[ زنگ انشا 4 ]

 

بنام خدا

   موضوع: فصل تابستان را چطور گذراندید.

   با مداد قدیمی خودم روی یک برگهء دفتر انشای قدیمی خودم می نویسم و انشایم را آقاز می کنم. چون هیفم می آید با مداد جدیدم و قشنگم و دفتر انشای جدیدم و قشنگم که تازه خریده ام استفاده بکنم.
    در فصل تابستان هوا بسیار گرم است و من در فصل تابستان خیلی کارها کردم و خیلی خوب بود. فصل تابستان که شروع شد بیشتر همهء دوستهای من به مسافرت رفتند ولی من هم به سر کار رفتم. من در سر چهار راه به ماشینهایی که در چراق قرمز ترمز می کنند گل فروختم که گل های قشنگی بودند و من همیشه دوست داشتم که یکی از آنها را در توی لیوان آب بگزارم و بو کنم. اما من نمی توانستم چون گلها مال من نیستند. من در فصل تابستان کارهای دیگری هم انجام داده ام و در سر چهار راه آدامس هم فروختم و خودم هم نخوردم. من در سر چهار راه چندتایی دوستهای دیگر پیدا کردم ولی مثل من نبودند و آنها لنگ می فروختند و ابر می فروختند. خیلی از راننده ها تا ما را می دیدند شیشه های ماشینها را می کشیدند به بالا. خیلی از راننده های دیگر هم به آنطرف نگاه می کردند. وقتی که دوستهای من به راننده ها گیر زیادی می دادند راننده ها به آنها اخم می کردند. من هیچوقت به راننده ها گیر زیادی نداده بوده ام. بعضی از ماشینها بزرگ هستند. من قدم به ماشینهای بزرگ که بالا بودند نمی رسید وگرنه شاید می توانستم به آنها گل بفروشم. یک روز ظهر وقتی در سر چهار راه بودم و تازه چراق هم قرمز بود یکی از ماشینها با سرعت خواست برود ولی بجایش با سرعت به من زد و من پرت شدم روی زمین و همهء گلهایم ریخت روی زمین و کسیف شد و پای چپ من شکست. اما راننده فرار کرد. ولی یکی از دوستهایم که از همهء ماهایی که در سر چهار راه کار می کنیم بزرگتر است و اسم او اصغر است من را به بیمارستان برد. او به پدرم گفت که بیاید پیش من. پدرم وقتی آمد پیشم خیلی عصبانی شد و به من فش داد. او گفت چرا اینجوری شدی و گفت از ممدعلی نزول خور پول قرز کردم تا برای اینکه پایت را گچ بگیرند. بعد رفت بیرون و سیگار کشید و بعد دوباره آمد تو و پیشانی و کلهء  من را ماچ کرد. از پدر من همیشه بوی سیگار می آید ولی در مدرسه به ما گفته اند که سیگار بد است. من می دانستم که پدرم پول ندارد و نباید اینجوری می شدم که پدرم ناراحت بشود و اذیت بشود. من چون پایم شکسته بود از دست خودم عصبانی بوده ام. وقتی به خانه رفتیم من روی رختخواب دراز کشیدم. وقتی شب شد اصغر آمد پیشم و برایم گل ها را آورد که باید آنها را می فروختم. اما اصغر گفت که نگران نباش و من درستش کردم. من نفهمیدم او چه کار کرده بوده. اصغر یک دوست خوبی است که من دارم. او گفت گل ها همش مال تو است. او گل ها را در پاچ آب گذاشت و در کنار رختخواب من گذاشت. من دیگر می توانستم گل ها را بو کنم چون گل ها مال من هستند. من چون پایم شکست دیگر نشد که در فصل تابستان کار بکنم وگرنه کار می کردم. من فصل تابستان را خیلی دوست دارم و این بود انشای من.

 

 

 

 

/ 2 نظر / 29 بازدید
مریم

چه موضوع انشای آشنایی. چقدر با این موضوع انشا نوشتیم یادش به خیر راستی کاش پایش زودتر خوب شود وگرنه نمیتواند توی زنگ ورزش با بچه ها فوتبال بازی کند. البته اگر هنوز زنگ ورزش داشته باشند توی مدارس

یگانه خواب گریز

دلم برای زنگ‌های انشای اینجا تنگ شده بود.. دلم برای زنگ‌های انشای خودمان تنگ شد..