« ق ِ ۳ »

 

   یک مدت کوتاه. شاید پنج زمستان، شاید شش زمستان. یک گذر نمناک و مضطرب؛ یک دنیای جدا، یک دنیای خدا.
   جایی که لبخند موج می زد. جایی که دریا در دستان کوچکم معنی می شد، جا می شد. زمان خواب، وقت رؤیا. آنجا که جنگل بود. جنگلی که درخت داشت. رودهایش پر از لالایی بود و رعد و برق هایش ترسناک! جنگلی که روباه ناقلا داشت و کلاغی که گول می خورد و قالب پنیر از دهانش می افتاد. جنگلی که خرس های مهربان داشت. دنیایی که امن ترین جایش زیر پتو بود و خواب شبانگاهش از دستان مادرم به دستان من، به جان من نفوذ می کرد... دنیایی که آخر قصّه هایش خوب بود، شاد تمام می شد. دنیایی که بز زنگوله پایش سه بچّه داشت... بزی که شکم گرگ را پاره می کرد و گرگ نمی مُرد و ذهن من مملو از این سؤال که بز قهرمانم سوزن را چطور در دستش گرفت و شکم گرگ را دوخت...؟! آخر نمی شود که! بز سم دارد. سم سفت است، خم نمی شود...؟! دنیایی که در آن دروغ دماغت را دراز می کرد، بالای سرت شاخ در می آورد، زشتت می کرد. دنیایی که سیندرلا داشت و موش هایی که اسب می شدند... دنیایی که در آن آدم بدها می مردند، دماغشان می سوخت...! دنیایی که آب داشت، نان داشت و بابایی که آنها را به تو می داد... دنیایی که در آن تمام گربه های دنیا از پس یک موش فسقلی بر نمی آمدند و دل بی خبر من که بحال گربهء همیشه گرسنه می سوخت و لحظه شمار آن روز بودم که موش کتک بخورد، له شود، امّا نمیرد... دنیایی که سرنوشت خواب مرا تکرار بی پایان قصّه ی پیرزن گدایی رقم می زد که به در خانه می آمد؛ آبش می دادیم بدش می آمد، نانش می دادیم خوشش می آمد... خودش می رفت و سگش می آمد... آری! دنیایی که در آن نقش سگ چیز دیگری بود، حرف دیگری بود. دنیایی که دستشویی های شبانه اش اسکورت لازم داشت... اسکورتی یک نفره! بادیگارد خواب آلودی لازم داشت به نام مامان! دنیایی که «حنا» داشت؛ دختری که در مزرعه بود و هر چهار فصل را نخ می ریسید. دنیایی که جاده های خاکی و ناتمامش را قدم های محکم دخترکی یتیم زیر پا می گذاشت و درس استقامت را دیکته می کرد. دخترکی به نام «پرین» و همسفری با وفا به نام «پاریکال»؛ خری که دوستش داشتم! خری که مرگش را کودکانه گریستم... عزادار شدم! دنیایی به بلندی دست و پاهای «کاراگاه گجت» و به کوتاهی ِ قد «بند انگشتی»... دنیایی که «کُلا»ی خبیثش را هیچوقت نمی شد دید. دنیایی درگیر مثل «جودی آبُت» و پشیمان مثل «پینوکیو»... دنیایی از جنس ذات خوشبین و دربدر«بوشوگ»... سگی که فکرش را زندگی می کرد. دنیایی «چوبین»... دنیایی که شجاعتش را از «گامبا» به ارث داشت و« لوک» خوش شانسش همیشه به سوی خورشید روانه می شد... دنیایی به رنگ احساسات «آنِشِرلی» دختری از «گرين گِيبلز». دنیایی از جنس هند... دنیایی پر از کاغذرنگی، دنیایی از بغض، پر از بی خبری... دنیایی که بوسه نداشت، ماچ داشت... دنیایی که پدرش بوی سرما می داد و مادرش بوی خانه، بوی بهشت، بوی خوب... دنیایی که دورتر بود، دنیای که خوب تر بود... دنیایی که درختهایش پر از وسوسهء بالا رفتن بود... دنیایی که خاک و آبش برای بازی کردن بود... دنیایی که در آن همه به هم می رسیدند و سالهای سال بخوبی و خوشی با هم زندگی می کردند... دنیایی که قصّه هایش خوب بود، شاد تمام می شد...

