« عبور »

 

   باد، هراسان و شتابان به سمت مغرب همیشه غروب می رفت تا آفتاب را به امید طلوعی دیگر بدرقه کند. درختان سر به فلک کشیدهء چنار سایه های بلند خود را بر سر زمین انداخته بودند تا پوزشی مهربانانه باشند به تلافی آن ظهر گرم و طاقت فرسا. دو زاغی بر بلندای دست نیافتنی آسمان، شانه به شانهء هم می رفتند و بلند بلند حوادث و اخبار آن روز را با هم نقل می کردند. زمین گرم بود و هنوز داغ دار آن ظهر آتشین. جادهء بی روح مثل همیشه نگاه را به امتداد نامعلوم رفتن می برد. جاده ای که امروز هم بستر تردد هزاران غول آهنی بی احساس بود که می رفتند و نمی آمدند... و هنوز هم. کمی آنطرف تر، بعد از مرز سفید جاده، زیر سایهء یک سایه بان دست ساز که معلوم نبود به دست کدام معمار دیوانه، از چوب و برگ جارو ساخته شده، سگی آرام و بی حرکت نشسته بود؛ سرش را روی دستانش گذاشته بود و خیره، به آن طرف جاده می نگریست. همانجا که درختان چنار به آهنگ باد مسافر، مستانه می رقصیدند، همانجا که یک سال تمام بود به آن نگاه می کرد و غروب و طلوعش را، بود و نبودش را خوب می شناخت... همانجا که اولین بار بود و آخرین بار شد.

  
   آن طرف جاده دهات سرسبز و زیبایی قرار داشت. همان دهاتی که سال قبل به همراه خانوادهء اربابش برای تفریح به آنجا رفته بودند. بعد از ظهر همان روز بود که وقتی به همراه پسر کوچک ارباب، برای بازی از بقیه جدا شده بود و بی خیال و سرخوش، لابلای همین درختان چنار جست و خیز می کرد ناگهان چشمش به ماده سگ خوش اندامی افتاد که کنار تخته سنگ بزرگی نشسته بود. یک سگ مادهء دهاتی که بوی خاصی داشت؛ بویی که هیچ ماده سگ دیگری نداشت. یادش می آمد که تا غروب با همان ماده سگ دهاتی چقدر بازی کرد، چقدر دوید. طوری که اصلاً نفهمید چه بر سر پسر ارباب آمده؟ کجاست؟ کِی او را گم کرده...؟ فقط یک لحظه به خودش آمد و دید که آفتاب غروب می کند و با سگ ماده تنها مانده. چند دقیقه نگذشته بود که یک دختربچهء دهاتی با لباسی رنگارنگ، با سرعت به سمت آنها آمد و چند سنگ به طرف سگ نجیب زاده پرتاب کرد، قلادهء ماده سگ را بر گردنش انداخت و در حالی که سر و پشتش را ناز می کرد، او را با خود برد. سگ نجیب زاده خوب یادش می آمد که آن لحظه چقدر با خود آرزو کرد که کاش می توانست حرف بزند... کاش می توانست بگوید که هیچ مزاحمتی برای ماده سگ ندارد... کاش می توانست به دخترک بگوید که: مرا هم با خود ببر... کاش می توانست حرف بزند. مدتی دورادور آنها را تعقیب کرد تا اینکه به مرز شروع دهکده رسیدند. از دور دید که دخترک دهاتی چند پسربچهء هم سن خود را صدا کرد و بعد از کمی گفتگو با آنها، به سگ نجیب زاده اشاره کرد و بلافاصله پسربچه ها دوان دوان به سوی او حمله ور شدند. گویا دخترک کج فهمی خود را به آنها نیز القا کرده بود. سگ نجیب زاده به سرعت برگشت و زیر بارش سنگ و چوب، رو بسوی جاده شروع به دویدن کرد. وقتی به جاده رسید، ایستاد. برگشت و پشت سرش را نگاه کرد. پسرها به سرعت می دویدند و در حال نزدیک شدن به او بودند. یا گذر از جاده یا مرگ. بالاخره دل را به دریای پرخطر جاده زد و با سرعتی دیوانه وار از آن گذشت و در سمت دیگر آن ایستاد و به پسرها نگاه کرد. آنها که دیدند سگ از جاده گذشته، از دویدن باز ایستادند، کمی با هم حرف زدند و بعد قدم زنان و شادی کنان به سمت دهکده بازگشتند. سگ نجیب زاده مدتی آنها را نگاه کرد تا از رفتن آنها مطمئن شود. وقتی که پسرها از نظرش محو شدند جلو آمد تا دوباره از جاده بگذرد و تا هوا تاریک نشده خانوادهء ارباب را پیدا کند که یکدفعه ماشین ارباب را دید که از آن سمت جاده با سرعت به سمت شهر می رود. نگرانی شدیدی وجودش را فراگرفت. با سرعت تمام در جهت حرکت ماشین ارباب، به راستای جاده شروع به دویدن کرد و تا نفس داشت ماشین را دنبال کرد... ولی چه سود که هرگز به آن نرسید...

