[ ... تو ناجی مهربانی هستی... ]

 

   امروز بود... امروزی در سالها قبل... روزی که روز آرزوها، روز امیدها، روز زیبایی ها، روز روشنایی ها، روز لبخندها، روزی که روز عشق نام گرفت... خوب به یاد دارم... آری همین امروز بود...

   همان روز بود که خدا لبخند زد و تو قشنگترین لبخند خدا شدی... هستی. همان روز بود که خدا مهربانی را تمام کرد و تو مهربان ترین او شدی... هستی. همان روز بود که خدا پاکی را تمام کرد و تو پاک ترین او شدی... هستی. همان روز بود که خدا خوبی را تمام کرد و تو بهترین او شدی... هستی. همان روز بود که خدا عشق را تمام کرد و تو عشق ترین او شدی... هستی.

   همان روز بود که جشن آمدنت در آسمانها به پا شد. روشن ترین جشن همیشه. بزرگترین جشن همیشه. جشنی که تمامی فرشتگان به آن دعوت بودند، جشنی که بر پهنای هفت آسمان برقرار بود... هفت آسمان ِ روشن. می دانستی که مردمان خوبِ آن سیّارهء دوردست، زیباترین گلهای سرزمینشان را برای زینت جشن تولّد تو فرستاده بودند...؟ می دانستی که تمام کبوترهای خوشبختی برای روز تولّد تو پر کشیدند و به آغوش ِ پاکِ آسمان رفتند...؟ می دانستی که آن روز از آسمان نور می بارید...؟ می دانستی که آن روز سیمرغ ِ سعادت برای اولین و آخرین بار ظاهر شد و روح بلند پرواز را فقط و فقط در جان تو دمید...؟ می دانستی که آن روز بود که آب، فطرت پاک خود را از سرشت تو وام گرفت...؟ می دانستی که آن روز هنر معنا شد، زندگی تعریف پیدا کرد، احساس متولّد و شعور متبلور شد...؟ هان...؟ می دانستی اینها را...؟ که سلام به تو گفته شد. که تو به دنیا آمدی و دنیا از تو رفت. که دیدن از دریچهء نگاه تو معنی پیدا کرد و چشم اندازهای زیبا خلق شدند، دلیل پیدا کردند برای خلق شدن. که لغت استثنا اختراع شد. که لشکر آیینه ها از سرتاسر زمان بسوی تو شتافتند تا هرچند کم، هرچند کوچک، زیبایی تکرار ناشدنی تو را برای لحظه ای هم که شده در وجود خویش ببینند و بیابند و برای همیشه به یادگار نگه دارند. که عشق، بُعد پیدا کرد. که آسمان پر از حضور پرواز شد. که تقدّس به تو تعظیم کرد. و قلب تاریخ ایستاد. و افسانه ها گفته و شنیده شدند. و ابر گهوارهء تو و ماه اسباب بازی تو شد تا در بغل کوچک تو باشد و آن را در آغوش بگیری و آرام باشی، شاد باشی. که آنقدر کوچک بودی که در دو عالم و صد عالم هم نمی گنجیدی. که آنقدر زیبا بودی که زشتی را نابود کرده بودی. و آنقدر دوست داشتنی که حد و مرز را از بین بردی. و بی کرانه های آسمان در دستان معصوم و کوچک تو همچون نقطه ای آبی رنگ بود. و آنقدر بلورین که راز آفرینش از پس حضور تو پیدا بود. و آن روز و فقط آن روز بود که زندگی حجمی از خوبی و مهربانی بود. و آن روز و فقط آن روز بود که آسمان آرام بود، دریاها امواج لطیفی داشتند، ملایم ترین نسیم تاریخ هستی می وزید. و آن روز و فقط آن روز بود که روزی خوب بود. که همیشگی ترین بود. که واقعی بود. که معنا داشت. که در خاطرهء زمان ماندگار شد. که هویت داشت. و آن روز و فقط آن روز بود که خداوند آن قلب خسته و زخم خورده و ناامید را به دستان مهربان تو سپرد و تو آمدی که هرگز نروی.....

   تو، ای دختر آسمان. آری همان روز بود که خدا، دنیا را با تمام بدی ها، با تمام نقص ها، با تمام غم ها و غصّه هایش به حضور نورانی تو بخشید و امیدی دوباره به آن بست... برای آمدنت... به احترام قدمهای کوچک و نازنینت چشم بر تمام بدی های بی شمار دنیا بست و نادیده شان گرفت... و برای تو شادمان بود و با تو دوباره موجی از شادی و طراوت، موجی از خوبی و مهربانی را روانهء آسمانها و زمین کرد تا کوچک و بزرگ این جهان چشم امید به تو ببندند ای عشق...


   ... و تو ناجی مهربانی هستی.....

 

 

 

 

 

 

 

 

/ 0 نظر / 9 بازدید