« تو از خواب آمدی ای عشق ... »

 

   چند دقیقه ای بیشتر از شبهای گذشته منتظر شد. می خواست مطمئن شود که همه خوابیده اند. پتو را روی سرش کشید و خودش را به خواب زد. سعی کرد چهار بار از یک تا چهل بشمارد امّا هربار قاطی کرد و به چهل نرسید. تازه شمردن یاد گرفته بود و مشکل اصلی اش این بود که انگشتان دو دستش روی هم ده تا بیشتر نمی شدند! بالاخره طاقتش تمام شد و آرام پتو را کنار زد. با دستان کوچکش موهایش را که روی صورتش چسبیده بود پس زد و باز هم کمی منتظر شد. هیچ صدایی نمی آمد. خیالش که راحت شد بی صدا از روی تختش پایین آمد و پاورچین پاورچین به سمت پنجره رفت. قدش به دستگیره ی پنجره نمی رسید، امّا از قبل فکرش را کرده بود؛ صندوق چوبی جای عروسکهایش را آهسته وسط اتاق خالی کرد و زیر پایش گذاشت. حالا دیگر کمی هم از دستگیره بلندتر شده بود؛ دو دستی آن را گرفت و کشید. دستگیره تقی کرد و پنجره باز شد... حالا دیگر همه چیز آماده بود...
   ... چند بار رو به آسمان دست تکان داد و آرام گفت: «سلام!». بعد صورتش را بالا گرفت و گفت: «بوسم کن...!» کمی با همان حالت منتظر ماند و بعد سرش را پس کشید و با ناراحتی معصومانه ای گفت: «چرا بوسم نمی کنی...؟ کار بدی که نکردم... نه مامانو عصبانی کردم نه بابارو... قبل از غذا هم دستامو شستم، صبحم که از خواب بیدار شدم به همه سلام کردم... واااای...! ببخشید...! خوب چیکار کنم؟! به خدا یادم رفت...! گلدون کوچیکه رو میگی دیگه؟ راست میگی آبش ندادم... ولی خدا جونم به خدا یادم رفت! دیگه یادم نمیره... قول میدم... حالا بوسم می کنی...؟» دوباره صورتش را بالا گرفت و مدّتی منتظر شد. امّا این بار با لبخند صورتش را پس کشید؛ مثل اینکه خجالت کشیده باشد گونه هایش سرخ شد و گفت: «مرسی که بوسم کردی...» بعد کمی سکوت کرد، سرش را پایین انداخت و دو انگشت اشاره اش را بهم پیچ و تاب داد. یکدفعه سرش را بلند کرد و با هیجان گفت: «خوب! بذار برات تعریف کنم... اوّل از همه امروز املا نوزده شدم...! خوب چیکار کنم؟! سیبو با "ث" نوشتم...! آخه خوب قشنگتره! بعدشم همهء سیب نقطه داره بجز اولّش...! خوب دلش می سوزه...! باشه باشه...! دیگه اینجوری نمینویسم ولی اگه دلش سوخت گناهش گردن تو... می بینی درسای امسال از درسای پارسال سخت تره... نمی دونی چرا؟! منم نمی دونم! مامان میگه تا بهتر یاد بگیری...! هرچی درسا سخت باشه آدم بهتر یاد میگیره؟ اگه نتونه جواب بده که بدتره...؟... راستی لباس جدیدمو دیدی؟ خوبه؟! ولی من هنوز لباس قبلیمو دوست دارم... خیلی بیشتر از این! خیالت راحت باشه! لباس قبلیمو تا کردم گذاشتم زیر تخت مواظبت می کنم ازش. می دونی لباسی که خریدم چه رنگیه؟ سیاهه... بذار الان میارم نشونت میدم...» با احتیاط از روی صندوق پایین آمد و به سمت کمدش رفت، لباس جدیدش را که آویزان کرده بود بیرون کشید و خیلی آرام، طوری که انگار دارد مهمترین کار دنیا را انجام می دهد خود را به لب پنجره رساند، از صندوق بالا رفت و دو دستی لباس را بالا گرفت؛ چند ثانیه بعد پایین آورد و درحالی که ریز ریز می خندید گفت: « گولت زدم! گولت زدم! رنگش سفیده! رنگش سفیده! حالا با هم مساوی شدیم. فکر کردی یادم رفته؟! نخیرم! یادته اون روز صبح که یه کم دیر از خواب بیدار شدم... یادته وقتی از خونه اومدم بیرون سرویسم سر کوچه بود... یادته گفتی برو بهش میرسی... یادته چقدر دویدم... یادته چقدر تند تند دویدم... ولی نرسیدم... تو اون روز گولم زدی حالا منم گولت زدم... بذار لباسمو بردارم الان میام...» لباس جدیدش را با احتیاط داخل کمد آویزان کرد و به لب پنجره برگشت... شاید می خواست تا صبح برای خدایش حرف بزند... شاید می خواست خودش را به خودش قسم بدهد که دوستش داشته باشد... همیشه بغلش کند... نگاه معصوم او از سر آسمان زیاد بود...
   « ... سلام! اومدم! خوبی؟!... مرسی منم خوبم! ببین یه سؤال ازت بپرسم جوابمو میدی؟ قول میدی؟ می دونم خدا که دروغ نمی گه، منم دروغ نمی گم... ولی قول بده... قول قول قول! خوب... می دونی می خوام بگم کی بیام پیشت؟ نمی تونم؟! امّا می تونمااااا...! ناراحت میشی؟! از اینکه بیام پیشت؟! یعنی چی؟! خوب خودم دوست دارم بیام... اگه خودم بخوام بیام ناراحت میشی؟! خوب خودت بیا دنبالم... میای؟ کی؟ معلوم نیست...؟ پس من چیکار کنم...؟ صبر کنم؟ چقدر صبر کنم؟ زیاد؟ زیاد که خیلی زیاده... زود میگذره؟ زیاد که زود نمیگذره... شاید زیاد نبود؟ اَه...! گیج شدم... آخرش زیاده یا کمه...؟ بازم که میگی معلوم نیست... مگه خدا همه چیزو نباید بدونه؟ چی؟! می دونی بعد به من نمی گی؟ مگه قرار نشد به هم راستگو باشیم...؟ صبر کن ببینم نکنه تو خدا نیستی؟! این سؤالمو جواب بده ببینم «فیل گاز می گیره؟» اِ... آفرین! خوب پس اگه خدایی چرا به من راستگو نیستی؟ چون دوسم داری؟ مرسی! منم دوست دارم...»