   از جایش بلند شد و خود را تکانی داد. دیگر وقتش بود که یاشار، پسرک چوپان از شهر بازگردد. یاشار دوست یا در حقیقت ارباب جدید او بود که چوپانی می کرد و از این راه نان می خورد. او هر چند وقت یکبار به شهر می رفت تا برای مادر پیر و بیمارش دارو تهیه کند. در نبود یاشار، اين مراد و سگ نجیب زاده بودند که گلّه را نگهداری می کردند. اوایل برایش خیلی سخت بود. یک سگ نجیب زاده که یک گلّه آدم فقط مأمور نگهداری از او بودند حالا می بایست عهده را یک گلّهء پنجاه رأسی می شد. البته حالا و پس از گذشت یک سال، حتی از یک چوپان کارکشته هم بهتر از عهدهء این کار برمی آمد! مخصوصاً که مراد از ابتدا که می آمد می خوابيد و زياد کاری به گله نداشت مگر در مواقع ضروری. درست در شب همان روز بود که با یاشار آشنا شد. پسربچه ای مهربان، با موهای قرمز و چشمانی آبی. هیچوقت، حتی در اولین برخورد از او نترسید. دیگر وقت آمدنش بود. سگ نجیب زاده با مهارت خاصّی چرخی دور گله زد و همه را در یک گوشه جمع کرد. طولی نکشید که از دور و نزدیک جاده، یاشار را دید که از پشت وانت قراضهء محمدعلی، پسر کدخدا برایش دست تکان می دهد. سگ نجیب زاده هم چند بار پارس کرد تا مثل همیشه او باشد که اول سلام می کند. در راه بازگشت بدون اینکه حرکت اضافه ای انجام بدهد یا با یاشار بازی کند، کنار دست یاشار و مراد و پشت سر گوسفندان به سمت دهکده که در همان سمت جاده بود حرکت می کرد و با خودش کلنجار می رفت. وقتی به خانه رسیدند یاشار او را بوسید و به داخل رفت. سگ نجیب زاده هم برای تشکر دمش را چند بار تکان داد و به داخل لانه اش که نزدیک درب ورودی بود خزید. اما تن یاشار هیچوقت بوی تن آن سگ ماده را نداشت... یکسال بود که فکری ذهنش را مشغول کرده بود. فکر گذر از جاده. اما هر بار که می دید ماشین ها با چه سرعتی از مقابلش می گذرند ترس تمام وجودش را فرامی گرفت. صدای یاشار از داخل خانه می آمد که به ننه اش می گفت: «ننه! من فردا هم باید به شهر بروم... قیمت بعضی از قرصهایت گران است. فردا به شهر می روم و تا ظهر کارگری می کنم. بلکه پول آنها را تهیه کنم. پولی که از چوپانی این گوسفندان به دست می آورم اصلاً کافی نیست...» سگ نجیب زاده دریافت که فردا هم تنهاست.
   صبح که شد یاشار گوسفندان را به مراد سپرد و سگ را به نگهبانی آنها گذاشت و خود روانهء شهر شد. وقتی یاشار رفت سگ نجیب زاده گوسفندان را یکجا جمع کرد و خود نیز به زیر همان سایه بان قدیمی رفت؛ نشست، سرش را روی دستانش گذاشت و به آن سمت جاده خیره شد. مراد هم گوشه ای را يافت٬ دراز کشيد و کلاه حصيری اش را روی صورتش گذاشت و به خواب رفت. تا نزدیک غروب فکر عبور از جاده - که امروز بیشتر از روزهای دیگر ذهن سگ را مشغول کرده بود- امانش را برید. یاشار هنوز نیامده بود. مراد بعد از جست و خيز ظهرش طوری به خواب رفته بود که انگار مرده است. سگ نجیب زاده بلند شد و شروع به قدم زدن کرد. از خودش متنفر بود. چرا حتی برای یک بار هم که شده جرئت خود را امتحان نکرده بود... چرا حتی یکبار هم به جستجوی سگ ماده به آن سمت جاده نرفته بود. باز هم به جاده نگاه کرد. اگر کمی دقت می کرد، می توانست خود را به داخل مستحفظ وسط جاده برساند. آنجا امن بود. می توانست کمی استراحت کند و دوباره به سرعت از آن سمت جاده هم بگذرد. مصمّم شد. برگشت و نگاهی به گوسفندان کرد. تعدادی از آنها نشسته بودند و تعدادی هنوز می چریدند. آفتاب کاملاً غروب نکرده بود ولی هوا رو به تاریکی می گذاشت. آمد و کنار خط سفید جاده ایستاد. نگاه کرد؛ تا چند صد متر، جاده خالی از ماشین بود. یا گذر از جاده یا مرگ. به یکباره جست زد و با سرعت تمام از جاده عبور کرد و خود را به داخل مستحفظ وسط جاده انداخت. قلبش تند می زد. او نیمی از راه را آمده بود. فقط نیمی دیگر از این گذرگاه پرخطر باقی مانده بود. دستانش را روی مستحفظ گذاشت و آمادهء خیز شد. ناگهان نگاهش به درختان چنار افتاد که حالا دیگر خیلی به آنها نزدیک بود. آنچه را می دید باور نمی کرد. آیا او همان سگ ماده بود که کنار تخته سنگ بزرگ نشسته بود؟ بو کشید... آری! خودش بود. پس از یکسال هنوز هم همان بو را می داد. تنش داغ شد. با شتاب به داخل جاده پرید. از خطوط مقطع عبور کرد که ناگهان صدای بوق بلندی یک لحظه او را سر جایش خشک کرد. سرش را چرخاند. دو نور سفید بزرگ را دید که در چند قدمیش هستند. جست زد که فرار کند ولی دیگر خیلی دیر شده بود... بدنهء سنگین کامیون باری، بدن نحیف سگ نجیب زاده را زیر گرفت و او را به پهنهء خاکی جاده پرت کرد...

