[ به شبهای پر از قصّه رسیدیم... 2 ]

 

یکی بود یکی نبود.
غیر از خدا هیشکی نبود.

زیر گنبد کبود، توی یه گوشه از یه شهر بزرگ و شلوغ مردی زندگی میکرد که مثل همه مردای دیگه واسه خودش آرزوهایی داشت. اما هیچکدوم از اون آرزوها به اندازه آرزوی داشتن یه دختر کوچولو و شیرین واسش خواستنی نبود. اصلا اگه آرزوی دیگه ای هم داشت واسه رسیدن به این آرزو بود. اگه کاری میکرد، جایی میرفت، زحمتی میکشید و یا حتی ناراحتی و سختی های مختلفی رو تحمل میکرد واسه این بود که یه روز به این آرزوش برسه. همیشه از ته دلش میخواست که یه دختر ناز داشته باشه که هر روز خدا ببرش پارک، هر روز خدا واسه ش شکلات و بستنی و چیپس و پفک و اسمارتیز بخره، هر روز خدا باهاش بازیهای جور واجور بکنه و اینقدر اونو بخندونه و خسته ش کنه که همون سر شب خوابش بگیره! بعد بغلش کنه ببرش توی اتاقش و قصّه های عجیب غریب، قصّه های عشقی دختر شاهزاده-پسر فقیر، قصّه هایی که توش حیوونا حرف میزنن و لباس میپوشن و... واسه ش تعریف کنه که  روی تخت پر از عروسک و بالشای رنگارنگش آروم بخوابه. بعد یکم کنار تختش بشینه و وقتی توی خوابه نازه نگاش کنه و کم کم بلند شه، چراغو خاموش کنه و بره بیرون و پشت سرش درو آهسته ببنده و خودشم بره بخوابه. قبل از خواب فکر کنه که فردا چه کارایی بکنه که بیشتر از امروز به دخترش خوش بگذره و شاد باشه، فقط همین... فکر و ذکر زندگیش همین باشه. تا دخترش بزرگ بشه و همونطور که قبلا بوده براش پدر باشه... پدر... خودش میدونست که برای رسیدن به همچین روزی و رسیدن به همچین آرزوی بزرگ و قشنگی باید تلاش و کوشش زیادی بکنه و همین کارو هم میکرد و چشم به آینده داشت که روزی همه چیز برای داشتن دختر رؤیاییش مهیا بشه. روزی که خوشبخت ترین مرد روی زمین بشه و دیگه هیچی از زندگیش نخواد. روزها و سالهای زیادی گذشت... تا اینکه بالاخره روزی از روزای خدا، توی یه گوشه از یه شهر بزرگ و شلوغ، مرد که دیگه حالا پیرمرد شده بود، تنهاتر و غمگین تر از تمام عمرش، در حالی که روی تخت خودش دراز کشیده بود، آروم چشماشمو بست، مُرد و به آرزوش هم نرسید.

قصهء ما به سر رسید، کلاغه به خونه ش نرسید...

 

 

 

/ 3 نظر / 5 بازدید
امیر

مردِ خوشبختی بود. قصۀ خوبی بود.

مریم

مرده که به آرزوش نرسید کاش لااقل این کلاغ بیچاره اینبار به خونه اش میرسید