« آنجايی که گنبدها کبود است »

 

   نیمه شب بود که حمید از خانه بیرون آمد. پیت حلبی آشغال را وارونه کرد و روی آن نشست. سرش را بلند کرد و رو به آسمان گفت: «ای خدا... بابا توأم که دیگه... نوکرتم ولم کن...! تو که گوش نمیدی، من دیگه چی بگم...» هنوز حرفش تمام نشده بود که درب خانهء بغلی باز شد و اصغر پرت شد روی خاک کوچه؛ اما فوراً بلند شد، خودش را تکاند و با عصبانیت گفت: « آخه چرا میزنی؟! آخرش یه روز حالتو می گیرم...!» این را گفت و به سرعت به طرف حمید دوید. پشت سرش ناصر قصاب -ناپدری اصغر- از خانه بیرون آمد که دنبالش کند ولی عطیه خانوم -مادر اصغر- دستش را گرفت و درحالی که داد و بیداد می کرد او را به داخل خانه کشید. اصغر که پشت حمید قایم شده بود. یواشکی بیرون آمد و وقتی از رفتن ناپدریش مطمئن شد، آرام ولی عصبانی با خودش گفت: «آخرش یه روزی حالشو می گیرم...» حمید که قیافهء خاک آلود اصغر چشمانش را گرد کرده بود گفت: «علیک سلام! حالا نمی خواد حالشو بگیری. برو پیت آشغالتونو بیار بشین بغل دست خودم.» اصغر آرام رفت پیت آشغالشان را آورد، آن را وارونه کرد و کنار حمید نشست. حمید داشت به آسمان نگاه می کرد و زیر لب چیزهایی می گفت. اصغر همینطور که خودش را می تکاند رو به حمید کرد و گفت:
   - سلام ! این وقت شب اینجا چیکار می کنی؟
   = بازم با بابات دعوا کردی بچّه؟
   - اون بابای من نیست...
   = خوب حالا... عصبانی نشو... این بار دیگه سر چی دعوا کردین؟
   - مست کرده... هر شب مسته... کمربندشو درآورده بود آجی رو بزنه، با پاچ زدم تو سرش... اونم کتکم زد و گذاشت دنبالم و منم دررفتم. اومدم بیام بیرون پام گیر کرد به چارچوب، پرت شدم وسط کوچه... نگفتی تو اینجا چیکار می کنی؟
   = می دونی که... بابام...
   - بازم...؟!
   = آره... هرچی پول کارگری در میارم می دم به اون دود می کنه. دیگه خسته شدم. دستامو نیگا کن، همش تاول زده...
   - خوب پس دیگه چرا دعواتون می شه؟
   = تا وقتی پول موادشو می رسونم کاری بهم نداره. ولی وقتی پول نیست میفته به جونم...
   - مگه ایندفعه بهش پول ندادی...؟
   = چرا... دادم...
   - پس چرا کتکت زد ؟
   = می دونی که... پس فردا روز مادره... یه کم از پولشو دادم یه روسری واسه ننه م خریدم. من نمی دونستم بابام همیشه آمارمو از صاحب کارم می گیره وگرنه یه فکر دیگه می کردم. وقتی دید کمتر از پولی که گرفتم بهش دادم. پاپی شد بقیهء پولو چیکار کردی؟ منم نگفتم، اونم کتکم زد. به زور فرار کردم اومدم بیرون...
   - حالا مگه چقدر می گیری؟
   = میدونی که... پول کارگری ماهی و هفته ای نیست. اگه کار باشه، نوبت تو هم باشه، چندرغاز گیرت میاد... پولشو هم که به خودت نمیدن... میدن به صاحب کارت. باید بری با اون حساب کنی. اونم که واسه جا و غذایی که به کارگرا میده یه مقداری برمی داره. دیگه خودت حساب کن...
   - آره... من خودم خیلی کارگری کردم. کارم واسه بچّه ها کمه. من که خودم وزنم نصف یه کیسه گچه، چطوری می تونم بلندش کنم...!؟
   حمید به دستان کوچک و تاول زده اش نگاهی انداخت و مثل اینکه یکدفعه چیزی یادش بیاید با حسرت گفت:
   - وای ! راستی اصغر تو مشقاتو نوشتی؟
   = نصفه نیمه !
   - خوش به حالت من همونم ننوشتم... میگی چیکار کنم؟ دستام خیلی درد می کنه...
   = غصّه نخور بابا... فردا دو تایی سرو ته شو هم میاریم !
   حمید باز هم به آسمان خیره شد. اوایل مرداد ماه بود و آسمان صاف و ساکت. اصغر هم دست به چانه نشسته بود و خیره به جلو نگاه می کرد. معلوم نبود در مغز پرمشغله اش چه می گذرد... با همان حالت خیره گفت:
   - حمید... میگی من واسه ننه م چی بخرم؟
   = مگه پول داری؟
   - آره... قلّکمو می شکونم...
   = تو که می خواستی با پولای قلّکت دوچرخهء سمساری جمشیدینا رو بخری؟
   - آره... ولی اون خیلی گرونه... حالا حالاها پولم نمی رسه...
   = حالا چقدری داری؟
   - فکر کنم هزار تومنی بشه...
   = خوب توأم مثل من یه روسری واسش بخر...
   - مگه تو هزار تومن دادی روسری خریدی؟
   = آره بابا... مگه اصلاً چقدر داشتم؟ دو تومن داشتم. هزارشو دادم روسری... هزارشو هم بابام برد...
   - باشه... دستت درد نکنه که گفتی...!
   هر دو ساکت شدند. هر کدام به چیزی فکر می کردند و غوطه ور در رؤیاهای کودکانه شان به دنبال چیزی می دویدند... که اصغر رو کرد به حمید و گفت:
   - حمید؟ تو چرا اینقدر آسمونو نگاه می کنی؟
   = آسمونو دوست دارم...
   - چرا؟!
   = آسمون خیلی دوره...
   - راستی حمید؟ تو بزرگ شدی می خوای چیکاره بشی؟
   = بگم مسخره م نمی کنی؟!
   - نه دیوونه... بگو تا منم بگم...
   = می خوام فضانورد بشم...
   - چرا...؟
   = میخوام برم اون بالا بالاها پیش ستاره ها... می خوام ازشون بپرسم چرا همش چشمک می زنن... تو چی؟
   - راننده کامیون...!
   = چرا راننده کامیون...؟!
   - می خوام ببینم آخر جاده ها کجاست... وقتی اونجارو پیدا کردم، می خوام همونجا واسه خودم یه خونه بسازم... ننه و آجیمم با خودم می برم...
   دوباره هر دو سکوت کردند. حالت بهت زده و کنجکاوشان زیر سایه روشن ماه جلوه ای ماورائی داشت. قورباغهء نابالغی از توی جوب می خواند و همپای جیرجیرک خستگی ناپذیر، ناموزون و ناهماهنگ، سکوت شب را قلقلک می داد. خانه های کج و توسری خورده که هرکدام محل اختفای دردی عظیم بودند، خاموش و بی صدا، نگهبان خواب ساکنان خود بودند... تنها چشمان بیدار اصغر و حمید بود که به دنبال آرزوهایی گنگ، پرده های ناتمام شب را پس می زد و باز به سیاهی می خورد...

