« بابا اومده... »

 


عمو زنجیرباف ؛

از دستان ِ بابا نپرس ،

که خالی ِ خالی است....

 

 

 

/ 5 نظر / 4 بازدید
مريم

خجالت ميکشم... از اين دستهای چروکيده و گرم که خالی ست. که باعث ميشود بابا از در که ميايد سرش به زير باشد که باعث ميشود بابا آنقدر با سری به زير به خانه آمده که ديگر کمرش خم شده. از اين دستها خجالت ميکشم.

پرنيا

کاش آن دستان خالی پر از آرامش بود. پر از محبت ... اگه لبخندشو جلوی صورتت , اگه دستاشو رو سرت حس کنی, میبینی که دیگه اون دستا به نظرت خالی نیست! کاش صاحب اين دستان خالی قلبی پر داشته باشه تا بتونهبين فاصله ای که بعد از دست خالی اومدش ايجاد مي شه پل بزنه . فاصله ای که برای او ناراحتی و خجالته و برای تو يه حس مبهم نا اميدی. کاش حريم خانه آنقدر پر از صميميت و باشد که ناراحتی از فرط خجالت پشت در بماند. و خجالت از شدت گرمای عشق اشکی شود از رضايت, که هيچ کس فرو ريختنش را نبيند. حالا نااميدی تو لبخندی خواهد شد که دستان خالی بابا را پر خواهد کرد.... کاش اينگونه بود . برای همه... برای من برای تو.

پرنيا

حرفام از رو دلخوشيه بيخودي نيست نوشته هام الكي نيست من از يه دنياي ديگه نميگم دارم از همين جهنمه سرد مي گم به حقيقت اينايي كه گفتم شك نكن به زندگي نويسنده ش فكر نكن نگو تو نمي فهمي نگو كه حس نكردي نگو تو كه اينجا نيستي منم مي فهمم حس كردم منم يه جايي همون جاهام همون جا كه همه چيزا با ؛ اي كاش ؛ شروع مي شه شايد از بابا ديگه گذشته اما كاش بچه هاي من اول حرفاشون كاش نداشته باشن نه . اين بار ديگه كاش نه... حتما همين طور خواهد بود.

يگانه * خواب گريز *

سلام .. / چقدر تلخ .. اونقدر كه خاطره هاي خوب و قشنگ بچگي ها هم طعم اين تلخي رو به خودشون گرفتن .. / ..

مریم

به يه کوچه ی بن بست فکر ميکنم که با هر صدايی هزار فرسخ بهش اضافه ميشه ... اما يه کوچه ی بن بست هميشه بن بسته.