[ کوه ها و آدم ها ]

 

   دستانش را به سختی از دستان گره شده و زبر او بیرون کشید و سرش را پایین انداخت. هرگز نمی توانست در چشمان اشکالود او بنگرد. چشمان او چیزی ورای معصومیت را معنا می کرد. چشمانی که برق عشق را برای اولین بار از دریچهء آنها و در لباس یک چشمک کودکانه لمس کرده بود.

   زبانش بند آمده بود... یا شاید اصلاً حرفی برای گفتن نداشت. چه می توانست بگوید...؟ این خودش بود که داشت همه چیز را خراب می کرد. او مثل همیشه بی گناه بود... او عاشق بود... او صادق بود. همانطور که سرش پایین بود، آرام ولی گستاخ گفت:

   - پشت سرمو ببین! همونی که پیرهن سفید پوشیده و به دیوار تکیه زده... من دوسش دارم...
   = دختر... تو می فهمی چی داری میگی...؟ تو این جمله رو بارها به خود من گفتی...
   - شاید...
   = شاید...؟!
   - ببین من دیگه باید برم... می بینی که منتظرمه...
   = منتظر...؟! پس تکلیف انتظار من چی میشه...؟ تو منو باور نداری...؟
   - چرا... ولی...
   = ولی چی...؟ چرا تو چشمام نگاه نمی کنی...؟
   - ببین من دیگه باید برم... خداحافظ...
   = ...

   رفت. رفت و برای همیشه به آن دسته از انسانها پیوست که یک روزی، یک جایی، دلی را شکسته اند. رفت و برای همیشه چشمانش را بر روی این عشق صادقانه و بی دلیل بست. عشقی که حتی با این شیوهء هولناک جدایی به نفرت و نفرین تبدیل نشد... عشقی که خاموش ترک گفته شد، عشقی که به قتل رسید. می دانست که با رفتنش قلب او را، احساس او را زیر پا می گذارد... می دانست که مسبب این پایان دردناک است... می دانست، خوب می دانست که چیزی جز یک دروغگو نیست. تند راه می رفت. فکر می کرد سرعت گامهایش می تواند او و خاطراتش را جا بگذارد... سرعتی غیر مجاز که نزدیک یک تابلوی ایست سفیدپوش به صفر رسید... صفری که بار دیگر خیال بی نهایت شدن را در سر می پروراند. دست در دست غریبهء سفیدپوش رهسپار جاده ای سنگی شد که برای رسیدن به آن از پل خیانت گذشته بود. دستانی که همین چند لحظهء پیش میهمان عزیز دستان دیگری بود. آری... او را ترک کرد تا معتاد کس دیگری باشد.

   10 سال از آن روز می گذشت. آفتاب که غروب کرد دقیقاً شد 10 سال. 10 سال بود که افسوس و عذاب خمیرمایهء اصلی زندگی او را تشکیل می داد. این عناصر دردناک خنده را لبانش و فروغ را از دیدگانش ربوده بود و چهره اش را چند سال پیرتر نشان می داد. بی هدف در خیابانهای لندن پرسه می زد. شهری که بعد از آن اتفاق، برای فرار از گذشته اش انتخاب کرده بود. فرار... چه کلمهء مسخره ای. او یک دختر... نه، یک زن تنها بود با گذشته ای مملو از سرزنش و پشیمانی. یک زن تنها و سرگردان. آن غریبهء لعین جز یک هوس سفیدپوش نبود... هوسی یک ساله. تابلوی ایستی که او را نگه داشت و خود رفت. هرچه بیشتر فکر می کرد بیشتر عذاب می کشید. حالا می فهمید که اشتباه بزرگی مرتکب شده. حالا می فهمید که شانس یکبار در خانهء آدم را می زند... فقط یکبار. حالا می فهمید که هیچوقت هیچکس نمی توانسته برایش مثل او باشد. او یک اتفاق بزرگ بود که 10 سال سعی در فراموش کردنش داشت و هرگز نتوانست. تابلوی عبور-آزادی که بی نهایت شدن را خالصانه به او هدیه کرد و هرگز قدر آن را ندانست و جادهء ابری پیش رویش را چه آسان با بیراهه های تیره و تار عوض کرد و حالا بعد از 10 سال سرگردان همان بیراهه ها شده بود. نمی دانست کجاست و به کدام سو می رود. فقط یک لحظه تابلوی پر زرق و برق یک کافی شاپ نسبتاً بزرگ درست مثل یک دعوتنامهء ناگهانی در پیش چشمانش ظاهر شد. میزهای همکف شلوغ بود... میزهایی که پذیرای دختران و پسران جوانی بودند که بینی شان به هم چسبیده بود و با هم پچ پچ می کردند. از پله های دوّار بالا رفت. طراحی و نور پردازی این طبقه طوری بود که وقتی وارد آنجا می شدی انگار در اوج آسمانها در میان خیل عظیمی از ابرهای سفید قدم بر می داشتی... میزهای آنجا خالی بود و فقط یک مرد به تنهایی سر یک میز نشسته بود و کتاب می خواند. کمی که به جلد کتاب دقیق شد دید کتاب به زبان فارسی است. رفت و کنار مرد ایستاد و به انگلیسی از او اجازه خواست که بنشیند و بدون اینکه منتظر جواب بماند نشست. وقتی گارسون آمد دو فنجان قهوه سفارش داد و طولی نکشید که قهوه ها حاضر شد. یکی از فنجان ها را مقابلش گذاشت و تعارف کرد... مرد هم بی توّجه قهوه را جلو کشید و آرام آرام شروع به خوردن کرد و به کتاب خواندنش ادامه داد. او یک پسر... نه، یک مرد جا افتاده بود که لباسهایی تیره بر تن و عینکی دودی بر چشم داست. چون سرش پایین بود نمی شد خوب قیافه اش را دید ولی به نظر می رسید صورت گیرایی داشته باشد. قهوه شان که تمام شد رو به مرد کرد و گفت:

   - ایرانی هستی؟
   مرد که انگار کمی جا خورد همانطور که سرش پایین بود تکانی به خود داد و گفت:
   = بله...
   - منم همینطور... تنها نشستی...؟
   = چون تنهام...
   - چرا عینک دودی زدی...؟
   = مشکل عصبی دارم... نور سفید چشمامو اذیت می کنه...
   - درست...! می خوای برات فال قهوه بگیرم...؟
   = به کف بینی بیشتر اعتقاد دارم... سرنوشت هرکس با دستای خودش رقم می خوره...
   - کف بینی هم بلدم... دستاتو بده...

   زن این را گفت و دستانش را روی میز جلو آورد... مرد کمی مکث کرد... طوری بود که انگار نمی توانست نفس بکشد. کتابش را بست، عینکش را برداشت و دستانش را به سوی دستان زن جلو برد و ناگهانی و محکم آنها را گرفت... آرام سرش را بلند کرد و چشم در چشمان زن دوخت... زن تکان شدیدی خورد... نگاه مرد تمام وجودش را آتش زد...

   دستانش را به سختی از دستان گره شده و زبر او بیرون کشید و سرش را پایین انداخت. هرگز نمی توانست در چشمان اشکالود او بنگرد. چشمان او چیزی ورای معصومیت را معنا می کرد. چشمانی که برق عشق را برای اولین بار از دریچهء آنها و در لباس یک چشمک کودکانه لمس کرده بود.....

 

   ... چيزی جز سکوت نبود...
   ... چند دقيقه گذشت...
   ... زن آرام سرش را بالا آورد...
   ... مرد...
   ... رفته بود.......

 

 

 

 

 

 

 

 

/ 5 نظر / 11 بازدید
منم. همون که حالا هيچ کس نيست.

سلام مهربونم این چیه؟ عشق دوم. خیانت؟ کی ؟ کدوم عوضی؟ منه احمق؟ من ؟ مگه یادت نیسا آدمای بدبختحق عاشق شدن ندارن؟ یه اتفاقاتی افتاده. منه احمق از دانشگاه انصراف دادم می خواستم بذارم برم.دوباره بعد یه ماه یه اتفاقی افتاد که زیرو رو شدم فردا دارم میرم انصرافمو پس بگیرم. نخند . آره من دیوونه ام. دیوونه. فقط همه چیز به حذف و اضافه بستگی داره. اگه واحد گیرم نیاد باید برم. نمی تونم مرخصی بگیرم.بابا لج کرده گفت من که گفتم انصراف نده حالا هم اگه واحد گیرت اومد میری . وگرنه همون انصراف. خدایا اینا منو می کشن من توی این خونه دیوونه می شم. خدا. اگه بلایی سر خودم آوردم گنام گردن خودت من غلت کردم خدا. نه .غلط کردم خدا. آپ کردم.

بازم منم.

فقط اومدم يه چيزی بگم. اگه یه روز ته کوچه ی بن بستت کنار اون دیوار گلی یه دخترک رو دیدی که آروم چشماشو بسته و .... از دستات واسه ش یه حصار بساز. نذار کلاغ ها جسمش رو هم مثل روحش کالبد شکافی کنن. بهشون بگو چیزبه درد بخوری پیدا نمی کنید. روح خالی , جسم خالی. اگه یه روز خواستی به کوچه ای دیگه ای وصل شی جسد دخترک رو بسپار به رود . همون که همیشه مثل بودن جاریه. باشه؟ قول بده که همچين کاری ميکنی

لی‌لا- آبی آسمانی

از اين داستانا خوشم نمياد... نميدونم چرا اما هميشه از اين جور داستانا فرار کردم....

يگانه * خواب گريز *

رفتن .. فکر کنم بدترین واژه این دنیا باشه؛ نه ؟ یا یکی از خیلی بد ها ! . من حالم بده !