   ... جسد سگ نجیب زاده به آنطرف جاده رسید.

 

 

 

 


 

 

/ 4 نظر / 6 بازدید
مريم

صفحه ی نظرات را باز کرده ام و دستانم را بالای صفحه ی کليدها نگه داشته ام... منتظرم کلمه ای سرازير شود... نميشود... بغض کرده ام... دلم ميخواهد به عقب برگردم.. دلم ميخواهد جلوی عبور ماشين را بگيرم... دلم ميخواهد دوباره اين قصه را بخوانم و آخرش بغض نکنم. داستان واقعن زيبايی ست. موفق باشيد.

یگانه * خواب گريز *

( اين مال اون بالاست .. ) بعضي از رفته ها ، بيشتر از هر مانده ديگري ، هستند و مي‌مانند و مي‌مانند و ... هستند . خيلي بيشتر از بقيه .. خوب باشين ..

يگانه * خواب گريز *

( اين مال دو تا بالاتره .. ) سلام هنوز هم كه همون قصه ام بشنو و از ياد ببر مونده اون بالا .. نكنه هميشه همين طور بمونه ؟؟ بگو كه اين طور نمي‌مونه .... فکر می‌کنم تا حالا اینو واسه ۶ - ۷ نفری نوشته باشم : A birthday is just the first day of another 365 - day journey around the sun .. Enjoy your trip ! بيشتر بخونيمتون .. خوب باشين ..