[ آخه تو عزيز قصّه هامی... ]



[ اسکياس ]

 

   یک اسکناس صد تومانی. این تمام ثروت او بود.
   نگاهی به آن انداخت. تمام دارایی من این اسکناس صد تومانی است. خسته شد. احساس خستگی شدیدی در پاهایش احساس کرد. مدت زیادی بود که راه می رفت. امروز روز موعود بود و فقط چند ساعت دیگر وقت داشت. او قول داده بود که برود. خیابانهای سردرگم را می پیمود و سعی می کرد هرچه بیشتر معطل کند. کوچکترین چیزی که در راه می دید توجه او را جلب می کرد. رهگذران، گنجشکهای بی خانمان، شاخه های درختان، خیابان خیس و حتی چراغ زرد چشمک زن در نظرش حالت غریبی داشت. هرکدام از آنها اضطراب نامعلومی در او پدید می آورد و بغض معصومش را به آستانهء انفجار می برد. هیچوقت به این اندازه خودش را تنها و سردرگم حس نکرده بود...

   هوا داشت تاریک می شد. روی یکی از جدول های ممتد و خیس کنار خیابان نشست. اسکناس صد تومانی را که در جیبش گذاشته بود، دوباره از جیبش بیرون آورد. نمی دانست چرا این کار را می کند. شاید انتظار داشت که به یک بسته اسکناس تبدیل شده باشد. به هزار بسته تبدیل شده باشد. این یک رؤیای شیرین ولی محال بود... دوباره اسکناس را در جیبش گذاشت و سرش را بین دستانش گرفت. برگ زرد خیس خورده ای مثل آخرین یادگار باقیمانده از روزهای سرد و سخت گذشته بین پاهایش افتاده و چسب زمین شده بود. صدای لاستیک ماشین هایی که از روی خیابان خیس می گذشتند ناامیدی مبهمی به همراه داشت. صداهایی که تصویر آن برگ زرد خیس خورده را کامل می کرد و یک تئاتر ساکن، مرده و غم انگیز را به روی سن تنهایی ها می برد... سنی به نام زندگی...
   هوا دیگر تاریک شده بود و چراغ های خیابان، عهده دار و تضمین کنندهء روشنایی شده بودند که بلند شد و بی هدف شروع به قدم زدن کرد. مهم نبود مقصدش کجاست. دیگر دیر شده بود... خیابان، پیاده رو، کوچه، شهر... در نظرش به گور بزرگ و نمداری می ماند که روحش در آن سرگردان است و مردم در حال آمد و رفت، مثل کسانی بودند که برای نثار فاتحه بر سر مزار او حاضر شده اند... هیچ چاره ای به نظرش نمی رسید. کنار پیاده رو، چسب دیوار، پیرمردی نشسته بود که یک دست نداشت؛ لباسی ژنده بر تن کرده بود و با صدای بلند از رهگذران طلب کمک می کرد. بسیاری از مردم، بی تفاوت و بدون اینکه حتی به او نگاه کنند از کنارش می گذشتند. بعضی هم دست در جیبشان می کردند و چند سکّه جلوی او می انداختند و مقداری دعا و تعظیم و تکریم پس می گرفتند. دعای یک گدا؛ هیچ چیز دردآورتر از آن نیست. گدای یک دست پارچهء چرکی جلوی خودش انداخته بود که محل فرود صدقه های مردم بود. روی پارچه را نگاه کرد. افسوس تمام وجودش را فراگرفت. یک گدا بیشتر از او پول داشت... دست در جیبش کرد و اسکناس صد تومانی را محکم فشار داد. نمی دانست چرا... آیا از غم بود...؟ آیا از عصبانیت...؟ آیا از کینهء یک گدای مفلوک...؟ نمی دانست. دوباره شروع به قدم زدن کرد. باز هم بی هدف در بستر خیابان خیس جاری شد. شمایل یک گدای معلول و ژنده پوش مثل آخرین قطعهء یک پازل دشوار و پیچیده بود که تصویر مبهم و غم آلود یک عبور اجباری و دردناک را کامل می کرد... عبوری به نام زندگی...
   اواخر شب بود که به خیابانی خلوت رسید... اصلاً نمی دانست کجای جریان قرار دارد... هر از چند گاهی تعدادی جوان، داخل اتومبیل های آخرین مدل، با صدای بلند یک موسیقی غربی، به سرعت می گذشتند و برای مدتی آن آرامش مرگبار را بر هم می زدند... دلش می خواست بداند احساس بی خیال و بی فکر بودن چه مزه ای دارد. رها بودن، فکر نکردن... یک آزادی کامل و بی قید و شرط که در صدای بلند یک موزیک خلاصه می شود... و دیگر هیچ. احساس می کرد گم شده ولی نگرانی زیادی به او دست نمی داد. از این پس، جادهء سبز گم شدن بهترین مسیر بود برای رفتن و رفتن. کنار درب یک خانهء اشرافی، یک صندلی قدیمی گذاشته بودند که یک دستهء آن شکسته بود... به یاد آن گدای معلول افتاد... هر دو بی مصرف. یکدفعه فکری به ذهنش رسید و لحظه ای بعد از آن، شرم تمام وجودش را فراگرفت. شرم از خودش و نفرت از زندگی نکبت بارش. پیش خودش فکر کرد که یک موجود کاملاً بی مصرف است. تابحال اینقدر از خودش متنفر نشده بود؛ آخر تابحال فکر گدایی به سرش نزده بود... هر سه بی مصرف. خیلی با خودش کلنجار رفت. آیا تن به این خواری بدهم؟... آیا او ارزش این کار را دارد؟... آیا این تنها چارهء من است؟... آیا من باید در هر صورتی این کار را بکنم...؟ آیا آیا آیا... و در جواب تمام این پرسشها به یک جواب می رسید که: «آری». گیج شده بود. هیچ نمی فهمید که چه می کند و به کدام سو می رود... فقط یک لحظه به خودش آمد و دید انگشتش را با تمام قدرت بر شستی آیفون یکی از همان خانه های اشرافی می فشارد. هراسان به عقب آمد، سرش را پایین انداخت، دست در جیبش کرد و اسکناس صد تومانی را محکم فشار داد. به شدت عرق کرده بود. به محض اینکه صدای برداشته شدن آیفون را شنید اسکناس مچاله شده را از جیبش درآورد و با هیجان و خیلی سریع گفت:
   - من گدا نیستم... امروز روز تولد دختریه که من دوسش دارم و عاشقانه می پرستمش. اما پول نداشتم براش کادو بخرم. تمام زندگی من این اسکناس صد تومنیه...
   دیگر زبانش بند آمد. اسکناس صد تومانی را جلوی خودش گرفته بود. بغض گلویش را له می کرد ولی با تمام وجود سعی می کرد که اشکی از چشمانش جاری نشود. سکوت سنگینی حاکم شده بود. هیچ صدایی از هیچ کجا بلند نمی شد. کسی که تصویر یک گدا را می بیند هرگز به خود زحمت بیرون آمدن نمی دهد. این را خوب می دانست. حالت آن گدای یک دست را با تمام وجود در خودش حس کرد. صدای قطع شدن آیفون مثل صدای قطع شدن زندگی او بود. دلش می خواست زمین دهان باز می کرد و او را می بلعید. از این پس برای او مرگ بهترین زندگی بود. می خواست به جایی برود و برای همیشه خودش را گم و گور کند که صدای باز شدن درب خانه مثل صدای یک امید دوباره در گوشش آهنگی غم انگیز و دل نشین ایجاد کرد. دوباره اسکناس مچاله را جلوی خودش گرفت و در حالی که چشمانش به زمین دوخته شده بود و نگاه لرزانش کفش های پاره اش را نوازش می کرد، با صدایی مملو از ترنم بغض گفت:
   - این همه ی زندگیه منه...
   همانطور دستش را جلو گرفته بود که احساس کرد اسکناس آرام آرام از دستش جدا می شود. جدایی اسکناس از دستش مثل جدایی روح از بدنش بود... آن اسکناس مچاله، هسفر تمام وقت او. با این حال مقاومتی از خود نشان نداد. تا اینکه اسکناس کاملاً از دستش رها شد. اسکناس صد تومانی مثل یک بار سنگین بود... یک روح سنگین... باری که حالا دیگر بر دوشش نیست. دیگر دلش می خواست بمیرد... فقط برای آخرین بار خواست چهرهء کسی را به خاطر بسپارد که امید یک تولد را از او گرفته بود... سرش را بلند کرد...
   -... خدای من... تو... اینجا کجاست؟... من... این خونه... یعنی... می دونی... آخه... ها؟!... من...
   هراسان برگشت و اطرافش را نگاه کرد؛ کدام جاذبهء ماورائی بود که او را درست به اینجا آورده بود... درست به مقصد... درست به جایی که متن اصلی رؤیاست... زانو زد... بغضش ترکید و اشک از چشمانش جاری شد... دلش می خواست همان لحظه می مرد و برای همیشه نیست می شد... که او نیز آمد و کنارش زانو زد و با دستان کوچکش اشکهای او را پاک کرد و گفت:

