[تحت عنوان خدا...]

 

   مرد نشسته بود روی نیمکت خاطرات. ذهنش که رفته بود؛ نگاهش هم، بی مسیر و بی هدف، محو شده بود انگار. زن پرسید:«مزاحتمان نمی شوم؟» زن بود؟ این چیزی بود که از سایه اش می شد فهمید. و بین خورشید و مرد قرار داشت. «اگر کنارتان بنشینم؟» قسمت اول جمله سئوالی اش بود که در مرتبه دوم پرسید. مرد سر بلند کرد که نگاه کند، خورشید چشمش را زد و نگاهش محدود شد. گفت: «چه نوری دارید!» و کمی جابجا شد تا زن بتواند بنشیند. و انگار تمام دنیا با او جابجا شد. چقدر سنگین بود. و زن نشست. «نور من نیست، من سیاهم مثل یک گذشته بد.» و کمی تکیه داد. بلند بالا بود و لطافت نامطمئنی کاملاً از پشت حضورش پیدا. مرد گفت: «جسم شفافی دارید. چطور سایه می سازید؟»
   «با سیاهی درونم.»
   «زیر سایه این درخت بزرگ و پیر. این سیاهی پهناور... چه حرفهایی.»
   زن آهی کشید و حرفی نزد. چشمان درشت و بینی صاف و ساده ای داشت، حالت صورتش طوری بود که می‏پنداشتی الان است که در خواب عمیق و آرامی فرو برود. پاهای کشیده اش تا پایین نیمکت امتداد داشت و نهایتاً خیلی آرام آنها را روی کره زمین گذاشته بود. نگاهی به مرد انداخت و پرسید: «ذهنتان کجاست؟» مرد گفت: «رفته. در یک گذشته سیاه شاید. گاهی وقتها می آید و چه خوب است آن وقتها. اما باز هم می رود. می افتد. جاذبه یک گذشته سیاه از جاذبه یک گل برای یک پروانه هم بیشتر است. این را می دانم. دانستم. فهمیدم.» و دستهایش را بهم نزدیک، انگشتهای کشیده اش را بهم قفل کرد... و بدون آه، ساکت شد. «برگردید، برگردید.» زن سراسیمه این را گفت و با سر ِ انگشت اشاره دستِ راستش تلنگری به بودن خالی شده مرد زد... و او برگشت. گفت: «می بینید؟ معلوم نیست اختیار ذهنم دست کیست؟ اصلاً نمی دانم می توانم بهش بگویم "ذهنم". اگر ذهن من است پس چرا می رود؟ چرا بدون من؟ و اصلاً کجا؟» زن که دید مرد دارد درد سرفه می کند، کمی بر پشت دلتنگی اش زد و چه دستان لطیفی داشت. گفت: «ببینید... آن دورها را می گویم. آن دخترک ساده را ببینید که قدم می زند در هوای خنک عدم. آن من هستم. بگویم یک روزی من بودم بهتر است شاید.»
   «شما که هنوز هم همانطور هستید.»
   «من نه، نگاه شما. و همین... این درد شماست. و درد خوبی هم هست. اما کسی قدرش را نمی داند و تبدیل شده به درد. و شما عذاب می کشید.»
     مرد به هستی غمگینش تکیه داد و نفس عمیقی کشید: «چه حرفی زدید. پیداست که فهم را می فهمید.» و نگاهی به حضور تازه زن انداخت و فهمید که تازه نیست. کمی غبار دارد از یک خودآگاهی نیازمند. نگاهش را از او برداشت و پرت کرد در یک خلاء تاریخی که تمام زندگی اش را می پوشاند. «پُرش نمی کنید؟» زن این را پرسید و پلک زد. مرد گفت: «پس باقی عمرم را به چه نگاه کنم؟»
   «به یک جستجو.»
   «از توانم خارج است. می دانید... روحم پرواز را بلد شده، خیلی وقت است. اما بی مقصد، بی هدف.»
   «خیلی بد است.»
   «می ترسم مجبور شوم هر دو بالش را قیچی کنم. می دانید... نمی شود گفت بی هدف پرواز می کنم. در واقع بال گذشته ام روی به یک سمت زندگی ام دارد و بال هنوزم روی به سمتی دیگر.»
   «متلاشی می شوید.»
   «قبلاً شده ام. الان معلق هستم. مثل یک سنگ نورانی در آسمانهای سیاه و بی کران. خودم هم این را نخواستم. هیچوقت این را نخواستم.»
   «گاهی کار را می کنیم، نتیجه را دیگران می دهند.»
   «هرچه بوده تا حالا همین بوده.»