   بیش از یک ساعت بود که با او حرف می زد و او بیش از یک ساعت بود که گوش می داد... رویش به آسمان بود و آهسته پج پج می کرد... از همه چیز با او گفت و او از هیچ چیز با او نگفت... یک آسمان حرف را می شنید خدایی که یک آسمان حرف برای گفتن داشت...
   « خداجونم؟! من خوابم میاد... می خوام برم بخوابم. تو خوابت نمیاد...؟ خواب خوبه... آدم خواب می بینه... خداجونم میای تو خوابم...؟ پس من برم... هوم؟! چیه؟! کارم داری؟ چیکارم داری؟ می خوای جوابمو بدی؟ چی؟؟!! تو رو می بینم؟! تو نیستی؟! پس کیه؟! یه خدای دیگه...؟ مگه چندتا خدا هست؟ برای هرکس دوتا...؟ کی می بینمش؟ کجاست؟ اونم منو دوست داره...؟ خوب معلومه که من دوسش دارم... مگه میشه آدم خداشو دوست نداشته باشه...؟! فقط بگو کی می بینمش؟ کجاست؟ از خواب میاد...؟ تو خوابه؟ جای تو رو هم می دونه؟ با هم بیایم پیشت؟ اون منو میاره پیش تو...؟ بعداً می فهمم؟ یعنی کی؟ بازم که میگی معلوم نیست. باشه من میرم بخوابم... خوب بخاطر اینکه میگی از خواب میاد دیگه... نه به خدا تو رو هم دوست دارم...! تو و اون یکی هستین...؟! می دونم... می دونم... من برم بخوابم... توئم برو... مراقب خودت باش... بغلم کن... شب بخیر...»

