادن پيرهنم تو وقته مردن کفنم تو پیش تو دریا حقیره حتی این دنیا حقیره میتونه از تو باشه اما دور از تو بمیره منه عاشق کی می تونم لايق خاک تو باشم من که ميميرم اگه که يه روزی از تو جدا شم لایق عشق تو یک روز حسرتو گذاشت تو جونش اما باز پیش تو کم بود عشق لیلی و وجودش ای همه شعر و حکایت ای بزرگ ای بینهایت