   زن و مرد به هم نزدیک بودند مثل هوا به نفس و از هم دور مثل نفس جایی و هوای جایی دیگر. زنها را می شود وصف کرد. نوک انگشت بزنی توی مرداب غرورشان، هزار موج می ریزند. که می شود آنها را بدقت شمرد، دانست، و به وضوح نگاه کرد. می شود از دور زنها را نگاه کرد و راهشان را دید و همینطور رفتنشان را. زن گفت: «که چه؟» مرد گفت: «از خودت بپرس.» و زن فهمید و از خودش پرسید و نقاب شیشه ای بی خاصیت ازلی و ابدی اش شکست. مرد گفت: «تازه تر از این هم می توانید باشید.» حرف خوبی نزد. لیاقت می خواست شنیدن این حرف، مثل تعریف برای گل. گفت: «نگاهی به دور و بر من بیندازید. چه می بینید؟» زن کهکشانها را نگاه کرد و گفت: «نور، اما در شب.» و چین به ابروها انداخت. پرسید: «چطور شد که اینطور شدید؟»
   «صداقت هدیه دادم.»
   «چه می گویید؟ چرا این اشتباه مهلک را مرتکب شدید؟ مگر نمی دانید...»
   «نه، نمی دانستم. فکر می کردم همه خوبند مثل باران با دعا.»
   «ولی نیستند.»
   «فقط خدا بشود طرفشان... همین...»
   زن و مرد هر دو ساکت شدند. و زن به این فکر کرد که تازه تر شده ولی می دانست که لیاقتش را ندارد و مصنوعی است. صد سال که از این سکوت گذشت، مرد گفت: «شما در آستانه تباهی منزل دارید. چند بار شما را آن حوالی دیده ام. نمی خواهید هجرت کنید؟ جای دیگری بروید؟» زن روی زندگی پوشیده از افسوس خود دستی کشید و گفت: «تکان بخورم افتاده ام.»
   «الان هم افتاده اید.»
   «بدتر می شود. من اصالت نداشتم یک عمر. استفاده شدم یک عمر.»
   «اشتباه از خودتان بود. یادم می آید، دستی از جنس نور بسویتان دراز شد یک وقت، با آن چه کردید؟»
   «...»
   «خدایا... چه هولناک... آخر چرا؟»
   و سئوال مرد افتاد روی یک خروار «چرا»ی دیگر. و چه سنگین بود. و زن را خسته کرد. آرام از مرد پرسید: «خسته ام، می شود کنارتان بنشینم؟ مزاحتمان نیستم؟» مرد نگاهی به حضوری مبهم انداخت و پرسید: «نور ندارید... شما؟»
   «هیچوقت نداشته ام. زن هستم. شما؟»
   «من...؟ یا او که من است؟»
   «یکی شده اید؟»
   «هم بله، هم نه.»
   «او؟»
   «از درکش عاجز هستید.»
   «شما؟»
   «من...؟»

 

 

   خدا به من گفت:
   "شما مثل یک آبشار بلند هستید.
   تنهایید و سقوط می کنید،
   اما قوی و زیبا هستید..."

 

 

 

 

/ 3 نظر / 12 بازدید
امیر

وسطاش یاد سپهری افتادم.

مهتا

سلام عزیزم...نوشته هات خیلی قشنگ هستن.. خوشحال میشم به وبلاگهای من سر بزنی.مر30[لبخند]

مریم

سخت است راجع به این نوشته به سادگی نظر داد ... شاید از درکش عاجز بوده ام.....