   - بالاخره اومدی... خیلی منتظرت شدم... می دونستم میای...
   ... میدونی... من تو همهء عمرم هدیهء تولد به این قشنگی نگرفته بودم و هیچوقت نمی گیرم...
   ... تا حالا هیچکس همهء زندگی خودشو به من هدیه نداده بود.......

 

 

 

 


 


 

 

 

تو غربتی که سرده
تمام ِ روز و شبهاش
غریبِ از من و ما
عشق من عاشقم باش


عشق من عاشقم باش
که تن به شب نبازم
با غربت من بساز
تا با خودم بسازم

عشق من عاشقم باش
عشق من عاشقم باش

تو خواب عاشقا رو
تعبیر تازه کردی
کهنه حدیث عشقو
تفسیر تازه کردی

گفتی که از تو گفتن
یعنی نفس کشیدن
از خود گذشتن من
یعنی به تو رسیدن

قلبمو عادت بده
به عاشقانه مردن
از عشق زنده بودن
از عشق جون سپردن

وقتی که هق هق عشق
ضجّه ی احتیاجه
سر جنون سلامت
که بهترین علاجه

عشق من عاشقم باش
عشق من عاشقم باش
عشق من عاشقم باش
عشق من عاشقم باش

عشق من عاشقم باش
اگرچه مهلتی نیست
برای با تو بودن
اگرچه فرصتی نیست

عشق من عاشقم باش
نذار بیفتم از پا
بمون با من که بی تو
نمی رسم به فردا

عشق من عاشقم باش
عشق من عاشقم باش
عشق من عاشقم باش
عشق من عاشقم باش

 

 

 

 

 

 

 

 

 ...مهربانم...

...تولدت مبارک.....

 

 

  

 

 

 

 

 

 

 

 

/ 0 نظر / 9 بازدید