   یک مدت کوتاه. شاید دو زمستان، شاید سه زمستان. یک گذر بی هویت و سرگردان، یک گذر درگیر... یک دنیای شلوغ، یک دنیای بلوغ. دنیایی که آینده ام در لابلای سطور کتابهای ریز و درشتش پنهان شده بود. سطوری که حفظ نمی شدند، از بر می شدند. سطوری پر از کلمات ناآشنا که مانندشان را هرگز قبلاً ندیده بودم... حرفها، کلمه ها، جمله ها، سطرها، کتابهایی که راه جنگلها را به من نشان می داد... جنگلهایی که درخت داشت، خرس های مصنوعی داشت و رودهایش همگی به قبله ی دریا نماز می گزاردند... دنیایی که گُل داشت ولی گُلهایش خار داشت... دنیایی پر از حواسّ ناآشنا... دنیایی که سوپرمن قوی هیکلش بدمن ها را نیست و نابود می کرد... سرزمین جدیدی که پول داشت، آدمکهای جنگجو و تفنگهای پلاستیکی داشت... تفنگهایی که تیرهای نامرئی اش فقط بابا را می کشت! بابایی که قوی بود و زود زنده می شد! زود می خندید! دنیایی که دراکولا داشت که خون می خورد و ترسناک بود... دنیایی برای معرفی بدواژه ها، دنیایی که قصّه هایش پر از دعوا و کتک کاری بود... دنیایی پر از بروسلی، پر از شوق قوی بودن. دنیایی مملو از دانایی و نادانی، دنیایی پر از دختر، پر از پسر، پر از واژه ی غریبی به نام جنسیّت. دنیایی از وسوسه و تردید... دنیایی از مرام رفیق بودن و جنس مخالف را تردید داشتن... دنیایی پر از حرفهای جدید و جذاب... دنیایی ممنوعه، دنیایی سربسته، دنیایی پر از تردید اصلاح کردن صورت! یک زلزله ی خاموش و بی زمینه... دنیایی که هرگز چیز زیادی برا گفتن نداشت... دنیایی که معلوم نبود چیست؟ کجاست؟ مال کیست؟ دنیایی که قصّه هایش بد بود... بد تمام می شد...