   پنجره را آرام بست. فکری بود. آهسته پایین آمد، عروسکهایش را داخل صندوق چوبی گذاشت و رفت جلوی تختش زانو زد، دستانش را به هم گره کرد و چشمهایش را بست... برای پدرش دعا کرد که حالش همیشه خوب باشد و برای مادرش که انگشت سوخته اش خوبِ خوب شود... بعد روی تختش دراز کشید، پتو را روی سرش آورد و زیر لب گفت:

   ... یعنی میشه امشب بیاد تو خوابم........

 

 

 

  

 

/ 13 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بابا لنگ دراز

توئم برای من نبودی. می بينی داره دستم می لرزه؟ به چی می خندی؟ من با خودم حرف نمی زنم... با توئم... گوش می کنی می دونم... اما اين برای من کافی نيست... تو منو خر می کنی... من می دونم... من فهميدم... ديدی من امروز... بعدا برات می گم... غريبه ها می خونن... تو منو ساده می کنی... من فهميدم چی گفتی زبونت خيلی آسونه....

پرنيا

آره پرواز كن.ولي قبلش بايد از آسمون اجازه ي پرواز بگيري.گرفتي؟عالييه. چي؟فقط يه بال داري؟ خب .مگه با يه بال نميشه پرواز كرد؟ آره ميشه .ميشه..... يه بال هم زياده.بايد ياد بگيري بدون بال بپري . مگه نمي خواي بري اون بالا؟مثله فرشته ها ؟ فرشته ها بال دارن؟ نه.ندارن! دروغ دروغ .... فرشته ها بال ندارن.... بال دست و پا گيره ... فرشته هام تمرين كردن ياد گرفتن بعد بال هاشونو كندن كندن انداختن رو آسمون.... پس فكر كردي اين ابرا چيه؟ آره بال فرشته هاس . خدا نيمه شب ها ميياد ميشينه روشون تا به ادم ها نزديك باشه . خودت ميدوني ديگه . مگه خدا بغلت نكرد؟ابرا رو حس كردي؟ نه نه نه؟چرا؟ اهان حتما يه بالت جلوي صورتتو گرفته بود؟نگفتم دست و پا گيره ! حالا برو تمرين كن بدون بال بپري. بعد اون يه بالتو بده من تا منم تمرين كنم.آخه هر دو بال منو كندن!!! منم مي خوام بيا پيش خدا .منم مي خوام بيام .........

مريم

سلام. نميخوام مزاحم خلوت اين بلاگ بشم .. فقط چون اومده بودم گفتم سلامی بدم و بعد آهسته سرمو ميندازم پايين و از همين کنار ميرم.

anita

نوشتهء خيلی زيبايی بود.. حداقل کمک خوبی برای نوشتن خودم بود.. مخصوصا جايی که بايد حس کودکانه ايی داشته باشی.. خوشحال ميشم بيشتر در ارتباط باشيم.. هر وقت اپديت کردی خبرم کن.. خوش باشی..

امروز باز به افتاب زل زده بود گفت نترس انقدرها هم سخت نيست! برايش دست تکان دادم...

ازاده

چرا بی نام اومد ؟

مريم

انگار اين رسم همه ی بابا لنگ درازاس که کلی بايد جودی ابوت رو ببرن و بيارن و هی اين جودی ابوت بيچاره بهش خواهش کنه تا يه نامه براش بنويسن يه قصه براش بگن... بابای عزيزم نميخوای بنويسی؟

يگانه * خواب گريز *

سلام .. مي‌ترسم هر حرفي كه بخوام بزنم ، رنگ و بوي تظاهر و ادا در آوردن بگيره .... از خودم مي‌ترسم ، نه از شمايي كه مي‌خوني ... اين كه مي‌تونين اين جوري صميمي و خالص حرف بزنين ، نعمت بزرگيه .. قدرش رو كه مي‌دونين .. ؟؟ خوب بود .. خوب باشين .. شايد همين ..

مريم

هر روز به اين کوچه ی بن بست سر ميزنم... انقدر که بابا لنگ دراز بازم حرفای قشنگش رو توی اين کوچه زمزمه کنه و من آروم به حرفاش گوش بدم و بتونم بازم توی آسمونا پرواز کنم.