   حمید سرش را پایین انداخت. چشمانش را بست. قطره اشکی آرام از چشمان معصومش سرازیر شد. اصغر که متوجه او شده بود آرام زیر چانه اش را گرفت؛ سرش را بلند کرد و گفت:
   - گریه می کنی؟
   حمید با صدایی لرزان گفت:
   = نه...
   - تو هیچوقت سرتو پایین نمیندازی، مگه وقتی بخوای گریه کنی...
   اصغر نگاهش را به چشمان حمید دوخته بود و خیلی سعی می کرد گریه نکند؛ گفت:
   - حمید !؟... گونه ت بدجوری کبود شده ها... دمت گرم!
   حمید که نمی توانست جلوی اشکش را بگیرد با صدایی گریه آلود گفت:
    = مال خودتو ندیدی بچّه... شرط می بندم از مال من کبود تره...

   این را که گفت اصغر دیگر نتوانست جلوی خودش را بگیرد. سر حمید را در آغوش گرفت و اشک از چشمان بی گناهش جاری شد....

   ... یکی بود، یکی نبود...
   ... غیر از خدا هیشکی نبود...
   ... زیر گنبد کبود...
   ... خیس بود... خیس بود... خیس بود..........

 

 

 

 

 

 

 

/ 19 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مريم

دوباره که داستان را مرور ميکنم باز ميبينم تصاوير قشنگی تويش هست.. حتا صدای جيرجيرک کوچکی را ميشود از درونش شنيد .. اما شخصيت ها قابل لمس نيستند... نميتوان تصورشان کرد حرفهايی که ميزنند با تصوير اوليه ای که ميدهند کمی در ذهن نمينشيند... شايد بايد نويسنده کمی در مکالماتش امساک به خرج ميداد.. بايد خودش را به آن رده سنی مورد نظرش نزديکتر ميکرد. بازهم میگویم مفهوم داستان و تصوير نهايی آن بسيار زيباست. موفق باشيد.

