« خيلی زياد - خيلی کم »

 

اونا به من میگن: تو عصبی هستی...
... و سؤال من اینه:
کی عصبی نمیشه اگه واقعاً به زندگیش نگاه کنه...
یعنی زندگی ِ کی انقدر خوبه؟
بعضی مواقع زندگی با علم به مرگ تازه شروع میشه
... که همه چیز ممکنه تموم بشه حتّی اگه اصلاً نخوای
... مسئلهء مهم توی زندگی ایمان داشتن و عاشق بودنه
که تا وقتی زنده ای دیر نشده...
ایمان داشتن فقط و فقط به خدا...
ایمانی که از عاشق بودن به وجود میاد...
ایمانی که خودت بهش برسی، خودت به تنهایی...
اونوقت دیگه هیچکس نمیتونه اونو ازت بگیره، هیچکس...
و عاشق بودن و عاشق بودن و عاشق بودن و عاشق بودن...
بهت قول میدم مهم نیست همه چیز چقدر بد جلوه میکنه...
وقتی خوابی قشنگتر از موقعیه که بيداری...
وقتی می میری فقط یه چیز هست که میخوای اتّفاق بیفته:


 

                  ... می خوای برگردی....

 

 

 

 

  

/ 12 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مريم

پس چرا وقتی که هيچکسی از زندگيش راضی نيست بعد از مرگ ميخوایم که برگردیم؟ چرا ياد نميگيريم از چيزهايی که داريم درست استفاده کنيم؟ اصلن زندگی چيزيه که ما داريم؟ چيزيه که ميتونيم درست ازش استفاده کنيم؟ نميدونم.... ولی خيلی دلم ميخواد بدونم چرا بعد از اينکه از دستش ميديم دوباره ميخوايم که بهش برگرديم... بادی چيزی در موردش وجود داشته باشه که فقط با از دست دادنش آدم متوجه اون ميشه.

شيدا

خويه به تو می گن عصبی به من می گن اخلاقت مثله سگه!!!! ...........

محمد

سلام. منم بابا لنگ دراز. منو ميشناسی؟ خوب ميشناسی... خودت تنها موندی... مثل اينکه حرفات هم تنها مونده... ميدونی بهتره شايدم نباشه تو اونو با هیچ چیز عوض نمیکنی... اون قشنگه... تو هنوز با خودت حرف ميزنی... اما تو تنها نيستی. من باهاتم... من پاهاتم!

مریم

تمام متن را خوانده بودم. شاید همه را نفهمیده باشم ولی همیشه عادت دارم تا چیزی را کامل نخوانم راجع به آن حرفی نمیزنم. حالا اگر کامل نفهمیده باشم یا اصلن نفهمیده باشم که منظور نویسنده چه بوده که متاسفم. راستی سلام بابا لنگ دراز عزیز

پرنيا

مي دوني چرا وقتي خوابي قشنگتره...چون مثل اينه كه مردي. مردن خوبه چون تنها چيزيه كه ادم حتي اگه بخواد نمي تونه بهش برگرده.تنها حالتيه كه نميشه گفت خواستن توانستنه.يه استثنا ...... بخواي برگردي كه چي؟! اووني رو كه هرگز نداشتي رو بدست بياري يا ميخواي با خودت ببريش؟! اگه قرار بود به دستش بياري الان با هم بودين. آدم ميميره كه راحت بشه كه ديگه برگشت نباشه....

پرنيا

من اول بودم...پس کامنتم کو؟ چرا نيومد؟ يعنی اينقدر بد بود؟ دوباره مينويسم....من به اين دوباره ها عادت دارم.....دوباره بازم يه بار ديگه

پرنيا

ميبيني چشماي مرده ها رو ميبندن تا موجودات دورو برشونو نيبنن .تا نبينن كه چه جوري دارن نابود ميشن. اما چشماي ما بازه مجبوريم عوضي هاي دورو برمونو ببينيم و تحمل كنيم.وقتي ميريم جلوي آينه ميبينيم كه غم چه جوري داره لبخبدمونو ميخوره..... تو گوشاي مرده ها پنبه ميذارن تا صداي خورده شدنشونو نشنشون اما ما چي ؟! مجبوريم طوري بشكنيم كه فقط خودمون صداشو بشنويم زير پاي غم جون ميديم نمذاريم كسي بفهمه چه دردي ميكشيم.... دستاشونو ميذارن كناره بدنشون تا يادشون بمونه كه مردن و دستشون از اين دنيا كوتاه ولي ما هنوز نمرده دستامون از همه چيز...حتي از اون ...هم كوتاهه!! وقتي مردي تنها زمان و تنها وقتيه كه ميتوني تا قبل از اينكه بيان دنبالت يه لحظه راحت فكر كني .ببيني چرا الان تنهايي.كجا رو اشتباه رفتي؟! تازه وقتي گره شو پيدا كردي اومدن دنبالت.! نه...نه واسه برگشت... واسه يه قدم ديگه به جلو يعني هزار فرسنگ ديگه دور شدن برگشتن بازم سختتر شد خيلي سخت حالا چه جوري ميخواي برگردي؟ فقط بايد عاشق باشي عاشق!!

مريم

گاهی هيچ فرقی بين بودن و نبودن نيست.. وقتی نتوانی بفهمانی که هستی پس چه تفاوت بين بودن و نبودن.

رويا

همه همينو ميگن اما خب دوست داشتم بدونم کساييکه خلاصی خودشونو تو رفتن ميدونن از زور مشکلات و سختيها اونها هم باز آرزوی برگشتن می کنند !

مريم

یه کوچه ی بن بست سایه ی مردی از راه دور توی تاریک و روشن لامپ یه تیر چراغ برق کهنه و قدیمی.... و ...... بازهم نفس بکش رو به آسمان.