[ من همونم که خودمم 5 ]

She shot me down, Bang Bang
I hit the ground, Bang Bang
That Awful sound, Bang Bang
My baby shot me down…
Bang Bang…

- نام؟
= بابالنگ دراز هستم...
- نام خانوادگی؟
= نصف سئوالایی رو که آدم توی ذهنش داره، باید از خودش بپرسه... بقیه خودشون سئوالن... جوابی ندارن...
- نصف دیگه اش...؟
= همهء عمرش صرف جواب دادن به اون نصف اول میشه... به خودش... اگه برسه... کار به نصف دیگه نمیکشه...
- قاطی میشه بعضی وقتا...
= درسته... مثل همین... اسمت چیه...؟ سئوال قشنگیه...
- جواب قشنگتر از سئواله...
= اسمت قشنگه... خیلی قشنگ... جواب تو یه «اسم» بود... یه «تو» بود؛ که رفت توی قلب من... حواست هست...؟ اونوقت دیگه من یه اسم توی سینه داشتم... یه تو...
- با منی؟
= نه...
- رفتنی، نیومده میره...
= از همون لحظه های اول من گم کردم... گم شدم... تاریک شد، بود... تاریک نشدم...
- حالا چی...؟
= نوری که از همه طرف بتابه دیگه خیره شدن نداره... بسمتش رفتن نداره... خواستن نداره... رؤیا نداره... نوری که از همه طرف بباره همون تاریکیه...
- ولی روشنه...
= روشن بودم و موندم... غیر از من...؟ گرگ و میشه... نه هنوز... نه هیچوقت... شاید...
- بعضی وقتا یه چیزی میسوزه، تا ته... حتی خاموشم میشه؛ اما میسوزه تا یه چیزی دیگه رو روشن نگه داره...
= همیشه خاموشم نمیشه... جدی رو نمیشه شوخی کرد، فقط میشه به شوخی گرفت... اما عواقب داره... عواقب بد...
- تا آخرش...
= یه بار... خیلی وقت پیش، قبل از زمین و زمان بود فکر کنم... یه هدیه گرفتم... یه صندوقچه کوچیک که هیچی از زیبایی و ظرافت کم نداشت... میدونی... حتی نورانی هم بود... نورش هم خیره کننده بود...
- اینقدر زیبا...؟ توش چی بود...؟
= یه دروغ...
- دروغ...؟ بزرگ...؟
= بزرگ... آره... خیلی بزرگ...
- چطور توی اون صندوقچه کوچیک جا شده بود...؟
= هه هه... چه میدونم... از دروغگوش بپرس...
- هنوز داریش...؟
= تا به چی بگی هنوز... تا به چی بگی داشتن...
- یه وقتایی...؟ یه جاهایی...؟ یه همیشه هایی...؟
= بد تو... توئه بد، یه گلوله بود که مستقیم شلیک شد توی قلبم... و اونجا منفجر شد... حواست هست...؟ اونوقت بود که من مردم... اونوقت بود که تو متلاشی شدی... نابود شدی...
- با منی؟
= نه...
- مرگ مال خود آدمه...
= نه همیشه...
- مرگ همه رو میزنه... اما تک تک...
= گفتم که، نه همیشه...
- مگه میشه؟
= آره... مثل اینکه بد باشی... نشونه بگیری... تمام ذات بدت رو مستقیم شلیک کنی وسط یه قلب... بنگ...
- بعدش...؟
= بعدش...؟ بجای اون، خودت متلاشی بشی... نابود بشی...
- چطور؟
= ...
- میفهمم...
= که چی... دیره...
- از قبل از زمین و زمان تا حالا... تا بعدها... تا کی... تا کی ها...
= تو؟! هه هه... خراب... یه چیزایی... کی میدونه!... من...؟ زندگیم ناگهانی، یه طرفه و بی برگشت رفت که رفت... بی خداحافظی. اونوقت بود که زندگیم مرد... اما خودم زنده موندم... زنده... توی کوچه... بدون قلب...
- با منی...؟
= نه عزیزم... نه...
- ...
= ...
- ...

 

 

 

 

/ 5 نظر / 26 بازدید
ته نشین کلاس

پس چه قدر زندگی بین سوالایی گیر می کنه که بفهمه مرده یا نه! -جمله نامفهومیه؟

یکی مثل همه یکی مثل هیچ کس

عیدت مبارک مهربون. هنوز هم دوستت دا...

مریم

خیلی دوست داشتم این نوشته اتون رو... این حرفای پشت سرهم که گاهی هیمنجوری توی ذهن آدم تکرار میشه... دوست داشتم. راستی قبلن توی بلاگ دستنوشته هایم مینوشتم. الان دیگه این جای جدید. خواستم بگم که یادتون بیاد

کجایی مهربوون