مريم

بابت همه ی مطالبی که اينجا و برای اين پست نوشتم معذرت ميخواهم. قصدم جسارت نبود واصلن فکر نکردم که ممکن است شما از خواندنشان ناراحت شويد. متاسفم و بازهم معذرت ميخواهم و قول ميدهم که هرگز اين نوع نوشتن را در اينجا تکرار نکنم. اگر دلتان بخواهد کاملن مختاريد که نوشته های زير و يا هريک از پيامهای مرا پاک کنيد. متشکرم

مهديه

سلام عزيز تازه يافته. وبلاگت را ذخيره کردم تا آفلاين بخوانم برمی گردم و نظرم را می گويم.خوش حالم با اينجا آشنا شدم.در به در دنبال داستان بودم

مهديه

سلام خواندم و آمدم. آن جایی که گنبدها کبودند نام زیبایی است برای داستانی که کبودی از سطر سطرش می بارد،جایی که دو کودک در نیمه شب و زیر همان گنبد کبود ،درددلهای بچگی شان را با هم می گویند و می گریند.اصغر و حمید نماینده کودکان کارگری هستند که قربانی خانواده های نابسامان خود شده اند.داستان عمق خواست خود از تاثیر را بر خواننده می گذارد و به یاد خواننده می آورد که زیر این گنبد کبود،کبودی کم نیست از زندگی کودکان گرفته تا کبودی گونه هایشان که تنها مرحمشان اشکهای بی پناه است. من ادعای نقد داستان را ندارم اما از دید یک خواننده به بررسی اش می پردازم.

مهديه

فضای داستان به خوبی بیان شده و یکدست می باشد.تنها چیزی که برای اولین بار به چشم می آید ،مست بودن ناپدری اصغر و اعتیاد پدر حمید است که همسایه دیوار به دیوار هم هستند،که این نابسامانی بلافاصله و برای دو همسایه و دو پسر بچه که داستان درباره زندگی انهاست کمی زودتر از حد معمول خواننده را می کشاند به سمت آن چیزی که باید در آینده و اندک اندک بفهمد.یعنی رمز آلودگی خاصی ندارد،شاید مستی ناپدری اصغر می توانست بعد بیاید،فقط برای زیباتر شدن داستان و توی ذوق نزدن نابسامانی ها ان هم دیوار به دیوار.با توجه به اینکه محل زندگی این کودکان در آینده به زیبایی در جمله"خانه های کج و توسری خورده که هرکدام محل اختفای دردی عظیم بودند، خاموش و بی صدا، نگهبان خواب ساکنان خود بودند"مشخص می شودو خبر از محله فقیر نشین و پر آسیب می دهد.

مهديه

صدای جیر جیرک و قورباغه به غربت بچه ها در این دنیا و معصومیتشان شدت می بخشد در آن تاریکی نیمه شب اما با توجه جمله"تنها چشمان بیدار اصغر و حمید بود که به دنبال آرزوهایی گنگ، پرده های ناتمام شب را پس می زد و باز به سیاهی می خورد..."انتظار می رود آرزوی حمید هم به تلخی پنهانی اشاره کند که آرزوی اصغر دارد ،آرزوی اصغر در واقع به نظر خواننده هیچ وقت قابل تحقق نیست و این را خواننده به تلخی در می یابد که هیچ گاه جاده ها به انتها نمی رسند پس اصغر نمی تواند خانه آرمانی اش را هیچ گاه بسازد و این همان سیاهی پشت پرده است که نویسنده اشاره می کند.اما آرزوی حمید تلخی لازم را منتقل نمی کند.

مهديه

کبودی های گونه با توجه به اسم داستان عالی بود. یک جمله به نظرم اضافه آمده و زیبایی کار را همان اول گرفته که اگر حذف شود مشکلی پیش نمی آید " دستامو نیگا کن، همش تاول زده..."چرا که چند سطر بعد به زیبایی تاولهای دست نمایان می شوند:" حمید به دستان کوچک و تاول زده اش نگاهی انداخت و مثل اینکه یکدفعه چیزی یادش بیاید با حسرت گفت: - وای ! راستی اصغر تو مشقاتو نوشتی؟" و حرفهای دیگر که بهتر است وارد جزئیات نشویم. موفق باشی. داستانهای دیگرت را خواهم خواند .لذت بردم.

مهديه

سلام دوست عزيز. ببخش که احساساتت رو فکر کردی حلاجی کردم.من به چشم داستان بهش نگاه کردم.بود.داستان بود و زيبا بود.دوست عزيزم.منم احساسم رو می نويسم .اينهمه نوشته ات رو که ميگی داستان نيست خوندم و بررسی کردم.اما تو يک خط از من خوندی؟اگه می خوندی فکر نمی کردی احساسم نيست.به هر حال می دونی بابالنگ دراز؟خوشحالم که وبلاگت رو پيدا کردم.الان هم لينکت می کنم که هميشه بيام اينجا.بحثهای مفصل تر برای بعد

سينا

از ديدن ِ اين دو سه موي سفيد آينه تعجب نمي كنم! قفط كمي نگران مي شوم! مي ترسم روزي در آينه، تنها دو سه موي سياه منتظرم باشند و تو از غربت ِ بغض و بوسه برنگشته باشي! تنها از همين مي ترسم!? ****سلام. اگه قابل دونستي به من هم سر بزن ... آپديت اين دفعه با 90 ! پوستر جديد و درخواستي /پوسترهاي درخواستي از هنرمندان - خوانندگان - ورزشکاران - مذهبي - عاشقانه - رومانتيک - مناسبتي و ... / اگه سفارش داشتي بگو تا ديزاين کنم/ نظر يادت نره