[ خانه ی مداد رنگی ]

  

   کاش بجای این اتاق بی معنا، در خانه ای بودم که هر وقت مداد رنگی دست می گرفتم ساخته می شد. در خانه ای که اتاق بود. خانه ای که معلوم نبود کجاست. خانه ای که قشنگ بود. خانه ای که دو پنجره داشت: یکی برای تماشای طلوع، یکی برای تماشای غروب. خانه ای با یک در سادهء مستطیلی شکل که رو به خوبی ِ باغچه باز می شد. خانه ای که فقط و فقط در صفحهء سپید دفتر نقاشی ام جای می گرفت. در خانه ای که راحت بود. زود ساخته می شد و هیچوقت خراب نمی شد. خانه ای که خودم رنگش می کردم، خودم گرمش می کردم و خودم از دودکش ساده اش دود بلند می کردم. خانه ای که آدرسش روی سپیدی کاغذ بود. با درختی که نقاشی کردن میوه اش ساده باشد، مثل سیب. سیب هایی که می شد چید، بو کرد، گاز زد. با رودخانه ای آبی رنگ که در امتداد صفحهء سپید، بی مقصد، بی چشمه و بی دریا جاری بود. خانه ای که آفتاب همیشه بالای سرش می درخشید. آفتابی که خانوم بود، چشمهای درشت و ابروهای کمانی ِ بهم پیوسته داشت، لبخند می زد و با ابرها دوست بود. ابرهایی که شبیه خواب بودند. خانه ای که می توانست در شب باشد، ماه داشته باشد، ستاره داشته باشد و آسمانی همچنان سپید که فریب نمی دهد. خانه ای که خانم معلّم به وجودش بیست می داد و بیست چه عدد زیادی بود. خانه ای که مثل دستان معمارش بی ریا بود و ساده، کوچک بود و وسیع. خانه ای که اگر مداد رنگی نبود آن هم نبود... اجباری نبود باشد. خانه ای روی مرز نیستی ها، خانه ای که روی هیچ نقشه ای نبود. آری... کاش آنجا بودم.

   من در این اتاق ناراحتم. گریه می کنم، می میرم. من در این اتاق نیستم. من آنجا هستم، در همان خانهء مداد رنگی. خانه درون من است. در قلبم... درون من شبیه به خانهء مداد رنگی است. من مداد رنگی ندارم امّا خانهء دوران خوبی ِ من هنوز هم رنگی است، هنوز هم درخت سیب دارد، رودخانه دارد، آفتاب خنده رو دارد، پرنده های مهاجر دارد که 7 و 8 هستند و در این آسمان سپید معلوم نیست به کدام سو پرواز می کنند، آیا می آیند یا می روند...؟ زندگی من در تماشای پرندگان مهاجر حل شده است. زندگی من در آن خانه است... من در این اتاق فقط زنده ام.
   آه... ای خدای خانه های ساده و راستگو... دلتنگم... دلتنگ آن خانه و آن زندگی خوب. و من اینجا دور از زمین و زمان رها شده ام... تنهای تنها. درون من شبیه آن خانه است... درون من زندگی معلوم است: زندگی یک درخت تنهاست که با عبور پرنده های مهاجر دوست است. زندگی بوسه های پاک و غریزی یک مرغ عشق است. زندگی شبیه تعجّب یک کودک است. زندگی ساده است مثل آب، محبوب است مثل خاک، زندگی گِل است. زندگی تکرار یک لالایی، هجمهء صدای بال یک دسته کفتر چاهی است. زندگی در جیک جیک گنجشکها خلاصه می شود. زندگی یعنی آمدن، بودن، رفتن. زندگی بازی کردن لِی لِی است. زندگی مثل تماشا کردن راه رفتن یک «یا کریم» است. زندگی سپید است مثل پر کلاغ. زندگی در یک نگاه عاشقانه تمام می شود، در یک نفرت، در یک مرگ. زندگی سماجت آب و تسلیم سنگ است... زندگی مثل یک خداحافظی مات و مبهوت است.

   هر وقت خانه ای از جنس مداد رنگی دیدی مرا بیاد بیاور. این من را نه؛ این ترکیب ناموزون و نازیبا را نه. آن من را بیاد بیاور که روزی در خانهء مداد رنگی می زیست و روزی دوباره قصد آنجا را کرد. می توانی پیدایم کنی...؟ آدرس بدهم...؟

بیا به دنیای جدا
بیا به قارهء زیبا
بیا به کشور ساده ها
بیا به شهر بی محدوده
بیا به محلّهء دفتر نقاشی
بیا به خیابان ِعشق اُم
بیا به شمارهء معکوس
... بیا به خانهء مداد رنگی...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

/ 3 نظر / 17 بازدید
یگانه * خواب گریز *

چه خوب می‌شد اگه همه آدم‌ها از این خونه‌ها داشتند.. البته فکر می‌کنم همه آدم‌ها یه روزی چنین خونه‌ای داشتند.. یه روز شاید خیلی دور.. حیف که نتونستند نگه‌ش دارند و توش زندگی کنند.. حیف که نتونستیم.. چقدر "خانه" خوب است.. خانه‌های ساده و راستگو..

یگانه * خواب گریز *

کاش یک روز به خانه‌های خودمان برگردیم.. کاش پیدایشان کنیم در میان این همه شلوغی و آشفتگی.. آن وقت شاید بشود زندگی کرد.. "زندگی" ای شبیه همین‌هایی که گفتی..