   یک مدت نامعلوم. شاید چند زمستان، شاید چندین زمستان. یک جادهء گم برای مقصدی ناکجا. یک دنیای وحشی رمنده. دنیایی بدون مادر، بدون پدر... جداتر از اجتماعی غریبه بنام خانواده، دورتر از چهار دیواری بی سببی بنام خانه... و چه «بی سبب» بعضی وقتها واژه ی مناسبی است. دنیایی سردرگم... یک کلاف بی سرنخ، یک کلاف بی نخ...! دنیایی که جنگل دارد... جنگلی که درخت ندارد، جنگلی که شب دارد. خرس های درنده دارد و رودهایش خروشان است. رودهایی از جنس عطش... رودهایی که هرگز رو به دریایی از شک نماز نمی گزارند...
دنیایی پر از 2... دنیایی که هزار راه دارد و هر هزارش درست، هر هزارش غلط است. دنیایی پر از دربدری، پر از مفهوم جستجو... یک جستجوی بی ثمر، یک تلاش مقدّس. تلاش برای یافتن، برای لمس کسی که نیست و هست... یافتن موجودی، جانوری بنام خدا. خدایی که به تو نمی خندد، با تو می خندد. خدایی که انگار خوابیده. خدایی، دنیایی پر از سردرد. پر از شوق یک سقوط آزاد برای متلاشی شدن... دنیایی سرشار از خودکشی. دنیایی پر از اشتیاق گفتن ِ «به درک»... دنیایی که پاسخ سؤالهایش «به توچه؟!» است... دنیایی دلهره، دنیایی پر از تردید و اطمینان. دنیایی عقب-جلو، با تصمیم هایی ناگهانی و همیشه درست، همیشه غلط. جایی که بز زنگوله پا ندارد و اگر گرگ شکمش پاره شود می میرد... جایی که آدم بدها زیادند، دروغ دماغ هیچکس را دراز نمی کند و «پاریکال» جز یک نقاشی ساده نیست. دنيايی که «گرين گِيبلز» ندارد... دنيايی با «لوک»هايی بدبخت و بداقبال... دنیایی که پدرش نیست، نمی خواهد باشد و مادرش در همان بهشت پنج شش زمستانه جا مانده... دنیایی که رنگهای جدید دارد؛ رنگهایی مثل: سیاه سبز، سیاه آبی، سیاه سفید... جایی که سوپرمنش مثل ذورو یک افسانه است. جایی که چراغهای کهنه و روغنی داخل انبارهایش دود دارد، غول ندارد. سرزمینی بی وسعت و تنگ. دنیایی که دیگر «کلاس»هایش به معنی یک اتاق و چند نیمکت و تخته و گج و یک نفر به اسم معلّم نیست. دنیایی پر از تلفن عمومی، پر از جراحی بینی، فک، گونه، پیشانی... و آنجا که نباید! دنیایی دو قبله... دنیایی پر از بی اعتنایی، دنیایی پر از نرسیدن، جایی که قلبها را می شکنند، دل ها را زیر پا می گذارند و دروغ ها لباس معصومیت می پوشند، دلیل پیدا می کنند، موجّه می شوند.
   دنیایی مملو از رنج درک سه حرف « ع ش ق »... دنیایی از جنس ژاپن... لبریز از لذّت لحظاتی که هرگز فراموش نمی شوند. دنیایی که هنوز هم هرچند به وسعت یک کف دست اقلیمی گناهکار و پاک دارد... آشیانه ای با مردمانی که شناسنامه هایشان صادره از آسمان است... تباری بی ریشه و محکم، خودبین و خودشکن، دلدار و بی دل.
   آری...! دنیایی مرده پرور. گورستانی برای اشک، برای دستان منزهی که تنها می مانند و تنها می میرند. دنیایی که با یک «سلام!» شروع می شود و هرگز تمام نمی شود... دنیایی که جرئت دارد، نفرت دارد، استفراغ دارد، بد دارد، خوب دارد، خوبِ بد و بدِ خوب دارد... دنیایی که چمدان قصّه هایش محل اختفتای اجساد قطعه قطعه شده است... دنیایی که راز نهفته در چشمهایش را باید فهمید... دنیایی که هوایش بس ناجوانمردانه سرد است... دنیایی که شاهزاده هایش کوچولو و بوف هایش کورند... دنیایی که برای سؤال «دل خوش سیری چند؟!» هیچ جوابی ندارد. دنیایی که فروغش خاموش است... دنیایی که شیرین هایش تلخ اند و فرهادهایش از هپاتیت می میرند... دنیایی که پری هایش زار زار گریه می کنند... دنیایی که پشت هیچستان است... دنیایی که مردمانش گروهی از محکومین بی گناه و گناهکارند... دنیایی که جشن هایی برای آب و آتش دارد... دنیایی که یاورانش همیشه مؤمن نیستند و گل هایش شکسته ساقه اند... دنیایی که غربت عشاق است... دنیایی که مثل هیچ جا نیست... دنیایی که می شود ترانه هایش را با سوت زد... دنیایی که خواب را در چشمان تر تو می شکند... دنیایی که هشت خوان دارد... دنیایی که در آن نمی شود فهمید از چه دلتنگ شدی... دنیایی که سیاه است و سیاه دارد. سرزمینی پر از نشانه های ریز و درشت... دنیایی که حرف اوّل و آخرش این حسرت بی پایان است که: «چرا باغچهء کوچک ما سیب نداشت...» 

   ... آری...! دنیایی که قصّه هایش بد است، بد... نه. خوب... نه. ... اصلاً تمام نمی شود.........

 

 

 

 

/ 5 نظر / 4 بازدید
شيدا

ما در اين دنيا همه بازيگريم..........شايد هم بازيچه ايم.....

ازاده

مممتييييييييييييييييی تو کجا بودی تا حالاااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟شاهکار میزنی

مريم.

فکر ميکنم به دنيايی که در ساعت ۰:۱ تنظيم ميشود.. به دنيايی که عين واقعيت است و واقعيت عين هيچ چيزی در آن نيست. کم است اگر بگویم قشنگ نوشته ايد. اما به راستی هنرمندانه و زيباست.

يگانه * خواب گريز *

سلام .. // وقتي يادداشت‌هاي پاييني رو ديدم ، يه حس خوب بهم ست داد .. مثل وقتي كه توي خيابون‌ها گم شده باشي و گيج شده باشي .. بعد يه دفعه نشونه هاي آشنا ببيني .. يه محله آشنا ببيني و ذوق كني كه : .. آخ جون ! پيداش كردم .. من اينجا رو مي‌شناسم ... // درست يه همچين حسي ... ممنون كه دوباره اومده بودين و گذاشتين كه دوباره بيام .. // نوشته‌تون از همون خط اول چشم‌ها و دل‌ها رو مي‌گرفت و با خودش مي‌برد تا خط آخر ... مي‌شه معني از دل برآمدن و بر دل نشستن رو فهميد .. // مي‌تونم كوچه بن بست رو مهمون هميشگي خواب گريز بكنم .. ؟؟ ( ترجمه‌ش مي‌شه همون لينكيدن !! ) // خوب بود .. خوب باشين .. شايد همين .. //